فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۶۰

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل هشتم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان 

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

* بازگشتن کیخسرو به ایران زمین:

کیخسرو پس از آن که دژ گنگ بهشت را فتح نمود، یک سال را در آن گنگ ماند و پس از آن همه آن سرزمین را با سپاه بسیار و گنج و دینارهای بی شمار به گستهم سپرد و خود به ایران زمین نزد کاووس بازگشت.

*داستان گرفتار شدن افراسیاب بر دست هوم از شاهنامه: پس از آنکه کیخسرو، شاه ایران، دژ گنگ بهشت را گشود و سپاه توران را در هم شکست، افراسیاب، پادشاه شکست ‌ خورده توران، با دلی پر از ترس و اندوه از میدان گریخت. او شب و روز در کوه ‌ ها و بیابان ‌ ها سرگردان بود، بی ‌ خوراک و بی ‌ خواب، و در پی پناهگاهی می ‌ گشت تا از خشم کیخسرو در امان بماند.

سرانجام، در نزدیکی دریاچه چیچست (دریاچه ارومیه امروزی)، به غاری پنهان در دل کوه پناه برد. در آنجا، دور از چشم مردمان، روزگار می ‌ گذراند و از ترس جان، حتی جرئت روشن کردن آتشی نداشت.

در همان حوالی، مردی پارسا و نیک ‌ نهاد به نام هوم زندگی می ‌ کرد؛ از نوادگان فریدون بزرگ. شبی در خواب ندایی آسمانی شنید که به او فرمان می ‌ داد: افراسیاب، دشمن ایران و خاندان فریدون، در این نزدیکی پنهان شده است. برخیز و او را بیاب. هوم، که دل در گرو راستی و داد داشت، بی ‌ درنگ برخاست و به جست ‌ و جو پرداخت. پس از روزها گشتن در کوه و دشت، سرانجام به غاری رسید و در آنجا، افراسیاب را دید که ناتوان و درمانده، در تاریکی پنهان شده بود.

هوم، بی ‌ آنکه درنگ کند، کمندش را بر افراسیاب انداخت و او را اسیر کرد و با سرزنش به او گفت:

زشاهان گیتی برادر که کشت ؟

که شد نیز با پاک یزدان درشت ؟

سیاوش که بود از نژاد کیان

چـو هوشنگ و چون نوذر و کیان

تـو خـون سـیاوش چرا ریختی؟

که از تخم شاهان برآویختی؟

سپس، با دلی استوار، او را نزد کیخسرو برد. شاه ایران، پس از دیدن دشمن دیرینه ‌ اش، فرمان داد تا افراسیاب را به سزای سال ‌ ها خون ‌ ریزی و ستم برسانند.

*داستان مردن کیکاووس و بر تخت نشستن کیخسرو از شاهنامه:

سرانجام کیکاووس پس از یکصد و پنجاه سال پادشاهی بر سرزمین ایران دار فانی وداع گفت و پادشاهی خویش به کیخسرو داد. کیخسرو نیز چهل روز را با دیگر بزرگان به سوگ کاووس نشست و به روز چهل و یکم، بر تخت شاهی نشست و بزرگان لشکر همگی به شادی بر او آفرین خواندند و بر آن تاج و تخت و کیان گوهر فشاندند:

چنین است رسـم سرای سپنج

یکی را بیاراید دیگر به رنج

همی نام باید که ماند بلند

که با نام ننگ آید از جای و بند

جهان را چنین است آیین اوی

گهی پشت زین و گهی زین به روی

چون چندی بگذشت، شهریار ایران فرمان داد تا «جهن» فرزند افراسیاب را از بند رهاندند و کیخسرو ماجرای کشتن افراسیاب و بریدن سرش به خونخواهی سیاوش را بدو بازگفت، آنگاه فرمود نامه ای به گستهم نویسند تا او به ایران بیاید و جهن را با خود به توران ببرد و پادشاهی تمام آن سرزمین را به او سپارد. جهن نیز به فرمان کیخسرو کمر بست و به سرزمین توران پای نهاد.

* داستان نا امید گشتن کیخسرو از جهان از شاهنامه:

چون شصت سال از پادشاهی کیخسرو گذشت و جهان سراسر آباد و تهی از بدخواه گشت، شهریار ایران ناگهان جانش پراندیشه و دلش از جهان ناامید شد و به دور از چشم همگان نهانی به پرستش خدای و آمرزش گناهان خویش پرداخت، بزرگان لشکر که از آن کار کیخسرو در شگفت مانده بودند، از ترس آنکه، مبادا کیخسرو نیز چونان کاووس، راه کژی در پیش گیرد و ابلیس بدکردار او را از راه بدر کند، گیو را نزد زال و رستم فرستادند، تا آن دو پهلوان را از کار خسرو آگاه گردانند. رستم نیز ستاره شناسان و موبدان کابل را نزد خویش خواند و همگی به ایران نزد کیخسرو آمدند. از آن سوی سران سپاه بار دیگر با کیخسرو به سخن درآمدند و علت دوری جستن او از همگان را جویا شدند، اما کیخسرو را پاسخ آن بود که وی را آرزویی در دل است که اگر بدان آرزو دست یابد، راز خویش بر همگان آشکار خواهد نمود. آنگاه از آن نامداران خواست تا پیروز و شاد بازگردند و اندیشه بد در دل راه ندهند.

کیخسرو که از همه آدم و عالم دوری گزیده و از جهان ناامید گشته بود، شبی در خواب چنین دید که سروشی در گوشش نجوا نمود و بدو گفت که همانا زندگانی آن شاه نیک اختر دوامی نخواهد داشت و اکنون رواست تا آنچه دارد، بر دیگران ببخشاید و از برای تاج و تخت، پادشاهی برگزیند تا جهانی از او ایمنی و رفاه بیند، سپس بسیاری از رازهای نهان دیگر بر او فاش نمود، آنچنانکه کیخسرو از آن همه آگاهی که هاتف بدو داده بود، در حیرت مانده بود.

*داستان دادن پادشاهی به لهراسپ توسط کیخسرو:

کیخسرو چون آن رازها، نهانی از سروش بشنید، بی درنگ بزرگان لشکر چون گودرز و رستم و گیو و طوس را نزد خویش خواند و پادشاهی هر یک از سرزمین های ایران را بدیشان سپرد و چون از کار بزرگان فارغ گشت، سوی تخت شاهی رفت و از میان مهتران تنها نام سهراب را زیبنده پادشاهی دانست و تاج و تخت کیانی بدو سپرد. پس از آن کیخسرو کنیزکان را که چهار تن و همگی چون پنجه آفتاب بودند، نزد خویش خواند و آنان را از رفتنش از این جهان آگاه کرد. کنیزکان چـون گـفتار کیخسرو بشنیدند، همگی موی کنان، خاک بر سر ریختند و ناله و خروش سر دادند. شاه نیز آنان را به لهراسپ سپرد و بر آنان بسی پند و اندرز نمود و خود راه کوه در پیش گرفت. بزرگان لشکر نیز از هامون تا سر تیغ کوه با وی همراه شدند و یک هفته را با وی بودند. اما خسرو بدیشان فرمان بازگشت داد و راه آن کوه را بسی دراز و سخت و بی آب و علف طی کرد. عاقبت سه تن از نامداران چون زال و رستم و گودرز، گفتار کیخسرو پذیرفتند و از آن راه بازگشتند، اما طوس و گیو و فریبرز و بیژن و گستهم همچنان بر ماندنشان نزد کیخسرو تأکید ورزیدند و با او همراه شدند.

فردای آن روز چون خورشید سر از کوه برکشید، نشانی از کیخسرو بر زمین نبود و پهلوانان هر چه در پی او گشتند، نشانی از او نیافتند. پس از آن نیز بنا بر آنچه که کیخسرو به پهلوانان گفته بود، بادی سخت در گرفت و ابری سیاه بر بالای کوه پدید آمد و برفی تند و سنگین همه جا را فرا گرفت و همه آن مهتران را در خود غرق نمود:

جهان را چنین است آیین و دین

نماندست همواره در به گزین

یکی را ز خاک سیه برکشد

یکی را ز تخت کیان درکشد

نه ز این شاد باشد نه ز آن دردمند

چنین است رسم سرای گزند

کجا آن یلان و کیان جهان

از اندیشه دل دور کن تا توان

ادامه دارد…

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد