نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
“فصل نهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی“
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
ادامهی داستان رسیدن گشتاسپ به روم از شاهنامه:
چنین روایت کنند که پس از گفت و گوهای بسیار و پافشاری اسقف، قیصر روم سرانجام بر رأی او گردن نهاد و به پیوندی که پیشتر با دیده تردید بدان مینگریست، رضایت داد. بدینگونه، دختر ارجمند خویش، کتایون، را به گشتاسپ سپرد، اما شرطی سخت و شگفت پیش نهاد:
آنکه داماد نو، بیهیچ نشان از شکوه شاهی، بیتاج و تخت و بیگنج و گوهر، همراه همسرش از بارگاه بیرون رود و از روم جز نام نیک چیزی نخواهد.
گشتاسپ، که از این داوری ناگهانی در شگفت مانده بود، مدتی در خاموشی فرو رفت. نه از سر آز که از سر اندیشه، رو به کتایون کرد و از او خواست اگر دل در گرو بزرگی و نامداری دارد، راه خویش را جدا کند و با کسی همپایه خاندان قیصر پیوند بندد؛ چراکه او خود را سزاوار چنین بزرگی نمیدید و نمیخواست نام دختر شاه را در نگاه پدرش خُرد سازد.
اما کتایون، با آرامشی استوار، پاسخ داد که نه به زر میاندیشد و نه به تخت، و تنها خواست دلش آن است که همراه گشتاسپ باشد؛ چه در ناز و چه در نیاز.
پس آن دو، بیهیچ هیاهو، بارگاه را ترک گفتند و نزد مردی دهقاننهاد و درستکار فرود آمدند. خانهای ساده برای خود فراهم ساختند و از گوهرهایی که کتایون پنهان با خود آورده بود، به دست گوهرشناسان فروختند. از آن سرمایه، شش هزار دینار به دست آمد که با آن، زندگی خویش را آراستند؛ نه به اسراف، که به اندازه و خرد.
گشتاسپ، که طبعی ناآرام داشت، بیشتر روزها را به شکار و نخجیر میگذراند. اسب تیزرو و باز شکاریاش همواره همراه او بودند و هر بار که از بیشه بازمیگشت، نشانی از توان بازو و چیرگیاش بر طبیعت با خود میآورد.
داستان خواستگاری میرین و آزمون قیصر از شاهنامه:
در آن روزگار، خواستگاری دختر دوم قیصر، در میان بزرگان روم افتخاری بزرگ شمرده میشد. میرین، مردی نامدار، دارنده گنج و خرد و زبانآور، دل در گرو آن ماهرخ بسته بود و فرستاده ای نزد قیصر گسیل داشت تا پیام پیوند را برساند.
قیصر، که هنوز از ماجرای کتایون و گشتاسپ دلآزرده بود، این بار شرطی سنگینتر نهاد. گفت که دیگر به آسانی دختر به کسی نخواهد داد، مگر آنکه خواستگار از عهده کاری شگرف برآید: باید به بیشهای هولناک رود و جانور درندهای را که گرگی عظیمالجثه و پیلپیکر بود و مردمان از بیمش در امان نبودند، از پای درآورد. تنها در این صورت، دامادی قیصر نصیبش میشد.
میرین چون این سخن بشنید، اخترشناسان را فراخواند و از بخت خویش پرسید. آنان در پاسخ گفتند که نامداری از سرزمین ایران خواهد آمد و سه کار بزرگ انجام خواهد داد که رومیان از آن درماندهاند: نخست داماد قیصر خواهد شد، دوم و سوم دو جانور اهریمنی را به دست خویش نابود خواهد کرد.
میرین، نگران و شتابزده، نزد هیشوی رفت و ماجرا بازگفت. سپس سراغ گشتاسپ را گرفت. هیشوی پاسخ داد که او روز و شب به شکار سرگرم است و سودای شاهی ندارد. با این همه، پیشنهاد کرد تا به بزم بنشینند و جامی چند بنوشند، شاید گشتاسپ از نخجیر بازآید.
چنین شد که پس از چهار جام می، گشتاسپ از راه رسید و سه نامدار به گفت و گو نشستند. میرین، بیپرده، از آزمون قیصر گفت و از او خواست تا آن درنده سهمگین را از میان بردارد. گشتاسپ، پس از شنیدن سخن او، بی درنگ آهنگ پیشه کرد و همان کرد که فرمان داده شده بود. در وصف آن جانور چنین گفت:
همی اژدها خوانم این را، نه گرگ
که هولش فزون است ز اندازهٔ مرگ
داستان مرگ گرگ اژدها منش از شاهنامه:
چون آن جانور بد سرشت به خاک افتاد، میرین چون باد به سوی قیصر شتافت و خبر پیروزی را رساند. قیصر که چهره اش از شادی برافروخته شده بود، فرمان داد بزم بزرگی بیارایند و رامشگران و نوازندگان را فراخوانند. سپس گاوان سترگ را به بیشه بردند تا پیکر آن درنده را بیرون کشند:
به خنجر بریده ز سر تا میان
فتاده به دشت آن هیولای ژیان
جهانی نظاره به پیکر نهاد
نه گرگ، آنچنان بود، که پیلی فتاد
داستان خواستگاری اهرن و راز نهفته از شاهنامه:
میرین برادری کوچکتر داشت به نام اهرن، از نژاد بزرگان و نامآوران. چون دل در گرو دختر سوم قیصر نهاد، پیام فرستاد که او به گنج و تیغ و هنر از میرین برتر است و سپاهی فراوان در اختیار دارد. قیصر، اینبار شرطی دیگر پیش کشید: کشتن اژدهایی که در کوه سقیلا لانه داشت و سالها کشور را در بیم و بلا نگه میداشت.
اهرن، با دلی پرخون، از کاخ بیرون آمد. او یقین داشت که کار نابودی گرگ به دست میرین انجام نشده و قیصر از حقیقت بیخبر است. پس نزد برادر رفت تا راز را دریابد:
ز میرین کی آید چنین کار کرد
نداند همی قیصر از مرد، مرد
چون به کاخ میرین درآمد و شکوه و فرّ او را دید، بیش از پیش در شگفت ماند. دو برادر به خلوت نشستند و اهرن خواهش دل خویش را بازگفت. میرین، که برادر را یار دیرین میدانست، پس از سوگند گرفتن، راز را آشکار کرد:
نه گرگ است و نه مرد، آن اژدها
که از پای درآوردش آن سوار
برآریم گرد از دل آن دلیر
نهان ماند این راز، یک روز دیر
سپس نامهای به هیشوی نوشت و از او خواست گشتاسپ را آگاه سازد. گشتاسپ، با خنجری زهرآگین، اژدهای کوه سقیلا را نیز به خاک افکند و بیهیچ ادعایی نزد کتایون بازگشت.
قیصر، چون این خبر شنید، جشن بزرگی برپا کرد و دختر کهترش را به اهرن سپرد و چنین گفت:
چنین دو داماد در روزگار
نباشد میان کهان و مهان
که گرگ و اژدها، هر دو به خاک
فتادند از زور مردان پاک
و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست
بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد
ادامه دارد…















