Cosmology | کیهانشناسی – قسمت سوم

نویسنده : شهرام خبیر

ذهن عامی همیشه چنین می پندارد که هر فلسفه ای که در تلاش توضیح کائنات است باید از راه اصل علّیت، و خاصه به یاری تصوّر علّة العلل، در پی مقصود خویش برود. بدین علت است که عوام ایده آلیسم را فلسفه ای می دانند که ذهن را علّت نهایی همه چیزها می شمارد و ماتریالیسم را فلسفه ای که علّت همه چیزها را ماده می پندارد. حکمت الهی، در وجه عامیانۀ خود خداوند را علت كائنات می داند. ولی ما نشان دادیم که این شیوۀ توضیح کائنات یکسره لغو است. خواه بگوییم که علت نخستین ماده است یا خدایی شخصی یا ذهن یا گرداب اتمی نیرویی کهربایی، هيچ يك از این چیزها راز کائنات را برای ما نمی گشاید. اگر ما همه دان بودیم و نه همان علّت نخستين، بلکه زنجيرۀ علل و آثاری را که در پی آن می آید از آغاز تا پایان می شناختیم باز به فهم کائنات نزدیکتر نمی شدیم. زیرا در وهلۀ نخست، علت تخستين ما خود رازی غائی و امری توضیح ناپذیر می بود و در وهلۀ دوم توالى هر علّت و معلولی به دنبال آن خود رازی تازه پدید می آورد. از این رو در توضیح کائنات باید این شیوه تفکر را رها کنیم و در پی اصل دیگری جز علّیت برآییم. برگردیم به پرسش خود در آغاز گفتار که معنای توضیح چیست؟ اکنون می توانیم این پرسش را به این شکل در میان گذاریم که آیا چه گونه دانشی دربارۀ يك چیز، آن را برای ما از شمار اسرار بیرون می آورد؟ بیاییم از بزرگترین رازهای جهان، یعنی از شرّ سخن گوییم. وقتی ماجویای توضیح شرّ می شویم، آیا چه چیزی را دربارۀ آن نمی خواهیم بدانیم؟ پیداست که نمی خواهیم از اصل و علّت شرّ آگاه شویم – اگرچه راست است که غالباً از این مشکل به نام مشکل اصل شرّ یاد می کنند. انگاریم که کسی کشف کند که علّت شرّ، وجود بخار مخصوصی در جوّ است (محال بودن این فرض تأثیری به استدلال ما ندارد). باز انگاریم که به یاری دانش بتوانیم این بخار را از جوّ جدا کنیم و خواص آن را بشناسیم و از قوانین عمل آن آگاهی بیابیم. آیا در این حال خاطرمان از بارۀ مسألۀ شرّ خرسند خواهد شد؟ آیا در این حال به دانستن آنچه می خواسته ایم رسیده ایم؟ هرگز! زیرا شرّ، بر رغم کشف علّت آن، باز به دیدۀ ما چیزی فهم ناپذیر و غیر منطقی خواهد آمد. بیگمان همین غیرمنطقی بودن ظاهری شرّ، آن را برای ما در زمرۀ اسرار در می آورد. آنچه ما به راستی می خواهیم بدانیم این است که چگونه وجود شرّ در جهان، می تواند منطقی باشد. این نکته به ما نشان می دهد که توضیح راستین کائنات عبارت است از اثبات این که کائنات منطقی است، یعنی عبارت است از کشف دلیل یا جهت معقول کائنات و نه علّت آن. چنین توضیحی همچنین بر ما معلوم می کند که اصل نخستین جهان نه علتی است که جهان معلولش باشد بلکه خرد یا دلیلی است که جهان نتیجۀ آن است. 

  سرچشمه‌ی شکوفایی شعر نو - بخش آخر

pastedGraphic.png

اگر ما توالی دلیل و نتیجه را با توالی علّت و معلول مقایسه کنیم در خواهیم یافت که توالی نوع نخست دارای معایب توالی نوع دوم نیست. ما نمی توانیم دریابیم که چرا در پی هر علّتی خاص باید معلولی خاص بیاید. نمی توانیم در یابیم که چرا در پی سرما باید یخزدگی بیاید. ولی این سخن دربارۀ دلیل و نتیجه درست نیست، ما می توانیم دریابیم که چرا نتیجه باید در پی دلیل بیاید. دلیل، خود، چرایی این امر را آشکار می کند. در هر گونه استدلال درست، نتیجه باید در پی صغری و کبری (اصطلاحات منطقی) بیاید و ما دلیل آن را می توانیم دریابیم يخزدگی در پی سرما می آید. ما نمی توانیم در یابیم که چرا باید چنین باشد و به ظاهر هیچ گونه ضرورتی در آن نمی بینیم، در پی سرما هر چیز دیگری نیز می تواند بیاید. ولی در پی هر دلیل، باید نتیجه بیاید این یک ضرورت منطقی است و ما این ضرورت را درک می کنیم، ما نمي توانیم یخزدگی را از سرما استنتاج کنیم. تصور سرما متضمّن تصور يخزدگی نیست. ولی ما بر عکس، نتیجه را از دلیل استنتاج می کنیم تصور دلیل متضمّن تصور نتیجه است. و وقتی می گوییم که این نتیجه از آن دلیل برمی خیزد منظورمان این است که دلیل، نتیجه را در بر دارد.

اگر ما بتوانیم منطقاً جهان را از اصل نخستین یا عله العلل استنتاج کنیم، جهان را توضیح داده ایم. می دانیم که جهان واقعیتی است و می دانیم که خصوصیات این جهان چیست. آنچه می خواهیم بدانیم این است که چرا جهان باید چنین باشد. اگر ما می توانستیم که اصل نخستینی را کشف کنیم و ثابت کنیم که ضرورت منطقی اقتضاء دارد که جهانی از این اصل پیدا شود و این جهان خصوصیات کنونی خود را داشته باشد به توضیح مطلوب خود می رسیدیم. ولی معنای چنین فرضی فقط این است که اصل نخستین ما دلیل است و جهان و هر چه در آن است نتیجۀ منطقی آن اصل، به سخن دیگر معنایش این است که ما باید بتوانیم جهان را به نحو منطقی از اصل نخستین استنتاج کنیم.

  نوجوان و ذهن مضطرب او - قسمت هشتم

درک این نکته کمال اهمیت را دارد که توضیح، متضمن تصور ضرورت منطقی است. این فقط به سبب خُلُوّ ظاهری جهان از ضرورت است که ما از فهم ناپذیری جهان شکوه داریم. سرما یخ را پدید می آورد، این امری است که صرفاً روی می دهد. نمی توانیم دریابیم که چرا باید روی دهد. یخبندی بر اثر سرما امری واقع است که به نحوجزمی و قاطع در جهان عرض وجود می کند، بی آن که دلیلی برای هستی خود به دست دهد. چنین هست و دیگر جای سخن نیست. به این علت است. که ما از درك آن ناتوانيم و رازیش می شمریم. اگر ما آن را به جای امر واقع صرف، ضرورتی منطقی می شناختیم و اگر می توانستیم بر دلیل آن آگاه شویم و بدانیم که توالی آن در پی دلیل خود به همان اندازه ضرور است که توالی نتیجه منطقی در پی مقدّمه، خود آنگاه به فهمش توانا می شدیم و به توضیحش می رسیدیم. از این رو فلسفه ای که بخواهد براستی جهان را توضیح دهد اصل نخستین خویش را، نه در علّت، بلکه در دلیل خواهد جست و جهان را نه معلول این اصل نخستین بلکه نتیجه منطقی آن خواهد دانست و در آن حال به ما امکان می دهد که نه همان چیز ها را بدان گونه که هستند ببینیم بلکه بدانیم که چرا چیزها باید چنان باشند که هستند، و این است تصور بنیادی هگل درباره توضیح و این است غایت مطلوب فلسفه او. و همین بود منظور  یونانیان وخاصه ارسطو هنگامی که می گفتند که اصل نخستین از لحاظ زمانی  بر جهان مقدّم نیست، یعنی مانند علت نیست که مقدّم بر معلول باشد، بلکه منطقا برجهان مقدم است یعنی مانند مقدّمه منطقی است پیش از نتیجه اش می آید.

  Cosmology | کیهانشناسی (۱)

ادامه دارد….

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان