گردآورنده: فرنگیس حسینی
شیر و گاو (اسد و ثور)
در سرزمینی دور، شیری نیرومند پادشاه جنگل بود. روزی گاوی به نام «شنگرف» که از گله جدا شده بود، به جنگل رسید. شیر ابتدا قصد شکار او را داشت، اما وقتی دید گاو آرام و خردمند است، از در دوستی درآمد. کمکم میان آن دو اعتماد و صمیمیتی کمنظیر شکل گرفت. شیر از حضور گاو آرامش میگرفت و شنگرف نیز از حمایت شیر احساس امنیت میکرد.
اما دمنه، روباهی حیلهگر و جاهطلب، از این دوستی ناخشنود بود. او میخواست جایگاه گاو را نزد شیر از بین ببرد. پس آرامآرام در دل شیر بذر بدگمانی کاشت:
«ای پادشاه، این گاو نیرومند روزی بر تو میشورد. صدای نعرهاش را نمیشنوی؟ این تمرین جنگ است، نه دوستی.»
شیر که به دمنه اعتماد داشت، کمکم دلش لرزید. دمنه هر روز سخنی تازه میگفت و آتش تردید را شعلهورتر میکرد. سرانجام شیر، بیآنکه حقیقت را بیازماید، در حملهای ناگهانی گاو بیگناه را کشت.
پس از مرگ شنگرف، شیر دریافت که قربانی حسادت و دروغ شده است، اما پشیمانی سودی نداشت.
نکات آموزنده
– دشمنیِ پنهان، خطرناکتر از دشمن آشکار است.
– اعتماد بیتحقیق، حتی پادشاه را به ظلم میکشاند.
– حسادت، ریشه بسیاری از ویرانی
کبوتر و دامگستر
در روزگاری، گروهی کبوتر در آسمان پرواز میکردند. گرسنگی بر آنها چیره شده بود و هرکدام چشم به زمین داشت تا دانهای بیابد. در همین هنگام، دامگذاری زیرک، دانههای فراوان در دشتی پاشیده بود و در دل آنها دام گسترده بود.
کبوتران با دیدن دانهها، بیدرنگ فرود آمدند و مشغول خوردن شدند. اما ناگهان دام بسته شد و همه گرفتار شدند. ترس و آشفتگی در میانشان افتاد. هرکدام بیهدف تقلا میکرد، اما هیچکس رهایی نمییافت. در میانشان کبوتری خردمند بود. گفت:
«اگر هرکدام جداگانه تقلا کنیم، دامگستر بر ما چیره میشود. اما اگر همگی با هم، همزمان، بال بزنیم، دام را از زمین میکنیم و پرواز میکنیم.»
کبوتران پذیرفتند. با هماهنگی شگفتانگیزی، همگی بال زدند و دام را چون پردهای سبک از زمین بلند کردند. دامگستر که انتظار چنین تدبیری را نداشت، جا ماند و حیرتزده به پرواز دستهجمعی آنها نگاه کرد. کبوتران دام را تا لانه موشی خردمند بردند. موش، بندها را یکییکی گسست و همه را آزاد کرد. آن روز کبوتران فهمیدند که نجات در اتحاد است، نه در تقلاهای پراکنده.
نکات آموزنده:
– همبستگی، دشمن را ناتوان میکند.
– خرد جمعی، راهحلهایی دارد که فرد به آن نمیرسد.
– در بحران، آرامش و هماهنگی نجاتبخش است.
– گاهی راه نجات، نه در قدرت فردی، بلکه در اعتماد به جمع
روباه و طبل توخالی
روزی روباهی در جنگل به دنبال شکار و خوراک بود. هوا گرم بود و سایه درختان آرامشبخش. ناگهان صدایی مهیب از دوردست به گوشش رسید؛ صدایی چنان بلند و کوبنده که گویی حیوانی غولپیکر در کمین است. روباه ایستاد. گوشهایش تیز شد، دمش لرزید، و ترس بر دلش چیره شد. با خود گفت:
«این صدای چیست؟ شاید جانوری عظیمالجثه باشد که اگر نزدیک شوم، مرا خواهد درید.»
اما کنجکاوی بر ترس غلبه کرد. روباه با احتیاط، قدم به قدم بهسوی صدا رفت. هرچه نزدیکتر میشد، صدا بلندتر و کوبندهتر میگردید. سرانجام به جایی رسید که دید طبل بزرگی توخالی بر زمین افتاده و باد به آن میوزد و صدای مهیب ایجاد میکند.
روباه نفس راحتی کشید و گفت:
«چه بسیار چیزهایی که از دور ترسناکاند، اما از نزدیک پوچ و بیخطر. این طبل، پرصداست اما توخالی؛ همچون بسیاری از انسانها که هیاهو دارند اما درونشان تهی است.»
با آرامش از کنار طبل گذشت و به راه خود ادامه داد، خردمندتر از پیش.
نکات آموزنده:
– بسیاری از ترسها از دور بزرگ و هولناکاند، اما از نزدیک پوچ و بیاساس.
– حقیقت را باید از نزدیک دید، نه از دور یا از روی شایعه.
– هیاهو همیشه نشانه قدرت نیست؛ گاهی نشانه توخالی بودن است.
– خردمند کسی است که پیش از ترسیدن، حقیقت را بررسی می کند.















