فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۱۵

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل سوم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

* داستان پادشاهی کیقباد كه یکصد سال بود از شاهنامه:

چون کیقباد بر تخت کیانی نشست، نامداران از هر سوی گرد آمدند و گوهرهای فراوان بر آن تخت زرین فشاندند. از شهریار خواستند تا پهلوانان ایران زمین را به جنگ با ترکان فرستند، قباد نیز فرمان داد تا مهتران سلاح رزم پوشند و آماده نبرد شوند، اندکی بعد لشکریان صف آراستند که یک سوی آن مهراب کابل، سوی دیگر گستهم، در قلب سپاه قارن رزم زن و کشواد، و در جلوی سپاه نیز رستم پهلوان، پشت او پهلوانان دیگر و در پشت پهلوانان نیز زال و کیقباد، قرار گرفته بودند. از آن طرف، افراسیاب با خشم و کینه ای که از ایرانیان بر دل داشت، سپاهیان خویش بر آراست: «اجناس» و «ویسه» در سمت راست لشکر، «شماساس» و گرسیوز در چپ لشکر و در قلب سپاه نیز، افراسیاب قرار داشت و بدین گونه شد که با به صدا در آمدن بوق و کرنا، دو لشکر به جان هم آویختند و دریایی از خون به راه انداختند:

دو لشکر برآمد زیک ره به جای
نه سـر بـود پیدا سپه رانـه پـای

شـده زو دلیـران ترکان ستوه

بـه هـر حـمله ای قـارن سرفراز
چنان چـون بود مردم رزم سـاز
گهی سوی چپ و گهی سوی راست
بگردید و از هر کسی كينه خواست
زگشـتـه زمـیـن گـرد مـانند کوه
شده زو دليران تركان ستوه

در اثنای جنگ، قارن رزم زن، خروشید و چون شیر ژیان جولان نمود و فریاد برآورد که سواری دلیر می خواهد تا هم آورد او گردد، اما کسی را یارای آمدن به میدان رزم با او نبود. قارن نیز چون پاسخی نشنید، به لشکر تازید و از چپ و راست پهلوانان گردن فراز توران را بر زمین افکند، و چون چشمش به «شماساس» افتاد که یکسره بر سپاهیان ایران می تازید، شمشیر زهر آلود را بر سرش فرود آورد و در دم جانش بگرفت:

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان - قسمت 2

چـنین است كردار گردون پیر
گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

* داستان جنگ رستم با افراسیاب از شاهنامه:

چون رستم دلاوری قارن بدید، نزد پدر (زال) آمد و از او خواست تا افراسیاب آن مرد بدطینت را بدو نشان دهد، تا اگر بخت با او یار باشد، افراسیاب را در بند کرده و نزد شاه برد، اما زال، تهمتن را زنهار داد که آن ترک بد کینه و پربلاست و در جنگ مردی دلیر و پیروز بخت است:

که آن ترک در جنگ نر اژدهاست
دم آهـنج و در کینه ابر بلاست
هـمه روی آهـن گـرفته به زر
درفشی سیه بسته بـر خـود بر

اما رستم که گویی قصد کوتاه آمدن نداشت، یارش را جهان آفرین و تکیه گاهش را شمشیر و بازو خواند و به پدر اطمینان داد که در میدان کارزار، آن شاه جنگجو را به بند خواهد آورد و کاری میکند تا سپاهش به حال او بگریند. بدین ترتیب رستم سوار بر رخش تا نزدیکی هامون رسید، افراسیاب که با دیدن آن نوجوان به شگفت آمده بود، نامش بپرسید، ناگهان رستم، جلو آمد و پایش گرفت و گرز را بالا آورد، افراسیاب نیز بالفور چرخی زد و شمشیر از کمر بر کشید و با تهمتن در آویخت، در این میان، رستم حمله ای کرد و او را در بند خویش کرد، اما به سبب اندام وزین افراسیاب، ریسمان پاره شد و افراسیاب از چنگش گریخت، رستم نیز چنگی زد و بالفور تاج را از سرش ربود و از اینکه بدو فرصت گریز از معرکه داده بود، خود را ملامت می نمود. پس از آن، رستم یکی از نزد خویش خواند و آنچه روی داده بود، با او در میان گذاشت و از او خواست تا تاجی راکه از سر افراسیاب ربوده بود، نزد شاه (کیقباد) برد و بدو دهد، تا خود به جنگ تورانیان رود. از آن سوی، مژده پیروزی رستم را به کیقباد دادند و همه آنچه را که بر سر افراسیاب آمده بود، یعنی بازگشتن او با پای پیاده به توران، بدو بازگفتند، شاه نیز فرمان داد تا لشکری مهیا کنند و به سوی سپاه توران روند و آنان را از بیخ و بن بر کنند و بدین وسیله دو لشکر بـا هـم در آویختند و پس خونهای دلیران بر زمین ریختند:

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان - قسمت 22

ز سُمّ سـتوران بر آن پهن دشت
زمین شش شد و آسمان گشت هشت
هـزار و صـد و شـصـت گـرد دلیـر
به یک حمله شد کشته در جنگ شیر

عاقبت تورانیان، زخمی و غمگین به جیحون روی آوردند و رستم نیز به روز چهارم با سپاهش به ایران بازگشت و به بارگاه کیقباد رسید.

* داستان آمدن افراسیاب نزد پدر خود از شاهنامه:

افراسیاب پس از گریختن از چنگ رستم، یک هفته بر لب رود جیحون نشست و از آن پس روانه بارگاه پدر (پشنگ) شد و با زبانی گستاخ و آکنده از خشم پدر را چنین شماتت نمود که این جنگ طلبی، تنها گناهی بیش نبوده که به واسطه عهدشکنی او به وجود آمده و مردان پیمان شکن همواره مورد نکوهش قرار می گیرند و نباید فراموش کرد که زمین هنوز از تخم ایرج پاک نشده و خونخواهان او بسیارند و اکنون که قباد تاج بر سر نهاده و سواری همچون رستم و از نژاد سام دارد که چونان نهنگ خشمگین لحظه ای تاب نمی آورد، بنابراین آنان را یارای مقابله با چنین گروهی نیست و سپس همه آنچه را که بین او و رستم رفته بود بر پدر عرض نمود:

بـیامد گـرفتش کـمربند مـن
تو گفتی که بگسست پیوند مـن
چنان بر گرفتم ززیـن خـدنگ
که گفتی ندارم به یک پشه سنگ
کمربند بگسست و بند قبای
زجنگش فتادم هـمی زیر پای
دلیران و شیران بسی دیده ام
عـنان پیچ زان گونه نشنیده ام

آنگاه از پدر خواست تا اندیشه صلح و آشتی در سر کند و بداند تا زمانی که رستم پهلوان سرزمین ایران است، هیچ یک از گردان و نام آوران توران، روز خوش نخواهند داشت. سپس به پشنگ اطمینان داد که خود پشت سپاه و جهانجوی او خـواهـد بود و در دشواریها بدو یاری خواهد رساند و بهتر است تا گذشته ها را فـرامـوش کـرده و کین و دشمنی های پیشین را نجوید و با کیقباد از در آشتی برون آید.

  شعر سعید عرفان: چیست خوب و بد دل

* داستان آشتی خواستن پشنگ از کیقباد از شاهنامه:

سپهدار توران چون گفتار فرزند بشنید، با چشمانی پر اشک و در حالی که از سخنان پر از عدل و داد افراسیاب به شگفت آمده بود، مردی ویسه نام که آگاه و باهوش بود، همراه نامه ای با صدگونه رنگ و نگار به ایران فرستاد و در آن از ظلمی یاد کرد که بر ایرج روا شده بود و همچنین کین خواستن منوچهر و … را از او خواست تا همانند فریدون بخشش و راستی را در رأس کار خود قرار دهند و کین یکدیگر نجویند.

همانیم روز پسین زیر خاک
سراپای کرباس و جـای مـغاک
دگر آزمندیست انـدوه و رنج
شدن تنگدل زین سرای سپنج
مگر رام گردد بدین کیقباد
سر مرد بخرد نگردد زداد

کیقباد نیز پیمان نامه ای نوشت و به سوی شاه توران فرستاد و در آن از دادجویی و عدالت یاد کرد، اما تهمتن آن را به صلاح ندانست و به شهریار هشدار داد تا در میدان کارزار آشتی و صلح نجوید و با تورانیان همدست نگردد. لیکن کیقباد که در عزم خود مصمم بود، تهمتن را اطمینان داد و سرزمین های بسیاری از زابلستان تا دریای سند و خلعت و اسـبان بی شمار همراه باجامه خسروی از زر و یاقوت نزد رستم و زال فرستاد و برایشان آفرین خواند.

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست.

ادامه دارد…

بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان