سال‌های جدایی – قسمت 21

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

الان ما را بمباران میکنه سنگر بگیرید! و من و برادرش اونو محکم در آغوش میگرفتیم و بهش میگفتیم: نترس تو الان توی خونه هستی پهلوی ما دیگه تو جنگ نیستی ولی اصلا اثری نداشت تا سپیده دمید. بلافاصله اونو گذاشتیم توی ماشین وعازم تهران شدیم در بین راه توی اتوبان کرج همین که نزدیک فرودگاه شدیم و یک هواپیما در آسمان دید منو او که عقب ماشین نشسته بودیم یک دفعه سر من را هم گرفت و به کف ماشین کشید و فریاد میزد بخوابید بخوابید الان ما را میزنه به هر جهت با یک مکافاتی اونو آرام کردیم. در بین راه نرسیده به تهران یک مردی را دیدیم که پای او قطع شده بود ولی پانسمان داشت تنها ایستاده بود وگویا قصد داشت به بیمارستان برود من وقتی اونو دیدم به پسرم گفتم عزیزم توقف کن اون مرد هم مجروح جنگیه با خودمون ببریم حتما میخواد بره بیمارستان .. پسرم هم فورا ایستاد وگفت آقا ببخشید اگر دوست دارید میتونید با ما بیایید و اون بنده خدا  فورا قبول کرد و گفت تشکر میکنم و هنگام سوار شدن پسر مجروح من تا چشمش به آن مرد افتاد فورا گفت دیدی گفتم ببینید پای این آقا هم قطع شده و در آن بیبن توجه اون شخص را به سمت خودش جلب کرد. اون آقا که برای همه ما نا آشنا بود پرسید این جوان چش شده چرا این حال و روزه؟ و من که بسیار دلتنگ و ناراحت بودم گفتم آقا پسر من هم به نوعی مجروح جنگی هست. با تعجب نگاهی به او کرد وگفت جوان کجای بدنت آسیب دیده؟ در این موقع من جواب دادم اونو از جبهه آوردن و تحویل ما دادن. سربازه گویا موقع بمباران موجی شده کمی سرش را به این و آنور چرخاند و بعد بلافاصله گفت خوب حالا شما دارید انو کجا میبرید؟ باز من گفتم میبریم بیمارستان ارتش شاید او را مداوا کنن. با لحنی که کمی عصبانیت درآن مشهود بود گفت همین طور راه افتادید و بدون هیچ دارید میرید که اونو بپذیرن و مداوا کنن؟ جواب دادم چاره چیست راه دیگه ای نداریم آخه اون سرباز ارتشه! جواب داد خواهر من بیمارستانهای ارتش چنان شلوغ و هرج و مرجه و آنقدر مجروح جنگی دست و پا قطع شده توی راه روها خوابیده که این جوان در مقابل حال آنها بسیار سر پا هم هست. پرسیدم حالاما باید چکار کنیم؟ 

صداشو شنیدم که گفت نگران نباشید همراه من بیایید یک کاریش میکنیم و در این موقع گفت من افسر و فرمانده پادگان در کردستان بودم که در اثر بمباران یک پای خود را از دست داده ام و الان دارم توی بیمارستان 5001 ارتش مداوا میکنم. بهترین کار اینه که شما همراه من به بیمارستان ارتش بیایید چون این جوان سرباز هست من شاید بتونم کاری براش بکنم و اما من که نمی دونستم کجا باید برم و چکار باید بکنم فورا گفتم آقا شاید خداوند شما را سر راه ما قرار داده این پسر زن و یک پسر 7 ماهه داره که الان تو خونه چشم براهش هستن خواهش میکنم به خاطر زن و بچه اش هم که شده به او کمک کنید و این طور شد که نیم ساعت بعد بنابر سفارش اون افسر که من فقط آنروز اونو دیدم پسرم در بیمارستان ارتش بستری شد و اما حال روز او را دعا میکنم. هیچ مادری نبینه! او را از من تحویل گرفتن و در یک قفس با دستو پای زنجیر شده انداختن! وقتی من به دکترش اعتراض کردم گفت خانم مگه نمیبینی چه خبره؟ گفتم چرا دیدم بیش از صد تا جوان که شیمیایی شده بودن بعضی دست یا پا نداشتن عده ای بیهوش روی زمین تو سالن بغلی افتاده بودن. 

شما به من بگید سزای جوانی که برای دفاع از وطنش و ناموسش به این روز افتاده اینه؟ گفت خانم محترم ارتش نداره که یک قرص مسکن به این مجروحین بده میبینی که حتی تخت کم آوردیم جنگه جنگ! شما چه توقعی داری این جوان موجی شده هر آن ممکنه حمله بهش دست بده یا خودش را میکشه و یا دیگران را از بین میبره به حال خودش نیست اصلا هم تا من اجازه ندادم به ملاقات او نیایید.

  شجریان، سروش مردم، فردوسی موسیقی ایران - قسمت دهم

با تعجب نگاهی به دکتر کردم و گفتم این وضع تا کی ادامه داره؟ جواب داد معلوم نیست شاید دو روز دیگه شاید تا آخر عمر چون او اصلا خودش را نمیشناسه و اسمش را نمیدونه! حتی شما که مادرش هستی! 

pastedGraphic.png

دیگه حالی نداشتم که با دکتر سر و کله بزنم راهی خونه شدم. تا چند روزی بعد از اینکه زنش هم متوجه شد خواب و خوراک من اشک بود و التماس که خدا من و پدرش امیدها برای اون داشتیم قرار بود که بعد از سربازیش که تمام شد بره دانشگاه ادامه تحصیل بده! وای خودش مدام به من و باباش میگفت من میرم دانشکده افسری خیلی خوشم میاد یک سرباز وظیفه شناس برای حفظ وطنم باشم ولی سیاوش مخالف بود و من وساطت میکردم که ای پسر عزیزم تو سربازی را تمام کن و باید به فکر شغلی باشی که بتونی در کنار زن جوانت علاوه بر خدمت به خلق خدا و بزرگ کردن فرزندت زندگی کنی به هر حال بعد از این موقعیت پیش آمده در حالی که هنوز سیاوش از حال روز ما خبر نداشت و در حال دوندگی برای تاسیس یک واحد مزرعه پروش مرغ گوشتی بود من در روز سه چهار تا بیمارستان ارتش را میگشتم شاید بتونم پسرم را از این حال اسف بار نجات بدم و خدای من که مهربانترین است در حق بندگانش مرا یاری داد یک هفته بعد وقتی به بیمارستان برای احوال پرسی جوانم رفتم به من خبر دادن میتونم اونو از نزدیک ببینم .. وای از آن دیدار! من کسی را میدیدم که برایش بیگانه بودم اول وقتی که خواستم اونو در آغوش بگیرم خودش را کنار کشید و بروبر به من نگاه میکرد گفتم عزیزم منم مادرت! هرچقدر بیشتر اسرار میکردم او بیشتر کنار میرفت تا اینکه دکتر از راه رسید و گفت خانم ایشون هنوز حرف نمیزنه ولی انگار زن و بچه داره؟ 

گفتم بله! دکتر، زن و یک پسر هفت ماهه. جواب داد امروز دیدار شما برای او که به ذهنش یاد آور شه کافیه اذیتش نکنید حالا برو و فردا زن و بچه و خواهر و برادری اگر داره با هم بیایید ببینم کسی را خواهد شناخت و یا زبان باز خواهد کرد! 

دیگه آن روز واقعا از پا افتادم و نا امید به خونه برگشتم  ولی فردای آن روز همسرش و پسرش را همراه با عمه اش با خودم بردم و وقت ملاقات اجازه دادن همگی با هم کنار تختش باشیم. با بدو ورودمان اولین عکس العملی که نشان داد خیلی دقیق به چهره من خیره شد و اصلا توجه ای به زن و بچه نداشت و یک بار لبها را شروع به تکان دادن کرد. کلمه ماما چند بار تکرار شد. بعد دستها را به سمتم گرفت. در این موقع من هم او را درآغوش گرفتم و گفتم خدا را شکر من را شناخت. بعد خانمش جلو آمد اول سر را به زیر انداخت و پرسید مادر این خانم کیه؟ آرام دم گوشش گقتم مامان این مینا همسرته و چون دکتر گفته بود خیلی آرام و تک تک سعی کنید شما را به خاطر بیاره یک دفعه متوجه پسرش شد و گفت عزیزم این بچه چقدر نازه این بچه کی هست؟

بده من بغل کنم دیگه طاقت نیاوردم و با گریه گفتم عزیزم این پسر خودته اونو در آغوش گرفت و شروع کرد به ناز کردن بچه بعد دیدم خودش هم به یک باره زد زیر گریه و همسرش را اینبار درآغوش گرفت. من فورا پرستار را صدا زدم همه افراد حاضر در اطاق به حال و روز ما گریه میکردن گفتم خواهش میکنم دکتر را صدا بزنید. بعد از چند لحظه در خواست کاغذ و مداد کرد فورا از کیفم دفترچه یاد داشتم را با یک خود کار بیرون آوردم و دادم دستش در این موقع دکتر هم از راه رسید وصف حالش را برای دکتر گفتم و او با خوشحالی گفت: خانم ناراحت نباشید شادی کنید خداوند به شما و زن بچه اش رحم کرد دیگه داره هوشیار میشه. دیدم روی کاغذ نوشت من همه شما را میشناسم ولی زبانم سنگینه مینویسم ببینید درست میگم عمه اش راهم بغل کرد و نوشت این خانم عمه من است مینا را هم با پسرم کاملا به یاد دارم شما هم که مادرم هستی.

  تترالوژی فالوت

وخدا را شکر رفته رفته هر روز بهتر شد من از دکترش خواستم که اجازه بده اونو ببریم خونه و در کنار زنو و بچه و خانواده گمان کنم حالش بهتر بشه. دکتر هم با نظرمن موافقت کرد و ما اونو بعد از دو هفته بردیم خونه ولی بنا به توصیه پزشک مربوطه هفته ای یک بار برای برخی ازمعاینات پزشکی حتما اونو به بیمارستان پیش دکترش میبردم.  به هر حال تا بهبودی کامل بیش از یک سال طول کشید. در سال دوم که تقریبا مشغول یک کار سبک هم شد خداوند به آنها پسر دیگری عنایت فرمود اما کماکن بار زندگی او بر دوش منو و سیاوش بود و ما زنو شوهر سخت در تکاپوی تهیه آسایش یک خانواده ده نفره و چاره ای هم نبود چون تنها کمکی که به اصطلاح بنیاد جانبازان زمان جنگ از جهت مادی میکرد مبلغ دو هزار و پانصد تومان بود بصورت حقوق ماهیانه که آن زمان میشد پول شیر خشک و پوشک و گاهی داروهای لازم و اما ما هنوز تا این زمان در فردیس زندگی میکردیم. یک آپارتمان سه خوابه که یک اطاقش در اختیار عروسمان بود و در این مدت تمام بار مادی و معنوی زندگی روی دوش من بود چون سیاوش بطور مدام در اهواز برای خرید زمین وگرفتن مجوز مرغداری می ماند و تقریبا ماهی یک بار به خونه سر میزد. گاهی هم برای انجام بعضی کارهای اداری نیاز مبرم به پول پیدا میکرد و من مجبور میشدم با فروش باقیمانده طلاهام و بعد کمی پس انداز که داشتم کار اونم که بطور موقت که تو خونه یکی از دوستان مجردش میماند راه بندازم و زندگی برای من در تنهایی و سختی بد میگذشت چون تنها یار و دلسوزم کیلومترها ازم دور بود. گاهی مواقع با تلفنی که میکردیم به هم بار سنگین این درد را کمی سبک میکردیم و چقدر در این زمان من احساس خوبی داشتم که با وجود داشتن هزاران آرزوی بر آورده نشده و در یک بحبوحه سخت از زندگی میتونم پا به پای کسی که جونش به جونم بسته بود یعنی همسرم مفید باشم و همیشه خدا را شکر میکردم که چنین قدرتی به من داده و صد البته من این توان را از بودن عشقی که سالها ما بهم داشتیم میدیدم. به یاد دارم که بارها در دوران خوش زندگیمان گاهی که سیاوش به ماموریت میرفت و من چقدر دل تنگش میشدم وقتی ازآن ماموریت بر میگشت محال بود یک هدیه گران قیمت برایم نخریده باشد و این شد که من تونسته بودم توی یک صندوقچه کوچک که فقط خودم وهمسرم از آن اطلاع داشتیم که در همین زمانها برام سوقات آورده بود هفتاد تا سکه نیم و ربع تا پنج پهلوی به اضافه چندین مدل گردن بند و النگو و دستبند وگوشواره نگه داری کنم. اما خدا میدونه همین طلاها که وزنشان به یک کیلو رسیده بود بعدها چقدر به درد زندگیمان خورد و چقدر تونست آسایش خاطر هر دوی ما را در قبال بی پولیها و نداشتنها حفظ کنه چون من هرگز هیچ چیز داشتهامو فقط برای شخص خودم نمی دونستم و اصلا فکر میکردم دراین زندگی مشترک فقط یک امانت دارم که گاهی برای حفظ آبروی همسرم می تونم از آنها استفاده کنم.

خیلی دور نشم از نوشتن بقیه این داستان که هنوز بعد از پنجاه سال از گذشت روزهای خوب و بد آن فقط با مرور آن خاطرات جون میگیرم و احساس میکنم یک گنج گران بها دارم که درون سینه ام از آن محافظت میشه تا جایی که مقدور بود سعی میکردم به قول مثل معروف صورتمو با کشیده سرخ نگه دارم و نگذارم کسی بدونه که ما واقعا به روزی افتادیم که نیاز به پول برای تهیه نان روزانه داریم چون میدونستم اکثر افراد دور و نزدیک هم به ما حسادت میکنن و هم خیلی دوست دارن ذلت ما را ببینن. به هر حال ما پس از چند سال زجر و زحمت زیاد زمینی خریدیم و مجوز مرغداری گرفته شد و دیگه واقعا نیاز بود که همگی با هم و دست در دست هم آنچه را که آرزوی همه ما بود به مرحله اجرا در بیاد و در این زمان که من با دو پسر و سیاووش و دو دختر کوچکم عازم شوشتر شدیم.

  سالهای جدایی - قسمت 8

 پسر بزرگم که دارای دو پسر بود چند ماه بعد بما پیوست و پسر دوم هم که تازه ازدواج کرده بود همراه زن و دختر کوچکش به شوشتر آمد. جمع ما جمع بود برای هر یک از پسرها خانه ای جداگانه اجاره کردیم و خودمان هم که با دو پسر و دو دخترمان بودیم در یک خانه و همگی با هم قصد ایجاد یک مزرعه بزرگ پرورش مرغ گوشتی را داشتیم. مردم و بخصوص مرغداراهای آن محل همه وحشت زده شده بودن به تصور اینکه ما از تهران به آنجا رفته ایم و قطعا با اطلاعات و امکانات کامل خواه نا خواه رقیب بدی خواهیم بود و اما ناچارم برای آشنا شدن با ازدواج و همسر پسر دوم قسمتی از سر گذشت اونو بنویسم و بعد دو باره به عقب برگردم…

حالاعروس دوم.. برای پسر دوم توی همون شهر که زندگی میکردیم یک بوتیک زدم چه لباسهای دست دوخت خودم و چه مقداری از تهران تهیه کردیم. یک سرمایه ای در حدود پنجاه میلیون تومان و این پسر مشغول بکار شد. تا زمانی که مرغداری به بهره برداری برسه ما نیاز به درآمد بیشتری داشتیم بنا براین کار او را جلو انداختم ولی زهی غفلت که گرگ تیز دندان در انتظار این بود که بره زیبای رویاهای منو به دندان بگیره .. این گفته شاید کمی نا مفهوم باشه یک واقعیت محرزه چرا که این رسم روزگاره همیشه در رو یک پاشنه نچرخه…

و اما ازدواج دومین پسر با وجود مخالفت سر سختانه سیاوش خیلی زود شکل گرفت گرگ اول که قسمت اعظم آرزوهای ما را یعنی منو سیاوش را بلعید که همان عروس اول باشد نمیدونم شایدخواننده این سرگذشت قضاوت کنه عجب مادر شوهر بدجنسی عروسش را به گرگ تشبیه کرده ولی فراموش نکنید اگر هریک از خواننده های این سرگذشت در موقعیت من قرار میگرفت قطعا نظری جز این نداشت و من یک طرفه به قاضی نمیرم شاید هم در آن زمان آن دخترها هم دوست داشتن در کنارخانواده خود باشن و دلشان نمی خواست با ما و در کنار ما باشن. 

اما من و سیاووش با ایجاد این کارگاه بزرگ قصدمان این بود که فرزندانمان در آینده بیکار بی سرمایه نباشن و این جور تصور میکردیم در کنارهم مثل اغلب خانواده ها که یک شرکت خانوادگی موفق دارند این پسرها هم بتونن اداره کننده خوبی باشن و آینده خود و خانواده خود را تامین کنن بدون دردسر اما نادانی و جاه طلبی این تازه واردین به عنوان عروس خانواده همه چیز را تغییر داد و از همه مهمتر دخالت بی جای خانواده آنها. شما با کفشهای من راه نرفتید که پایتان از تنگی و ناسوری آن رنج ببره آره و یه زمانی هم من خودم مادر شوهرهای بد جنسی که گه گاهی دوست داشتم سر به تنشون نباشه از بس عروس بیچاره را زجر میدادن اما … زمانی که خودم عروس شدم و دیدم به دلیل عشق صادقانه ای که به همسرم داشتم حتی کوچکترین فرد خانواده اش چقدر برایم عزیز و قابل احترام بود که حتی از مادرِ مادر شوهر هم نگه داری میکردم  و چطور خود مادر شوهرم که جایگزین مادرم شده بود را مواظبت می کردم ولی وقتی باز خودم مادر شوهر شدم دیدم چقدر رفتارها تغییر کرده و همه دوست داشتنها دروغ بود.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان