سال‌های جدایی – قسمت 17

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

وای چه روز عجیبی بود پس از تشکراز مسئولین باخوشحالی به خونه آمدم اولین کسی که تونست کمکم کنه ناردونه بود؛ قبل از هر چیز رفته بود سراغ دوستانش که گفته بودن ما هم خیلی دلمون میخواد خوندن و نوشتن را یاد بگیریم و روز بعد حضور من مصادف شد با ورود شش هفت نفر و من به یاری خدا شروع کردم. خدایا چقدر لذت بخشه! چنین احساسی همه تصور انسان میشه که دست کوری را در دست داره و داره راه را براش روشن میکنه همراه با یک امیدواری بسیار.
به هر حال این کلاس نتیجه داد و بدلیل اینکه من بچه پنجم را باردار شدم تونستم یکی از دوستان خوبم را تشویق کنم تا در این مسیر کمک من باشه و سال دوم کلاسهای اکابر شروع شده بود که رفته رفته تونستم کنار باشم ولی در عین حال میگشتم و مشوق دختران جوانی بودم که پدر و مادر آنها سواد را گناه میدونستن. اما خدا را شکر تنها چیزی که این مردم در بینشان بود چشم و هم چشمی. قانع کردن آنها فقط با یک جمله … ببین دختر فلانی هم داره سواد یاد میگیره و فردا میشه عصای پدر مادرش! به همین آسونی این کلاسها پایدار ماند.

و اما گر چه از سر گذشت اصلی کمی فاصله گرفتم ولی خوب اینها هم جزعی از زندگی من بود و هست که دارم مرور میکنم. وقتی انسان جوهره وجودش کار و کار باشه نمی تونه بی تفاوت و بیکار بمونه و آنچه مسلمه همیشه بدنبال کاریست که هم مفید باشه و مهم خودش راضی بشه.

یک اتفاق جدید دیگه منو وارد مرحله تازه ای کرد و اونم این بود که یک روز بعد از ظهر یکی از اقوام پدری که ساکن این شهرستان بودن همیشه جویای احوالات من و خانواده ام میشدن پشت در خونه من زنگ در و به صدا در آورد و ناردونه در را باز کرد و سراسیمه به سمت من آمد وگفت خانم چند نفر از افراد فامیل پدری شما پشت در هستند و با شما کار دارن.

این شما گفتن از روی احترام گفته میشد …و من گفتم آنها را که میشناسی؟ تعارف کن بگو بیان تو. رفت و برگشت گفت خانم میگن خیلی عجله دارن و یه کار فوری با شما! من خودم رفتم درب ورودی آنها را دیدم. سه چهار تا از ریش سفیدهای فامیل بودن. بعد از سلام و احوال، پرسیدم گفتم اتفاقی افتاده؟ که نزدیکترین آنها به من گفت: عمو جان یکی از زنهای فامیل از دیشب تا الان روی دسته … اصطلاهی که برای زن باردار که دیر فارق میشه .. وجونش در خطره، میتونی یک کمکی بکنی؟ بلافاصله لباس پوشیدم با آنکه خودم شش ماه باردار بودم. و فورا با آنها به منزلشان رفتم. در اینجا لازمه یک توضیح کوچک بدم؛ آن زمان تنها پزشک این شهرستان سپاهی بهداشتی بود که در واقع سربازی طی میکرد و این سرباز به دلیل اینکه هم زبانی نداشت با همسر من خیلی صمیمی شده بود و من تقریبا هر هفته اونو به شام دعوت میکردم چرا که در این جا اصلا هیچ رستوران یا حتی مواد غذایی نبود و این طفلک سخت به دست پخت مادر نیاز داشت. در این رفت و آمدها یک شب پیشنهاد جالبی کرد و به من گفت کاش شما چند جلد کتاب زنان و زایمان همراه من هست آنها را زمان بیکاری مطالعه میکردی و منم که سرم درد میکرد برای اینجور کارها گفتم خیلی مشتاقم.

کتابها را گرفتم و هر روز چند صفحه از آنها را میخوندم وچقدر خداوند به من لطف داشت که طی چند هفته تقریبا نکات اصلی زایمان و بهداشت زنان را خیلی خوب فهمیدم و یاد گرفتم…

بله نکته اصلی این بود که من بی گدار به آب نزدم. همراه آنها کوچه های گلی و پر از خاک و خل را طی کردم و با آن وضعی که داشتم برای نجات جان هم نوعم عجله میکردم .. رسیدیم وای چه میدیدم شاید به اندازه هزار متر از توی حیاط اون خونه تا توی کوچه زن و مرد و بچه اجتماع کرده بودن. وقتی رسیدم راه برای جا پا نبود که جلو برم فقط آرام میگفتم کنار! کنار برید!

کنار و پیش میرفتم مادر اون خانم زائو آمد پیشم و فقط التماس میکرد ترا خدا جون بچمو نجات بده.. دلم میخواد این لحظه را که کمی نیاز به فکر کردن داره با هم کمی بریم تو عمق ماجرا.

در این لحظات پر از خطر چه کسی مرا به یاد آنها انداخته بود؟ وقتی اون سپاه دانش رفته بود مرخصی و نزدیکترین شهر به آنجا دزفول صد و بیست کیلومتر فاصله داشت، به جز خدا کی میتونست باشه؟ منی که هیچ گونه مجوزی نداشتم و فقط چندجلد کتاب بدون استاد و دانشگاه خونده بودم. کی این قوت قلب را بهم داده بود که با جرعت و جسارت تمام بلند شم و بگم بریم من کمکش میکنم!

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان - قسمت 11

کی بود؟ فقط خدا، این دست پر توان او بود که مرا راهنمایی میکرد و همراهم بود. به هر حال اولین کاری که کردم گفتم یک نفر از این مردمی که اینجا جمع شدن نباید بمونن همه را رد کنید!

دوان رفتم به سمت مکان زائو .. وای خدای من شاید باور کردنی نباشه میدونید زائو کجا بود؟ منو بردن آنجا توی طویله! یک شمد کثیف زیرش انداخته بودن اونوخوابونده بودن روی آن. جالب اینجا بود که یک گاو قوی الجثه هم کمی اون طرفتر نزدیک به او ناظر درد کشیدنش بود و با چشمان درشت و قشنگش از ناله های این زن گاهی اونم پیچ وتابی میخورد.. موهای سر زن را بالای سرش بسته بودن با یکی از طنابهای بافته شده از پشم بز که البته کار اصلی این طناب مهار کردن الاغ و بعظا گاو و حیوانهای دیگه بود! با چند انگشت که معلوم بود پشت ساج نان پزی کشیده بودن روی گونه های این زن جوان را که با هزاران آرزو منتظر تولد بچه اولش بود چنان سیاه کرده بودن که من در وحله اول وحشت کردم خدایا چه میدیم؟ متوجه شدم حدود شش یا هفت تا خانم هم دور و بر اونو گرفته بودن و دلداری میدادن که مادر و مادر شوهرش هم بین آنها بودن. همه را از طویله بیرون کردم. از مادرش پرسیدم این دختر با همسرش یک اطاق ندارن؟ جواب شنیدم بله بله خانم دارن! گفتم کو به من نشان بدید. مادر شوهر منو برد سمت دیگه خونه و درِ اطاقی را باز کرد وگفت این اطاق آنها هست. فورا یک تشک راحت خواستم و دو متر پلاستیک سفره ای دادم خریدن روی اون پهن کردم و بعد یک ملحفه رنگی البته کهنه هم روی اون پهن کردم. آب و پنبه گرفتم و صورت اونو خوب پاک کردم و در عین حال پرسیدم این کارها برای چیه؟ مادر شوهر جواب داد آخه خانم ما اعتقاد داریم اگر این کارها را نکنیم ال زاو را میبره .. وای قربون سرخ پوستها! این تقلید کورکورانه را کی به شما یاد داده؟ برید بیرون اصلا نیاز به هیچ کدامتان ندارم فقط برید شبکه بهداشت و بگید که من نیاز به کسی دارم که بتونه آمپول به این زائو بزنه. فورا بیاد اینجا!

خوشبختانه اون روز آقای زواره توی محل کارش بود و بلافاصله آمد و من شرح ماجرا را گفتم و سریع ایشون برای آوردن لوازم ضروری به مرکز برگشت و اما من ماندم و خانم زائو که دیدم بد جوری شروع کرد به التماس کردن و میگفت خانم آب! به من آب بده! از دیروزتا الان این بی انصافها یک قطره آب به من ندادن.. وقتی دقت کردم به چهره اش دیدم زردتر از حد معمول است با تعجب پرسیدم چرا اینقدر پوستت زرده؟ بی نوا در جوابم گفت آخه من زردی دارم .. وای از فرط حیرت سر جام خشک شدم. بلافاصله گفتم یک نفر بره از خونه من یک شیشه سن کوییک توی یخچاله بیاره وقتی بعد از چند دقیقه این شربت را به من رسوندن یک پارچ بزرگ با آب خنک شربت درست کردم و سریع لیوان پر کردم دادم دستش. اونم بلافاصله میخورد گفتم عجله نکن من هستم هر چقدر دوست داری بخور! گفت آخه میترسم مادر شوهرم بیاد تو و نگذاره ..جواب دادم من کسی را اینجا راه نمیدم تا تو فارغ بشی. آرام باش! فقط با من همکاری کن خدا هم کمکمون میکنه. بین اون شربت خوردنها زرده سه تا تخم مرغ محلی را هم شکوندم تو دهانش وگفتم غورت بده! چونکه گفت دو روزه غذا هم نخوردم .. کمکی من رسید و البته اونم کمی وارد بود. از من پرسید به نظر شما وضع قرار گرفتن بچه در شکم مادر طبیعی هست و من چون بیشتر مواقع میدونستم بچه در حال طبیعی توی شکم چطور قرارمیگیره کمی روی شکمش دست کشیدم وگفتم خیلی عادی و معمولیه شاید باور نکنید فقط نمی دونستم زنده هست یا نه. بازم خواستم که اگر گوشی همراه اون آقا هست بهم بده و اونم همین کار را کرد. آرام گذاشتم روی قسمتهای مختلف شکم مادر یک دفعه احساس کردم ضربان قلب اونو میشنوم.. با خوشحالی گفتم: آره خدا را شکر بچه زنده هست.بعد ایشون یک آمپول فشار به زائو زد و بعد از چند دقیقه حالا که مادر جون گرفته بود شروع کرد به من کمک کردن .. و در اینجا بود که لطف خداوند در مرحله اول شامل حال من شد و سپس یک دختر مو مشکی و تپل پا به عرصه وجود گذاشت .. حالا دیگه کاملا باورم شده بود که چقدر مد نظر پرودگارم هستم. بچه را با لباسهایی که برای بچه خودم تهیه کرده بودم پوشاندم و اونو خوشحال و سالم گذاشتم توی بغل مادرش. دیگه خیلی خسته شده بودم اجاز ه خواستم برم خونه ولی تاکید کردم تا چند روز فقط سوپی درست کنن و به مادر بدن که با گوشت جوجه خروس تهیه شده باشه و فورا از دزفول لیمو شیرین بخرن چون مرکز کشت لیمو شیرین خوزستان دزفوله و تهیه آن راه دوری نیست. البته چند روزی هم به مادر و دختر سر زدم وگفتم به هیچ وجه نباید از طبابتهای ابتکاری و خرافی خودشون که متداول بود استفاده کنن چون جون مادر را به خطر می اندازن .. و اما همین اتفاق باعث شد مثل توپ توی آن شهرک بپیچه! نیمه شب در خونه منو میزدن زائو دارن چون برحسب رسومات و اعتقادات مردم این خطه بهتر بود زائو بمیره تا یک دکتر مرد اونویاری کنه! و بدین منوال من چهارتا بچه دیگه را هم در بدنیا آمدن به اذن خداوند یاری کردم. فقط بدلیل داشتن تجربه تا اینکه خدا را شکر یکی از دختر خانمهای این شهر متوجه نیاز مبرم زنان آنجا شد و بعد از گرفتن مدرک مامایی به شهرش برگشت و مشغول خدمت شد.

  سال‌های جدایی - قسمت 10

چند روزی بود که بچه پنجم من متولد شد البته این بار من سزارین شدم ولی برای تولد اون به شهر خودم رفتم و در بیمارستان خصوصی که تازه تاسیس شده بود اون متولد شد. بچه حدود یک سالش بود که همهمه افتاد دولت دستور داده همه خانمها و آقایون شاغل در ادارات دولتی باید طی مدت دو سه هفته با تفنگ برنو آشنا شده و تیراندازی با آنرا آموزش ببینن. حالا بر حسب نیاز منطقه بود که نوار مرزی ایران و عراق قرار داشت. همسرم اسم منو نوشت و من هم اعلام آمادگی کردم.هر روز راس ساعت مشخصی من با ماشین خودم در میدان تیر اندازی بودم و مشغول شناخت این اسلحه تا اینکه ده روز تمام شد و روز امتحان فرا رسید.
اکثر خانمها متاسفانه از تیر اندازی میترسیدن و همان بدو امر گفتن ما نمی تونیم اما من داوطلبانه جلو رفتم و اعلام آمادگی کردم. از ده بار تیری که شلیک کردم فقط دو تای ان خطا رفت و فرمانده پرسید از نارنجک که نمی ترسی؟ گفتم اصلا. دستور داد یک نارنجک هم بنداز ببینم و من یک نارنجک هم به ته دره روبرو انداختم .. وای خدای من چه میدیدم صدای احسنت و مرحبا بلند شد و من خیلی خوشحال به خونه برگشتم. چرا که این را هم برای خودم یک موفقیت میدیدم. چند روز بعد سیاوش وقتی از اداره برگشت نامه ای در دستش بود و اونو به سمت من گرفت پرسیدم این چیه؟

گفت نتیجه تلاش تو، ببین! اونوگرفتم وقتی شروع به خوندن کردم متوجه شدم بین سی تا خانم نفر اول شدم و من هنوز بعد از پنجاه سال این تشویق نامه را دارم وگاهی قوت قلبی میشه برام. اما تا چند ماه جای لگدهای تفنگ برنو روی کتفم مونده بود که کبود شده و دردم میکرد.

در هر حال ارزش اینو داشت چون معلوم میکرد که در چنان محیط کوچکی چقدر برابری هست و برای فرمانده یک گروهان مرد و زن فرقی نداشت. جای من که فقط توی آشپزخانه و بچه داری نبود باید میتونستم از عهده خیلی کارها بر بیام و عقیده خوبی که داشتم اون حس قشنگی بود که دلم میخواست همه زنهای اطرافم چه با سواد و چه بی سواد و ده نشین مثل خودم باشن و چیزی کم نداشته باشن.

در این برحه از زمان یک اتفاق تاریخی دیگه افتاد. یک روز از خانمی پرسیدم مهر شما وقتی شوهر کردی چه بود؟ لبخندی زد وگفت ما که هیچ شرایطی به جز رضایت پدر مادر برای ازدواج نداشتیم و اصلا مهریه ای در نظر گرفته نمیشد کافی بود که مثلا آقای فلانی تشخیص بده فلان دختر خانم زرنگ وکاریه و مادرش خوب بچه میآورده یعنی در واقع خر حمّال خوبیه که میتونه الان به کمک کدبانوی خونش که پیر و فرسوده شده بیاد اونو خواستگاری میکرد و در قبال یک بز و دو سه تا گوسفند و یک پیراهن نو و سر بند محلی و پا پوش که شامل یک گیوه محلی بود اونو انتقال بدن به محل در واقع اسارت جدیدش چون با بدو ورودش باید برای خانواده آب اشامیدنی را از کیلومترها دورتر با زنان جوانی که مثل او این وظیفه به عهده اشان بود بیاره! اونم صبح خیلی زود! بعد نون بپزه. اگر قرار بود اون روز توی خونه به جز نون و پنیر و تخم مرغ و دوغ غذای دیگه ای بخورن، مثلا مرغی سر میبریدن یا با آمدن مهمان گوسفندی ذبح میشد. همه این کارها به عهده این عروس بود. حالا تصور کنید این زن در قبال چه چیزی اسیر این قانون میشد و چقدر مرد سالاری حاکم بر این جامعه بود!

  سازمان جهانی بهداشت: موج دومی نیامده، کووید یک موج بزرگ خواهد بود

من با تعجب به او نگاه کردم وگفتم یعنی در قباله عقد و ازدواج تو الان یک بز و دو گوسفند ذکر شده؟ خندید وگفت کدام قباله مگر چنین چیزی وجود داره؟ نه فقط مردان خانواده دورهم جمع میشن و این وصلت را تایید میکنن. بازم خیلی گیج پرسیدم یعنی تو الان بدون خوندن اون آیه عقدکه در دین تو مرسومه باید خوانده شه و به قولی کابینی برایت در نظر بگیرن و بدون هیچ شرطی داری تو خونه مردی زندگی میکنی که هیچ حق و حقوقی برات قائل نشدن؟ جواب داد مگر غیر از اینه؟

گفتم آره عزیزم تو وقتی از خونه پدر میایی بیرون و تحت حمایت یک مرد دیگه قرار میگیری و هیچ پشتوانه ای نداری اگر این مرد فردا روزی قصد کرد زن دیگری اختیار کند و تو مایل نباشی با آنها زندگی کنی چه کسی بقیه عمر ترا تامین میکنه؟ خیلی ساده جواب داد که خوب باید برگردم خونه پدرم اونم به این آسونی که تو میگی نیست. قطعا پدرم دیگه نمیزاره من به خونش برگردم.

با خنده گفتم در واقع مال فروخته شده پس گرفته نمیشود. اون بی خبر از دنیا و حتی شرایط دینی خود خنده ای کرد وگفت من باید روزی صد بار خدا را شکر کنم که تا الان تونستم با شوهرم به هر ذلتی بوده زندگی کنم. هستند زنها و دخترهایی که آنها را به جای خون بها یا مسائل ناموسی مبادله کرده اند. باید ببینی آنها در چه بد بختی روزگار را طی میکنن.

خیلی از گفتن این حرف او تعجب کردم وگفتم میشه بگی اون دیگه چه نوع ازدواجیه؟ گفت شما چرا این چیزها را از من میپرسی؟ در جوابش گفتم سواد نداری و با دنیای خارج ازمحیط زندگیت آشنا نیستی اما انسانی و عقل که داری! شاید ضمن این سئوال و جوابها چیزهای بهتری یاد گرفتی که هم به نفع تو بود هم بقیه زنان! خیلی با تعجب نگاه عمیقی به چهره من کرد وگفت .. ترا به خدا برای من درد سر نشه من یک آقا بالا سر ندارم! پدرم، دو تا برادرم، سه تا برادر شوهرهام، پدر شوهرم و از همه مهمتر نگهبان اصلی مادر شوهرم همه اینها حق این را به خودشان داده اند و میدن که در کلیه امور زندگی من دخالت کنن اگر بدونن که من این حرفها را به تو گفتم حتما به درد سر خواهم افتاد ..گفتم اصلا نترس این حرفها باید مثل غذایی که میخوری به تو نیرو بده ولی هرگز کسی نفهمه تو چی خوردی که قوی شدی. گفت آخه چطور؟

جواب دادم اونم با من فقط تا رسیدن به مقصد سعی کن هر چه یاد گرفتی خیلی مخفیانه به چند تا دوست یا فامیل مثل خواهر و مادر، خاله، دخترخاله انتقال بدی که خدای نخواسته فقط متوجه تو و خواستت نشن و آزاری بهت نرسونن ..گفت چشم من حتما این کار را خواهم کرد نا گفته نماند که این خانم همسر مالک خونه ای بود که ما در آن ساکن بودیم و به همین دلیل بیشتر مواقع به بهانه های مختلف از جمله یاد گرفتن غسلهای واجب به من مراجعه میکرد. بهانه خوبی بود چون خانواده مخالف این نمیتونستن باشن! این زن بیچاره حتی نمیدونست در مورد وجود خودش هنگام زایمان یا زناشویی چه اعمالی برش واجب شده! بر اساس دستورات دینش وقتی در عین حال متوجه وجود چنین اعمالی شد خودش را گناه کار و نجس میدونست حالا بماند که چگونه تونستم از طریق راه کارهای بهداشتی اونو قانع کرده و از این مرحله نجاتش بدم که به گفته خودش بعدها شده بود استاد آموزش این دستورالعملها.

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading