«زَندِ وَهمَن یَسن» (Zand-i Wahman Yasn)
«بهمنیشت»
پرتو یک خورشید.
به نوزده روزن شهیاد
و … هزاران دریچه به آزادی
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود.
آنچه با خرقه زاهد می انگوری کرد،
از ” مرگ یزدگرد” تا ” فوت بهرام بیضایی“.
گذر از” سگ کشی“ به “فرجام یک هزاره“.
رضا پهلوی: ” بهرام ورجاوند” زمانه
متن زیر از مهمترین آثار آخرالزمانشناسی زرتشتی است. گفتوگوی اهورامزدا (اورمزد) با زرتشت اسپنتمان که پیشگویی دربارهٔ هزارهها، توصیف دوران انحطاط، هجوم بیگانگان، درفشهای سیاه، تباهی اخلاقی و دینی و اشاره به «دروج»، دیوان، و مردمان بیخرد می کند.
اورمزد گفت: ” که ای زردشت اسپیتمان! نشانه هایی که در پایان هزاره «آهن برگمیخته » باشد، روشن کنم. در آن زمانه پلید، صدها هزاران دیوان گشاده موی خشم تخمه (با عقد و بند و نقص ژنتیک)، فرا رسند. پست ترین نژادها از سوی خراسان به ایرانشهر تازند. درفش سیاه برافراشته، هم سلاح سیاه بردارند، و هم موی گشاده سیاه به پشت دارند و ریش انبوه چرکین برچهره. بیشتر، بندگان بیخرد پست و پیشکاران خشونت و مزدوران دروج باشند. بن و زاد آن تخمه خشم، پیدا نیست. به بوم اهورایی ایران، به جادو بتازند، چندان که بسیار چیز بسوزند و خانه کدخدایان، ده دهگانان بزور بستانند و آبادی و آبادانی را از میان بردارند. بزرگی و راست کیشی، پیمان و زنهار و آرامش را در همه آفریدگان و سراسر آفرینش، تباه سازند. زنگیان، آوارگان و فرومایگان به نام و آوازه، به پیدایی رسند. ایران را به زشتخویی و دژکامی و ستمگری، فرمانروایی بد کنند. بد دین هستند یعنی آنچه نگویند آن کنند و ایشان بر هیچ عهد و پیمان نبوده، و از آیین و راستی و زنهار، نزد آنان خبری نیست. در این زمانه بد، فریفتاری بگسترد، آزرم و عشق و دوستی از روان مردم و همه جهان برود. ای زردشت اسپیتمان: هنگامی که سده تو سر آید، خورشید راست تر و گرم تر بتابد، زمین تنگ ترشود و تخم (میوه) ندهد. دانه ها (غلات) در ده، هشت بکاهد و تنها دو بیفزاید که آنهم سفید (پوک) باشد. خوردنی و دار و درخت نقصان گیرد و میوه ها را طعم و مزه نباشد. مردم کمتر زایند. هنر و نیروی ایشان کم باشد و سپاس نان و نمک ندارند.در آن زمانه بد، مرغی بیش از مردم آزاده، آزرم و ارج دارد. و مزد ایشان در برابر کار اندک باشد و کار و کرفه از دست ایشان کم برآید. خواسته و احترام، همه به بدکاران ازور، افسوسگران و مداهنه و رزان و داوران دروغ و ستمگر رسد. در پایان هزاره، ابر و مه و گرد و غبار همه آسمان را تیره کند، اما باران نبارد. باد گرم، باد سرد بوزد و تخم و «باردانه ها» ببرد. آب رودها بکاهد و چشمه ها بخوشد. ستور و گاو و گوسفند کمتر زایند و شیرشان نیفزاید و چربی و پیه فره نباشد. گاو ورزا را نیرو کم، و اسب اروند را هنر اندک بود و به تاخت ندود. مرد آزاده و دهقان نیک، از ده و «بن جای» خویش، دور از دوده و خویشان، به اجبار بیرون روند و«اوزده» شوند، و از سفله گان به نیاز و زاری چیز خواهند. یه دریوشی و بیچارگی گرفتار آیند.کاخ و خویدی، آبادی و خواسته و دستگرد و قنات ورود و خانیک به این انیران وا گذارند که ثروت فراوان گرد آورده، پنهان کنند و لواط بسیار کنند و شهوت زشت ورزند. در این هنگام، من (اورمزد)، شاه «بهرام ورجاوند» از تخمه شاهان، به بیاسپانی و بوختاری، به ایرانشهرگسیل می کنم. بهرام ورجاوند باشکوه و پر فرهی فراز آید، دیهیم بر سر فراز بندد و این ده ها و شهرهای ویران را باز بیارآید و آبادان همی کند. دیوان و زنگیان حاکم را بیوژند و تار و مارکند و داد ستمدیدگان بستاند.
دستگرد: شهرک، بن جای: محل اقامت، آوازه: شهرت، اسپیتمان: مقدس، زنهار:امان و ایمنی، افسوسگر: دلقک، خویدی: سرسبزی و خرمی، خواسته: مال و ثروت، بیاسپانی: وکالت و سفارت، بوختاری: رهایی و نجات بخشی، ورجاوند: شگفت و معجزه گر، اروند: تندرو، آوزده : تبعید آواره، بیوژدن: کشتن، خانیک: چشمه، کرفه : عمل خیر، صواب، فره: بسیار، مسلط، برگمیخته: ناویژه، ناخالص، دروج:فریبکاری، فساد، دریوشی: فقر، درویشی
“The Tell-Tale Heart”
قلب قصه گو
Ecco Diabolous!
اینک ابلیس!
نویسنده: ادگار آلن پو
“عصبی؟! آری درست است! بسیار بسیار عصبی بودم و هنوز هستم، دلهره هم دارم. اما چرا می گویید دیوانه ام؟!
این بیماری حواسم را نه پرت و پریشان، که حساس تر هم کرده! بخصوص حس شنوایی ام تیزتر شده. تمام فریاد و شیون مصیبت زدگان را از زمین و آسمان می شنوم. ضجه های زیادی از دوزخ در گوشم می پیچد. پس چگونه ممکن است دیوانه باشم؟ پس گوش کنید و ببینید که با چه تن درست و سلامت روان و آرامش روح، کنه ماجرا را برای شما شرح می دهم. وصف تمام آنچه را که رخداده یا روی خواهد داد نمی توانم؛ چون بیمار میشوم، مضطرب می شوم، تلواسه سراسر وجودم را فرا می گیرد و به من جنون دست می دهد. صادقانه اعتراف می کنم: تحمل این درد، آنهم در تنهایی، از توانم بیرون است. نمی دانم کی این سوزش شکل گرفت و ذهنم را تسخیر کرد. اما همینکه به اندرونم خلید، خلجان شد و روز و شب رهایم نکرد. از ابتدا هیچ قصد و مرضی در میان نبود. «پیرمرد» کریه! هرگز به شخص من بدی نکرده بود. بگمانم چشمانش، آری «همین چشمان!!»، خود به خود علت حال بدم بود!. چشمانی که شبیه لاشخور و منقار تیز خونخوارش بود. و حس قساوت و کین خواهی و درندگی، چون فره شوم اهریمن، از آن می پراکنید و فضا را تیره و هوا را مسموم می کرد. «پیرمرد» تنها خرسند به آن بود: که مرگ را فرمان دهد، خون قربانی را که در اثر گرسنگی تدریجی و زجر و دهشت و فریاد دلمه شده بود، قطره قطره بیاشامد و بعد، در نهایت خونسردی، ریش اش را از خضاب خون، به نشانه ظفرمندی و لذت، پاک کند.” از این نوشته ادگار آلن پو (۱۸۰۹–۱۸۴۹) دویست سال می گذرد. اگرچه بعلت نثر وحشی و زیبایش، از جوانی آنرا بارها خوانده بودم، اما هیچگاه چون «آنروز»، آن تلخی و تیزی نفرت و تهوع نثراو را، در ذهن و در گلویم احساس نکرده بودم. روزی که «پیرمرد»، به تلبیس دستور به تلویث سرود ” ایران، ایران“ در دهان پلشت آن مداح حکومتی داد…و «شکوه این سرود ستیهنده» به «زاری وخفت نوحه» مسخ شد. منظورم روایت فرایند دشوارگذار و انتقال. «پندار و احساس» خالق یک اثر ادبی یا هنری، فارغ از زمان خلق آن، به « ذهن و حس» مخاطب است، یعنی: همذات پنداری مخاطب با نویسنده یا هنرمند بانی اثر، و درک شهودی او. به جملات«آغازین» این داستان کوتاه، توجه کنید و آنرا با «موتیف کوتاه 4 نت ای» ابتدایی سمفونی پنجم بتهوون (آنچنان که سرنوشت بر در می کوبد!) مقایسه فرمایید: هر دو کوبنده و موجز مانند: ضربات پتک برفرق سر وروح آدمی!!
True! nervous, very, very dreadfully nervous I had been and I am, but why will you say that I am mad? The disease had sharpened my senses not destroyed, not dulled them. Above all was the sense of hearing acute! I heard all things in the heaven, and in the earth. I heard many things in hell… Hearken and Observe:….















