شهرام خبیر

خدا، انسان، انسانیت قسمت نهم (آخر)

نویسنده: شهرام خبیر

35- اما در برابر این عقیده استدلال می شودکه لازمۀ اندیشه، اندیشه گر است و اندیشۀ بی اندیشه گر وجود نتواند داشت. این اشکال نمودار دیگری است از ناتوانی ذهن عامی در فهم این‌که چگونه چیزی می تواند حقیقی باشد و در عین حال وجود نداشته باشد. معنای نظر مورد بحث آن است که اندیشه نمی تواند وجود داشته باشد مگر در ذهن اندیشه کننده. و این کاملاً راست است. هر موجودی هستی منفردی است که در زمان یا مکان معینی پیدا می شود. اندیشۀ موجود نیز باید چنین هستی منفردی باشد یعنی به صورت اندیشه ای خاص در وجدانی خاص حاضر باشد. ولی کلیات وجود ندارند و از این رو در وجدان یا در ذهن حاضر نیستند: اندیشه ها بی اندیشه گر وجود ندارند. ولی کلیات وجود ندارند بلکه فقط حقیقی هستند. و چون وجود جز نمایش و مجاز نیست و هیچ وجودی حقیقت ندارد و نیز چون هر اندیشه ای در ذهن اندیشه گر چیزی موجود است چنین برمی آید که کلیات در ذهن اندیشه گر نیستند؛ اگر بودند نمی توانستند حقیقی باشندزیرا در آن حال وجود می داشتند.

36- باید توجه داشت که هنگامی که ایده آلیستها مثلاً می گویند که مطلق، اندیشه است واژۀ اندیشه را به معنای اخص آن, یعنی اندیشۀ کلی، به کار می برند. در زبان رایج هنگامی که مثلاً من بگویم که چهرۀ مادرم در اندیشه ام است، اندیشه معنای دیگر دارد. در این گونه تعابیر عامیانه، اندیشه شامل صور روانی خاص و گاه حتی احساسات نیز هست. ولی در این مبحث واژۀ اندیشه فقط به معنی کلیات آمده است.

37- معنی این تعبیر که مطلق، ذهن است آن است که مطلق، اندیشه است. اندیشه، ذات ذهن است و اگر یکی از این دو تعبیر موجه باشد آن دیگری نیز هست. ولی در این جا نیز مقصود نه ذهن درون ذاتی و موجود بلکه ذهن برون ذاتی و حقیقی است. ذهنی که این جا منظور ماست آن دستگاه اندیشۀ کلی است که حقیقت از آن فراهم می آید. این ذهن یک ذهن نیست، یعنی این ذهن در برابر آن ذهن یا ذهن من و حتی ذهن خدا نیست_ اگر مراد از خدا عقل خاص و موجودی باشد. این ذهن بنیادین، که کائنات همه از آن سر بر می زند، هستی روانی نیست، چیزی حقیقی است ولی وجود ندارد؛ ذهن یا عقل کلی و مجرد است؛ ذهن فعال در جهان است، همان ذهن فعالی که حقیقت آیین دین شناسان دربارۀ مشیّت الهی است. ولی این ذهن نه بیرون، بلکه درون جهان کار می کند. دلیلی است که در چیزهاست نه از آنِ چیزها، دلیلی که نسبت به چیزها خارجی نیست و برخلاف ذهن آدمی که از موضوع یا متابع خود جداست از چیزها جدا نیست. دلیلی نیست که دلیل آوری بخواهد. و البته وجود هم ندارد، نه پیش از آغاز جهان وجود داشته و نه جهان در زمان آفریده است. رابطۀ آن با جهان رابطه ای منطقی و هستی آن هستی منطقی است.

د- نتایج

38- ضمن پی جویی رشد ایده آلیسم یونان کوشیده ایم تا اهمیت اساسی آنرا از واقعیات تاریخی دریابیم. بدین وجه بخشی از اصول فلسفۀ کلی را شرح دادیم و چون هگل واپسین آموزگار بزرگ این فلسفه است در عین حال برخی از اصول عقاید هگل را نیز باز نموده ایم. اکنون به جاست که نتایجی را به دست آورده ایم خلاصه کنیم. نکات اصلی فلسفه کلی یا آن نکات اصلی که اکنون ظاهر شده به شرح زیر است:

1- حقیقی آن چیز است که هستی کاملاً مستقلی دارد، هستیی که فقط بر خود استوار است.

2- نمایش(یا مجاز یا صورت ظاهر) آن چیز است که هستیش به هستی دیگر وابسته است و این هستی دوم است که حقیقی است.

3- وجود آن چیزی است که بتواند بی میانجی عرضۀ آگاهی انسان شود. وجود می تواند هستیی مادی یا روانی باشد.

4- حقیقی، کلی است.

5- حقیقی موجود نیست بلکه هستی آن منطقی است. 6- وجود نمایش است.

7- حقیقی، یعنی کلی، در عین حال اندیشه یا ذهن یا عقل نیز هست. ولی این اندیشه یا ذهن یا عقل، نه ذهنی درون ذاتی موجود و فردی بلکه ذهنی مجرد و کلی و برون ذاتی است و هستی آن منطقی است نه واقعی.

8- حقیقی، یعنی اندیشۀ عینی، اصل نخستین یا هستی واپسین، یعنی مطلقی است که سرچشمۀ همه چیزهاست و کائنات را نیز بر پایۀ آن باید توضیح و تبیین کرد.

9- این اصل نخستین فقط به این معنی نخستین است که بر همۀ چیزها تقدم منطقی دارد نه تقدم زمانی.
این قضایا فقط به شکلی که تا زمان ارسطو تکامل یافته اصول عقاید ایده آلیستها را تشکیل می دهند. بعداً تغییرات و اضافاتی را که اندیشۀ نو در این اصول پدید آورده بررسی خواهیم کرد.

39 – نشان خواهیم داد که فلسفۀ هگل چیزی نبوده است که به خودی خود از هیچ پدید آمده و از سر لغو و بازی به روی جهانی شگفتزده رها شده باشد. این فلسفه سودای دیوانه وار دماغی مجرد یا ابداعی چشم فریب ولی کم بها نیست؛ نه نظریه ای است دست پروردۀ نابغه ای هوسباز و نه صرفاً رأیی است در میان آرای متعارض بسیار. آفرینندۀ آن چندان خود هگل نیست که روان رنجبر و اندیشناک آدمی، روان کلی بشریتی که می کوشد تا حال خود را از زبان یک تن_هگل_بازگوید. این فلسفه، آفریدۀ قرون است_ریشه هایش در گذشته نهفته، اندوختۀ حکمت سالهاست، واپسین مرحلۀ فلسفۀ کلی است. زیرا به گفتۀ هگل، حقیقت نه نو است و نه کهنه، بلکه گوهری ابدی است. با این وصف هگل متمتفکری متکبر است، اگرچه ابتکار او نوآوری محض نیست؛ نو و کهنه در آن آمیخته است. فلسفۀ او همۀ حقیقت گذشته را باز می شناسد و در آن آمیخته و در خود هضم می کند و پیش می رود. از این رو روش آن در برابر فلسفه های دیگر نه رشک آمیز است نه دشمنانه و نه زیانکارانه، زیرا در هر یک از آنها مرحله ای یا وجهی از حقیقت را می بینید که باید خود بازشناسد و در پیکر خویش هضم کند. به این دلیل است که فلسفه ای به راستی کلی است.

پایان

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.