نویسندگان: سید سعید زمانیه شهری و سونیا سیدالحسینی
ای وطن ای مادر تاریخ ساز
ای مرا بر خاک تو روی نیاز
ای کویر تو بهشت جان من
عشق جاویدان من، ایران من
فصل نهم سلسله مقالات ایران باستان (جشن های باستانی)
مثنوی “خامنه ای ضحّاک، کشیدیمت زیر خاک”
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
پیدایش نخستین امپراتوری ایرانی و برآمدن شاهنشاهی هخامنشی:
در حدود هزاره دوم پیش از میلاد، گروه هایی از اقوام آریایی از نواحی شمال شرقی وارد فلات ایران شدند. این کوچ گسترده، آغاز دگرگونی بزرگی در ساختار قومی و سیاسی سرزمین ایران بود. مهاجران تازه وارد به تدریج در بخش های مختلف فلات پراکنده شدند؛ بخشی از آنان در نواحی غرب و شمال غرب مستقر شدند و بعد ها به نام ماد شناخته شدند، و گروهی دیگر راه جنوب و جنوب غرب را در پیش گرفتند و در سرزمین هایی که بعدها «پارس» نام گرفت جای گرفتند.
این طوایف در آغاز، زندگی ای مبتنی بر دامداری و ساختار قبیله ای داشتند و برای حفظ قلمرو و استقلال خود ناچار بودند با اقوام پیرامونی و قدرت های منطقه ای مبارزه کنند. در میان طوایف پارسی، خاندان هخامنشی به تدریج جایگاه برجسته ای یافت و نفوذ سیاسی و نظامی آن افزایش پیدا کرد. همین خاندان بعد ها بنیان نخستین شاهنشاهی گسترده ی ایرانی را پدید آورد.
در واپسین سال های اقتدار مادها، فرمانروایی آنان در دست آستیاگ، آخرین پادشاه مادی، قرار داشت. در همان زمان، در منطقه ی انشان یا انزان، یکی از سرزمین های مهم جنوب غرب ایران، فرمانروایی پارسی حکومت می کرد که کوروش یکم نام داشت. پس از او، پسرش کمبوجیه یکم زمام امور را به دست گرفت. کمبوجیه با ماندانا، دختر آستیاگ، ازدواج کرد و حاصل این پیوند، کودکی بود که بعدها با نام کوروش بزرگ در تاریخ شهرت یافت.
کوروش در حدود سال ۵۵۹ پیش از میلاد به فرمانروایی انشان رسید. پایتخت او پاسارگاد بود؛ شهری که بعدها به نماد آغاز قدرت هخامنشی تبدیل شد. کوروش شخصیتی نظامی و سیاستمدار داشت و توانست طوایف مختلف پارسی را زیر فرمان واحد گرد آورد. این اتحاد، نخستین گام مهم در شکل گیری قدرتی تازه در فلات ایران بود.
در آن دوران، روابط میان مادها و پارس ها پیچیده و آمیخته با رقابت و وابستگی بود. با وجود آنکه پارس ها ظاهراً تابع مادها محسوب می شدند، نارضایتی هایی در میان اشراف و فرماندهان مادی وجود داشت. کوروش با استفاده از همین شکاف ها و همچنین با بهره گیری از مهارت سیاسی خود، توانست بخشی از نخبگان مادی را به سوی خود جلب کند.
سرانجام در میانهٔ سدهٔ ششم پیش از میلاد، نبردی میان نیروهای ماد و پارس رخ داد که به سقوط قدرت مادها انجامید. در سال ۵۵۰ پیش از میلاد، کوروش موفق شد آستیاگ را شکست دهد و پایتخت مادها، اکباتان، را تصرف کند. با این رویداد، فرمانروایی مادها پایان یافت و قدرت سیاسی به دست پارس ها افتاد. با این حال، کوروش برخلاف بسیاری از فاتحان با مغلوبان رفتار خشن نداشت و بسیاری از بزرگان و مدیران مادی را در ساختار حکومتی جدید حفظ کرد. همین سیاست باعث شد که انتقال قدرت با ثبات بیشتری همراه باشد.
در همان زمان، دولت های بزرگ همسایه چون بابل، لیدیه و مصر با نگرانی به قدرت گرفتن پارس ها می نگریستند. آنان به خوبی می دانستند که ظهور کوروش می تواند توازن سیاسی منطقه را بر هم بزند. این نگرانی چندان بی دلیل نبود، زیرا کوروش اندکی بعد به سوی آسیای صغیر لشکر کشید.
در سال ۵۴۷ پیش از میلاد، جنگ میان شاهنشاهی نوپای پارس و پادشاهی لیدیه آغاز شد. کرزوس، پادشاه مشهور لیدیه، امید داشت با پشتیبانی مصر و بابل بتواند در برابر پارس ها مقاومت کند، اما کوروش با سرعت و توان نظامی بالا وارد عمل شد. شهر سارد، پایتخت لیدیه، سقوط کرد و این سرزمین به قلمرو هخامنشی افزوده شد. با وجود این پیروزی، کوروش تلاش کرد ساختار اداری و هویت محلی لیدیه را نابود نکند. حتی کرزوس نیز به طور کامل کنار گذاشته نشد و بنا بر برخی روایت ها، در ساختار جدید جایگاهی یافت.
پس از فتح لیدیه، نگاه کوروش متوجه بابل شد؛ شهری که یکی از مهم ترین مراکز تمدنی جهان باستان بود. در سال ۵۳۹ پیش از میلاد، سپاه پارس وارد بابل شد. برخلاف بسیاری از فتوحات خونین آن دوران، تصرف بابل با ویرانی گسترده همراه نبود. کوروش کوشید خود را نه به عنوان ویرانگر، بلکه به عنوان فرمانروایی مشروع معرفی کند. سیاست مدارا و احترام او نسبت به باورها و سنت های محلی، باعث شد که بسیاری از مردم بابل حکومت جدید را بپذیرند.
پس از استقرار قدرت در بابل، کوروش بخش های گسترده ای از آسیای غربی را زیر فرمان خود داشت. اما جاه طلبی او پایان نیافته بود. وی در سال های پایانی عمر، برای مقابله با اقوام شرقی و به ویژه ماساژت ها، که از قبایل نیرومند سکایی بودند، رهسپار آسیای مرکزی شد. در جریان همین نبردها، در حدود سال ۵۲۹ پیش از میلاد، کشته شد. پیکر او را به پاسارگاد بازگرداندند و در آرامگاهی سنگی به خاک سپردند؛ آرامگاهی که هنوز نیز پابرجاست و از شناخته شده ترین آثار تاریخی ایران به شمار می رود.
پس از مرگ کوروش، پسرش کمبوجیه دوم به سلطنت رسید. او راه پدر را ادامه داد و توجه خود را به مصر معطوف کرد؛ سرزمینی که از ثروتمندترین و کهن ترین تمدن های آن عصر بود. کمبوجیه در سال ۵۲۵ پیش از میلاد مصر را شکست داد و آن را به شاهنشاهی هخامنشی ملحق کرد. این پیروزی قلمرو پارس ها را تا شمال آفریقا گسترش داد.
با این حال، کمبوجیه شخصیتی تندخو و بلندپرواز داشت. برخی روایت های تاریخی نقل می کنند که او پیش از حرکت به سوی مصر، برادرش بردیا را پنهانی از میان برداشت تا در غیابش خطری متوجه سلطنتش نباشد. هرچند دربارهٔ درستی این روایت اختلاف وجود دارد، اما آنچه مسلم است این است که پس از مرگ کمبوجیه، بحران جانشینی بزرگی به وجود آمد.
در ادامه، داریوش یکم، که از شاخه ای دیگر از خاندان هخامنشی بود، قدرت را به دست گرفت و دوران تازه ای را آغاز کرد. او نه تنها شورش های داخلی را سرکوب کرد، بلکه ساختار اداری شاهنشاهی را سامان داد. در دورهٔ او، قلمرو هخامنشی به اوج وسعت خود رسید و شبکه ای از راه ها، ساتراپی ها و نظام مالیاتی منظم شکل گرفت.
پس از داریوش، خشایارشا به سلطنت رسید و جنگ های بزرگی با یونانیان انجام داد. هرچند ایرانیان در آغاز پیشروی های قابل توجهی داشتند، اما مقاومت دولت شهرهای یونانی مانع تسلط کامل آنان بر یونان شد. با این وجود، شاهنشاهی هخامنشی همچنان یکی از قدرتمندترین دولت های جهان باقی ماند.
در دوره های بعد، برخی شاهان هخامنشی بیش از آنکه به فتوحات نظامی متکی باشند، از سیاست و دیپلماسی برای حفظ نفوذ خود استفاده کردند. اردشیر یکم کوشید از اختلاف میان آتن و اسپارت بهره ببرد و بدون درگیری مستقیم، نفوذ ایران را در جهان یونانی حفظ کند. در نتیجهٔ این سیاست، بسیاری از شهرهای یونانی ناچار شدند اقتدار شاهنشاهی را بپذیرند.
در اوایل سدهٔ چهارم پیش از میلاد، معاهداتی میان ایران و اسپارت بسته شد که در آن، پادشاه ایران با عنوان «شاهِ شاهان» شناخته می شد. این عنوان بیانگر اقتدار عظیمی بود که هخامنشیان در جهان آن روزگار به دست آورده بودند. اردشیر دوم نیز با بهره گیری از ثروت و سیاست، نفوذ ایران را در یونان حفظ کرد و توانست جایگاهی برتر در روابط منطقه ای پیدا کند.
اما در دهه های پایانی شاهنشاهی، مشکلات داخلی افزایش یافت. رقابت های درباری، شورش های محلی و کشمکش های جانشینی، بنیان قدرت مرکزی را تضعیف کرد. اردشیر سوم، که به خشونت و سختگیری مشهور بود، برای حفظ سلطنت خود دست به پاکسازی های گسترده زد. در همین دوران، مقدونیه در شمال یونان قدرت می گرفت و فیلیپ دوم توانست بخش بزرگی از یونان را متحد سازد.
پس از ترور فیلیپ، پسرش اسکندر مقدونی قدرت را در دست گرفت. او جوانی جاه طلب و فرمانده ای برجسته بود که هدفش حمله به شاهنشاهی ایران بود. در سال ۳۳۴ پیش از میلاد، اسکندر با عبور از تنگه داردانل وارد آسیای صغیر شد و نخستین نبرد بزرگ میان او و سپاه هخامنشی در کنار رود گرانیکوس رخ داد. پیروزی اسکندر راه پیشروی او را به درون قلمرو ایران گشود.
داریوش سوم تلاش کرد در چندین نبرد بزرگ، از جمله ایسوس و گوگمل، جلوی پیشروی مقدونیان را بگیرد، اما شکست خورد. با سقوط پیاپی شهرها، او ناچار شد به سوی شرق عقب نشینی کند. در نهایت، در سال ۳۳۰ پیش از میلاد، داریوش سوم به دست یکی از فرمانداران خود به قتل رسید.
پس از مرگ داریوش، اسکندر وارد تخت جمشید شد و به این ترتیب، دوران شاهنشاهی هخامنشی پایان یافت. با وجود سقوط سیاسی، میراث این امپراتوری در زمینهٔ مدیریت، معماری، راه سازی، سیاست و فرهنگ، قرن ها بر جهان باستان تأثیر گذاشت و نام آن به عنوان نخستین شاهنشاهی بزرگ ایرانی در تاریخ باقی ماند. ادامه دارد…
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست
بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد















