سال‌های جدایی: قسمت 9

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

تعجب من این بود که پدر هنوز نپرسیده بود پس بچها کو چون آخر شب آمده بود والان میرفت فکر کرده بود بچها خوابن ونیازی نیست بیدارشون کنه در هر حال من قبل از همه پشت در بودم ودرو باز کردم ..وای خدایا چه میدیدم سعید پسر کوچکم که شیر مادر میخورد توی بغل سیاوش بود که اونو به سمت من داد وگفت بچه را بگیر از گرسنگی هلاکه بچه هم تا چشمش به من افتاد با گریه خودش را در آغوش من انداخت و من فقط توی چشمان او نگاه کردم و گفتم خیلی بی انصافی سرش را به زیر انداخت وگفت منو ببخش این خودت بودی که این راه را انتخاب کردی و من گفتم شاید اگر بگم بچها را نبر اصلا از جات تکون نمیخوری ولی ثابت کردی خیلی لج بازی .. مامان فورا آمد و اونو که دید گفت خوب شد آمدی داشتم می آمدم اداره که ترا ببینم و بهات حرف بزنم. حالا بیا تو ببینم و اونم گویی منتظر چنین تعارفی بود فورا پشت سر ما وارد خونه شد. همه افراد خونه خواب بودن مادر ما را به سالن پذیرایی برد وگفت تو فقط به بچه ات شیر بده وگوشت با من باشه منهم همین کار را کردم. اولا پسر عمو جان من باورم نمیشه که تو با شناختی که از پرنیان داری چنین قضاوتی در موردش بکنی ولی خوب اشتباهی که تو کردی خوشبختانه قابل جبران هست. در این موقع سیاوش به صدا آمد وگفت دختر عمو چنان قاطع حرف میزنی از اشتباه من که انگار چیزی میدانی؟ مادر در جوابش گفت بله و من به یک نتیجه مثبت رسیدم فقط خواهش میکنم اگر کسی را در مخابرات داری که فورا جوابت را بده همین امروز بپرس این تلفن از کدام ناحیه آبادان زده شده. مهم اینکه مخابرات شرکت نفت کاملا جداگانه عمل میکنه. اول از هر چیز بپرس ببین از منازل شرکتی بوده تا من برات روشن کنم .. آنروز سیاوش گویا فقط رفته بود دنبال همین کار چون نزدیک به ظهر بود که با منزل پدرم تماس گرفت. به مادرم گفت حدس شما درست بود بله از منازل شرکتی بوده. بعد مادرم گفت نهار درست کردم ظهر از راه اداره بیا خونه ما تا کاملا روشنت کنم ولی به یک شرط که پرنیان را از خودت راضی کنی بعد اونو ببری خونه چون خیلی شدید از تو دلخوره .. شنیدم که مادر گفت چشمت بی بلا پس منتظرت هستیم. من فورا بچه را حمام دادم و خودم یک دوش گرفتم لباسم را عوض کردم وکمی به موهام رسیدم و چشم براه موندم. حدود ساعت یک ونیم بود که سیاوش آمد از در که وارد شد و من به استقبالش رفتم. با لبخندی که حاکی از پشیمانی او بود سلام کرد وارد شد. مادر هم که انگار در یک مسابقه بزرگ برنده شده جلو آمد و او را دعوت به غذا خوردن کرد و گفت چون صحبتمون به درازا خواهد کشید بهتره اول نهار را بخوریم بعد گفتگو کنیم. البته در این زمان پدر در شهرستان نزدیک آبادان کار میکرد و هفته ای یک بار به خونه میآمد. همه موافقت کردن. نهار صرف شد و موقع خوردن چای مادر ما را صدا زد وگفت بهتره حرفهایی را که من میزنم و دقیقا بر علیه خودم و خانواده ام هست بین خودمون بمونه ما هم چشمی گفتیم و مادر این چنین شروع به صحبت کرد: شاید یاد آوری این اتفاق کمی پرنیان را ناراحت کنه و یا سیاوش خیلی خوشش نیاد ولی من به عنوان یک مادر وظیفه دارم به هر دوی شما پیشنهاد کنم که دیگر تحت تاثیر چنین حرکاتی که از یک آدم نامتعادل سر میزنه اهمیت ندید و بی خود برای خودتون خاطرات زشت به وجود نیارید. میدونیدکه سیاوش با بدو ورودش به شهر ما نمیدونست خونه ما کجاست ولی خواهرم چندین بار به خونه دایی سیاوش رفته بود و با آنها بیشتر از من آشنا بود به همین دلیل وقتی سیاوش در هفته ای چند بار به خونه خواهرم میرفت این دوستی و تردد باعث شد خواهرم که یک دختر دم بخت داشت این پسر را برای ازدواج با دخترش کاندید کنه. به همین دلیل زمینه را برای آشنایی با او بیشتر فراهم کرد منجمله هفته ای یک بار به آنها میگفت فلان فیلم در سینمای شهر به نمایش گذاشته شده خوبه شما به اتفاق هم برید و این فیلم را ببینید حد اقل یک تفریحی کرده باشید. نسرین که دخترخواهرم باشه با عشوه گری سیاوش را وادار میکرد او را به سینما ببره و یا گاهی مواقع تنهایی به دیدن او میرفت الان من تو روی سیاوش میگم خوب اونم رفته رفته. سرگرمی خوبی پیدا کرده بود و بدین منوال خواهرم بعد از مدتی به سیاوش تعارف میکنه که بهتره تا فامیل حرفی برامون درست نکردن یک حلقه دست دخترم بیندازی و خیال همه را راحت کنی اما .. سیاوش از قرار معلوم زیاد از رفتارهای بی مهابای نسرین راضی نبود و مدام این مسئله را به عقب میانداخت تا اینکه خواهرم یک روز خیلی علنی به مادر سیاوش که زن عموی ما باشه میگه پسر شما نسرین را میخواد اگر ممکنه در یک جلسه خانوادگی این موضوع را مطرح و آنها را نامزد کنیم. مادر سیاوش به یک باره جا میخوره و فقط سکوت میکند خواهرم که جوابی نمی گیره گویا دل خور میشه و تردد را کم میکنه بعد از او مادر سیاوش این طور که خودش برای من تعریف کرد گفت من سخت با ازدواج او با نسرین شاکی شدم و بهش گفتم اگر چنین کاری بکنی هر گز شیرم را حلالت نمیکنم و اصلا ترا نخواهم بخشید. ولی اگر قصد ازدواج داری میتونی یکی از دخترهای اون دختر عموتو بگیری هم پدرش آدم درستیه و هم من مادرش را بیشتر دوست دارم توباید از اون خانواده زن بگیری.

و در این موقع که سیاوش از خدا میخواسته چنین پیشنهادی بهش بشه میگه خوب من هم راضی به ازدواج با اون نیستم ولی در این تعارفی که شما داری میکنی کدام نوه عمویم را در نظر داری؟ که زن عمو اسم پرنیان را به زبان میاره. در این جاست که سیاوش به آنچه که آرزویش باشه رسیده. طبق گفته زن عمو با شوق و شعف زیاد تایید میکنه و میگه درست دست روی دختر مورد نظر خودم گذاشتی و این شد که الان شما در کنار هم هستید ولی .. در طی این سالها خواهر من خیلی سعی کرد که نگذاره شما به هم برسید منجمله اگر یادتون یاشه ماجرای خواستگاری حمید پسر عمه ات از آغاز آشنایی ما با هم قصد داشت که سیاوش چشمش دنبال دخترهای من نباشه والان هم من میدونم که این ماجرای اخیر کار یکی از پسرهای اونه که به تحریک خواهرشون قصد دارن بین شما را بهم بزنن. حالا من اصل مطلب را میگم و بدون سر و صدا خودت برو ته قضیه را در آر. سیاوش گفت خوب بفرما ببینم موضوع چیه؟ مادر گفت دقیقا امروز سه چهار روزی هست که خواهرم به منازل شرکت نفت نقل مکان کرده و می دونم که آنجا تلفن دارن و بطور یقین خواهر و برادرها با هم همفکری کردن که از این راه شما را اذیت کنن و چون اطمینان دارن که سیاوش نسبت به این موضوع عکس العمل نشون میده و از این طریق فکرش را مصموم میکنن. همه ما به فکر فرو رفتیم ولی سیاوش بعد از ظهر آنروز به هوای دیدن دایی من که پسر عموی او میشد به منزل آنها رفت خوشبختانه هنوز مقداری از اسباب خونه را جا به جا نکرده بودن و دایی محمد را آنجا میبینه. از او میپرسه خونه جدید تلفن داره؟ که او جواب میده آره دیگه سیاوش بقیه ماجرا را مردانه حل کرد شماره تلفن را گرفته بود و بعد از مراجعه به مخابرات شرکت نفت ساعت دقیق آنرا گفته بود و معلوم شده بود از همان خانه خاله ام بوده بعد پسر خاله ها را دعوت به بیرون از خانه کرده بود و با یک در گیری فیزیکی از زبانشان کشیده بود که بله ما بودیم اما قصد شوخی داشتیم. آنشب وقتی با سیاوش به خونه خودم بر گشتم دیدم متاسفانه انسانی که بیشتر مکرش به مار میبرد توی خونه منه. اول خیلی جلب توجه ام را نکرد ولی بعد یواش یواش از زیر زبون خواهر شوهرم بیرون کشیدم وپرسیدم: دختر داییت از کی اینجاست؟ اونم خیلی با وقاهت گفت از وقتی تو رفتی برای کمک به مامانم آمده. گفتم ولی ننه عذرا که بود، اینجا شما نیازی به کمک کسی نداشتید. باز باید گذشت دوباره باید ستم عدو را زیر لب گذراند ولی آیا سالهای بعد وضع زندگی من بهتر خواهد شد؟ خدا میداند. شهین خانم همسایه دیوار بدیوار ما و با من خیلی صمیمی بود. وقتی منو دید بعد از احوال پرسی گفت دختر تو کجایی؟ گفتم چند روزی رفته بودم خونه پدرم. ولی کار بدی کردی اگر تا چند روز دیگه بر نمیگشتی فکر نکنم جایی برای تو، تو این خونه میموند گفتم چطور مگه؟ جواب داد آخه عزیزم این کاری که تو کردی بلافاصله هووتو انتخاب کرده بودن فقط منتظر بودن که تو دیگه بر نگردی. طرف حسابی داشت جای خودش را باز میکرد اما من بیدی نبودم که به این بادها بلرزم. خندیدم وگفتم فکر نکنم کسی جز اطرافیان همسرم توجه ای به او داشته باشند! گفت خلاصه من گفتم سریع اونو از زندگیت بیرون کن. و من فردا صبح که سر میز صبحانه دیدم او تخم مرغ نیمرو کرده وظرف عسل را جلوی سیاوش میزاره و تند تند میگه بخور، بابا جون داشته باشی بجنگی. از طعنه اون جا خوردم فورا از جا بلند شدم وگفتم ببخشید این خونه خانم و سالار داره، شما دیر آمدی و میز را ترک کردم. سیاوش که دیده بود من این چند روز را بی گناه چقدر زجر کشیده بودم بلافاصله پشت سر من وارد اطاق شد وگفت عزیزم چرا خودت را ناراحت میکنی کی به اون محل میزاره دختره اصلا کم داره ولش کن.

گفتم ببخشید طی این چند روز ایشون کیف خودش را کرده ولی اگر تا ظهر امروز خونه منو ترک نکنه من میرم. طوری هم میرم که واقعا دیگه بر نمی گردم.

در این موقع او یکه خورد و گفت تو چرا اینقدر حساس شدی بیا صبحانتو بخور.. گفتم جنابعالی حق داری من را بی گناه متهم کنی و سکان یک زندگی آرام پر از عشق و محبت را از دست من خارج کنی ولی خودت هر کار دلت خواست میکنی، در ضمن کی اینو آورده اینجا چه نیازی بود در غیاب من اون خونمو و بچه ام را نگه داره این پیشنهاد کی بوده؟

منکه از بس ناراحت بودم این چند روز ظهر ها هم خونه نمی آمدم چون واقعا جای خالی تو برام عذاب آور بود. آره من باورت میکنم چرا که خودت هم به حرفی که زدی اعتقاد نداشتی به هر حال هر چه زودتر اونو به خونه خودش بر گردونید من اینجا تو زندگیم بیش از این موی دماغ نمیخوام. باشه باشه تو خودت را ناراحت نکن الان میدم مادرم اونو ببره. احساس من این بود که معرکه تمام شده ولی زهی افسوس اونی که برای ویرانی زندگی من نقشه طرح میکرد وسط زندگیم بود من دیده بودم بیشتر زنها از دست مادر شوهرشون مینالن و ناراحت هستن اما کمتر پای خواهر شوهر وسط بود متاسفانه چون ما خونه زندگی راحتی داشتیم آنها یعنی مادر شوهر و دخترش ترجیح داده بودن با ما زندگی کنن. و همین مسئله برای من مشکل ساز شده بود اما اگر از حق نگذرم مادر شوهر کمتر موش می دوند ولی خواهر شوهر اگر لباس جدیدی سیاوش برای من میخرید فورا دخالت میکرد و نظر میداد و در انتها تقاضا میکرد منم لباس جدید میخوام. منکه اصلا اهمیتی به این موضوع نمیدادم و بیشتر مواقع خودم پیش قدم میشدم و میگفتم سیاوش چیزی برای من نخر تا نمونه همان را برای خواهرت نخری. به هر حال اونم دختر جوانی بود که هزاران آرزو داشت بخصوص که برادر را جایگزین پدری که زود از دست داده بود کرده و همیشه از او توقع محبت داشت. خدایا تو آگاهی که من هرگز نسبت به او مقابله به مثل نکردم و این دو موجود که عزیز همسرم بودن برای من هم محترم و عزیز بودن و دلم میخواست همیشه از من راضی باشن.. ولی متاسفانه جلب رضایت خواهر شوهر خیلی دشواربود و هر چقدر من در محبت کردن به او بیشتر سعی میکردم او در جوابش یک ضربه به من میزد. بیشتر مواقع چون من تنها از خونه بیرون نمیرفتم یکی از خواهرهام که تقریبا هم سن خواهر شوهرم بود میآمد خونه ما و در کارهای بچه داری به من کمک میکرد بخصوص پسر دومم به شکل عجیبی به این خاله اش عادت کرده بود ولی از بس که این دختر عقده خود بینی داشت به یک طریقی اونو اذیت میکرد که دیگه خونه ما نیاد و من با اینکه میدیدم خواهرم گناهی نداره اما ازش خواهش میکردم کوتاه بیاد و لج بازی نکنه. بدین منوال همیشه هر یک از خواهرهای کوچکتر من به دیدنم می آمدن او فقط قصد آزارشان را داشت و همیشه باید چشم گریان از خونه من میرفتن. سرگذشت زندگی من آمیخته ای از درد و رنجی پنهانی هست که اگر چه در سالهای دور اتفاق افتاده یاد آور لحظات این زندگی عجین شده در رنجی سهمگین و روح شکن است که رفته رفته عشق و علاقه مرا به همه زوایای زندگیم کم کرد اما هرگز احساس شکست نکردم و بیشتر مواقع با سن کمی که داشتم رویای قهرمان شدن اگر چه در یک زمینه دشوار به من امید میداد به هر حال بعد از جنگیدن با افکار اشتباه سیاوش و اثبات بیگناهی به زندگی عادی ادامه دادم. همه ی هم و غمم این بود که بتونم یک خانواده خوشبخت داشته باشم از رفتارهایی که باعث تنش و سر و صدا میشد در نهایت دوری میکردم و محیطی پراز عشق و محبت برای همسر و فرزندانم مهیا میکردم. خیلی از سالهای زندگیم مملو از خاطرات خوش و به یاد ماندنی است ولی خوب همه میدونن بعد از هر خوشی یک سختی در پی است اون سال در پنجمین سال زندگی با همسرم نا خواسته باردار شدم و درست نمی دانستم بیشتر فکر میکردم یه مریضی گرفتم تا اینکه برای مداوا به دکتر رفتم دکتر گفت بهتره اول یه آزمایش ازت بگیرم بعد نظرم را اعلام میکنم. سه روز بعد وقتی برای گرفتن آزمایش رفتم دکتر با چهره ای خندان از من استقبال کرد و گفت اتفاقا داشتم جواب آزمایش ترا بررسی میکردم تبریک میگم شما بار داری. با شنیدن این خبر در جا پیش خودم فکر کردم ای کاش به جای خبر بارداری میگفت مثلا فلان مریضی داری ولی خیلی زود خوب میشی اما افسوس این خبر منو خیلی غمگین کرد ناراحت خودم را توی صندلی انداختم وگفتم نه …

ترا خدا نگید. من دیگه دلم نمی خواد بچه داشته باشم. که به یکباره گفت نگو این حرف را نزن پیش پای تو خانم جوانی بود که شوهرش بهش گفته بود اگر این بار باردار نباشی یا طلاقت میدم یا اینکه زن دیگه ای میگیرم. برو خدا را شکر خدا به تو نعمت داده از تو که نگرفته.گفتم آخه… جواب داد آخه نداره کار از کار جا گذشته و تو سه ماهه بارداری وقتی به خونه بر گشتم فقط اشک میریختم. وقتی سیاوش آمد و چشمهای مرا قرمز دید جا خورد و فورا پرسید اتفاقی افتاده؟ عذرا خانم مستخدم خونه که داشت منو دلداری میداد در جواب گفت خانمت بار داره ولی خیلی داره خودش را اذیت میکنه. سیاوش به من نزدیک شد وگفت مثل اینکه دوست داشتن تو و علاقه ات به من چندان هم راست نیست چرا ناراحتی؟ کسی این حرف را میزنه و ابراز نارضایی میکنه که به زندگی و همسرش علاقه ای نداشته باشه. میشه بگی دلیل ناراحتی تو چی هست؟ مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم وگفتم این هم تهمت جدیدت هست؟ چرا این طور فکر میکنی بچه دوم ما الان دوساله است من نباید نفس بکشم هنوز با این بچه گاهی تا صبح بیدارم و دلیل سوم اینکه ما خودمون درست راه زندگی را پیدا نکردیم من می ترسم در تربیت این طفلهای معصوم کوتاهی کنیم و نتونیم آن طور که باید و شاید از عهده پرورش آنها بر آییم. نیاز هست که من کمی آرامش داشته باشم و از جهت مسکن ثباتی پیدا کنیم آیا حرفم نا درسته یا با این خواستهای منطقی من محکوم به بی وفایی و خیانت شدم؟

و شروع کردم دو باره گریه کردن با صدای بلند ولی او دلش نمی خواست من عذاب بکشم و به فکر فرو رفت. بعد از کمی فکر کردن گفت فعلا که مادرم مریضه وتو بیمارستان بستریه چند روزی باید صبر کنی. گفتم صبر میکنم ولی حتما یه فکری برای من و این بچه بکن. آن روز من برای ملاقات مادر شوهر به بیمارستان رفتم البته همراه سیاوش ولی طبق گفته دکترش انگار چندان امیدی به زنده ماندن او نبود خیلی دلم شکست چون من این مادر را خیلی دوست داشتم او موجودی بسیار زجر کشیده و درمانده بود تمام سر گذشت و زندگی خود را برای من تعریف کرده بود و من میدونستم برای بزرگ کردن همسرم و خواهر و برادرش چقدر زجر کشیده بود با داشتن سه فرزند و شوهری بسیار تند خو و بد اخلاق که اصلا برای زن و زندگی بر خلاف پسرکوچک که همسر من بود ارزشی قایل نبود. وقتی بیشتر مواقع داستانهای روزگار گذشته این زن را به یاد می آورم پیش خودم میگم واقعا یکی دو ده قبل از من و ازدواجم دنیای زنهای اطرافم چقدر تاریک و دردناک بوده. زن درست به شکل برده به مردی سپرده میشد که همان شب اول گربه را دم حجله میکشت و به او میفهماند که از حالا به بعد سرور و سالار بی چون و چرای تو من هستم و این بردگی اغلب بیش از پنجاه سال طول میکشید. زیرا مرد در همه حال از زندگی لذت میبرد و زن بیچاره مثل کارخانه جوجه کشی وظیفه داشت فقط بچه بیاره و بزرگ کنه اونم با حداقل امکانات دراثر آمیزشهای به جا و نا به جا به حق و ناحق بارداری را تحمل کرده و پس از نه ماه یا یک برده دیگر را به دنیا بیاره که بازم مورد اخم و تخم فامیل شوهر و خود شوهر قرار میگرفت یا اگر خوش شانس بود و پسری می زایید در زندگی آینده این موجود به یک برده دار پر قدرت تبدیل میشد البته نا گفته نماند این قشر افراد بی سواد و بی ایمانی بودن که غالبا محیط زندگی قبلی خود آنها این چنین بود ولی گاهی مواقع این زندگیها هم چندان دوام نمی آورد …

ادامــــــــــــــــــــــــــــــه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading