سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی” (۳۷)

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است 

داستان چهار هندی عبادتگر که عبادتشان باطل شد از مثنوی معنوی مولوی:

روزیازروزهاچهارنفرهندیبهقصدعبادتواردعبادتگاهیشدند. همگی مشغول مناجات بودند که خادم عبادتگاه نیز وارد آنجا شد، یکی از آنان در حالیکه در حال عبادت بود، از او سوال کرد، آیا وقت مناجات شده است؟ عابد دوم، گفت ای رفیق چون در بین مناجات حرف زدی، عبادتت باطل شد! نفر سوم هم گفت، راز و نیاز خودت نیز به همین دلیل باطل گردید، در آخر چهارمین شخص بلند گفت، خدا را شکر که من مثل آن سه نفر در چاه نیافتاده و عبادتم باطل نشد.

 پس مناجات هر چهاران شد تباه

 عیب گویان بیشتر گم کرده راه 

بدین ترتیب عبادت هر چهارنفر باطل گشت. پس ای انسان های هوشیار، مردم عیب جو و عیب گو بیشتر از همه راه حقیقت و درستی را گم می کنند.

ای خنک جانی که عیب خویش دید 

هرکه عیبی گفت آن بر خود خرید

 خوشا به حال افرادی که عیوب دیگران را چون دیدند، در خود نیز جستجو نمودند و بجای به زبان آوردن عیب دیگران، سعی در اصلاح خود کنند.

چونکه برسر مر ترا ده ریش هست

 مرهمت برخویش باید کاربست 

حال که بر سر خود ده ها زخم و عیب داری، مرهم و دارو را باید ابتدا بر سر خود بمالی و اول عیب خود را رفع کنی و وقتی متوجه شدی که خودت نیز دارای همان عیوب، هستی، این مقدمه و شروع مداوا کردن است

عیب کردن خویش را داروی اوست

 چوشکسته گشت جای ارحمو است 

علاج آن زخم این است که عیب خود را حس کرده و آن را را به عیان ببینی، در این موقع دلت خواهد شکست و این شکستن خود باعث می شود که به تفکر بپردازی و همین تفکر و تعقل است که تو را مشمول رحم باری تعالی می کند.

رحم کنید تا به شما رحم شود. اگر از کسی عیبی را شنیدی و خود را از آن عیب مبری ( پاک ) دانستی، خاطر جمع مباش، زیرا ممکن است روزی فرا رسد که همان عیب از تو نیز سر بزند. بنابراین هرگز از خودت مطمئن نباش. پس سعی کنیم هرگز دیگران را مسخره نکرده و دنبال عیب جویی از مردم نباشیم که خداوند  می فرماید وای بر مسخره گر عیب جو.

همچنین بزرگی  می فرماید: نگریستن به عیوب خود، فرد را از عیب جویی دیگران باز می دارد. در واقع مولوی در این داستان نادانی و خود بینی کسانی را نقد می کند، که دیگران را به خاطر عیب و یا اشتباهی سخت سرزنش می کنند، و نمیدانند که همان عیب در خود آنها هم هست. حضرت عیسی در انجیل فرموده، خار کوچکی را در چشم برادرتان می بینید ولی چوبی را در چشم خود نمی بینید.

همه جان من محو جانانه شد

به معشوق من، سینه کاشانه شد

و آنکه بر او جان چو جانانه گشت

سینه بر عشقش چو کاشانه گشت

وصف بر او در سخن افسانه شد

مستِ بر او این دلِ دیوانه شد


ارادتمند شما

خاک پای آستان شما