فلسفۀ ارسطو

خدا، انسان، انسانیت قسمت هفتم

نویسنده: شهرام خبیر

24- براساس این ملاحظات اینک می توان آن تناقض ظاهری را که یادش گذشت حل کنیم و شرح دهیم که کلیات از چه نوع هستی برخوردارند. گفتیم که کلی، چون حقیقی است، باید هستی مستقلی از آن خود داشته باشد. از سوی دیگر کلی، امری اعتباری بیش نیست، و بیرون از افرادی که در آنها تعیّن می یابد وجود ندارند، و بدین سبب هستی آن وابستۀ افراد است. وانگهی هم اکنون دریافتیم که کلی، بنیاد مطلق همۀ چیزهاست، ولی نه بدین معنی که پیش از آنها وجود داشته باشد، بلکه فقط از این باره که منطقاً پیش از چیزها می آید. به این ترتیب، کلّی عقلاً و منطقاً به هیچ چیز پیش از خود وابسته نیست.

استقلال آن استقلال عقلی است، معلولی نیست که از علت پیشین بیرون آمده باشد، بلکه خود علت نخستین است.«چیزها» معلول عقلی آنند.
کلی در واقع از چیزها جدایی پذیر نیست، ولی در عالم اعتبار وجود دارد و منطقاً مجزّا و مستقلّ دانسته می شود. پاسخ آن پرسش که آیا کلیات به جز در قلب چیزها، چگونه هستی تواند داشت این است که هستی آنها عقلی است. ولی هستی چیزها بالفعل و موجوداست. بدین گونه آن تناقض موهوم نیز از میان برمی خیزد. زیرا هستی کلیات، مستقلّ است به این معنی که هستیشان مستقلّ از چیزهاست، یعنی در عالم اندیشه و اعتبار از چیزها جدایی پذیرند و عقلاً بر آنها تقدّم دارند. هستی کلیات وابسته است به این معنی که اگر کلی بخواهد از عالم اعتبار بیرون آید و به حال یکی از مقوّمات وجود بالفعل درآید، فقط در حالی این امر برایش ممکن است که با افراد درآمیزد. هستی عقلی کلیات، مستقل، و هستی بالفعل آنها وابسته است.

25- اگر باز هم سخن ما غریب نماید شاید مطالب زیر بتواند خواننده را در فهم موضوع یاری کند. کلی سرچشمۀ جهان است، نه به این معنی که پیش از جهان وجود داشته، بلکه به این معنی که علت و دلیل جهان است. از سوی دیگر هر کس حتی دربارۀ امور روزمّره نیز اعتراف خواهد کرد که علت و دلیل هر چیز امری حقیقی است، ولی هیچ کس آن دلیل را دارای وجود نمی داند. دلیل آنکه نگارگر صورتی را نقش می کند، زیبایی آن صورت است. این زیبایی دلیل آفریده شدن آن صورت است. زیبایی بیگمان چیزی حقیقی است. با این وصف هیچ کس نمی گوید که زیبائی، بیرون از آن صورت وجود دارد یا از حیث زمان پیش از صورت وجود داشته است، زیبایی، “چیزی” موجود نیست.

26- در فلسفۀ ارسطو آیینهای بسیار دیگری نیز هست که بر هگل اثری ژرف داشته است. یکی از این آیینها، فرق میان قوّه و فعل است. این مفاهیم به نامهای مضمر یا “درخود” و “صریح” یا چیزی که “درخود و برای خود” وجود دارد، دوباره از آثار هگل سر برآورده است. به عقیدۀ ارسطو ماده، قوّه، و صورت فعل است. ماده به خودی خود مطلقاً هیچ گونه صورتی ندارد و گوهر یکسره نامعیّن چیزهاست. زر، نرم و زرد و سنگین و کدر جز آن است. اگر ما این اوصاف را کنار بگذاریم تا به آن گوهری برسیم که حاوی این اوصاف است خواهیم دید که در دست ما جز خلأ کامل و هیچی و پوچی مطلق چیزی باز نمی ماند. زیرا همۀ کلیات را از میان برداشته ایم. و چون هر چه دربارۀ یک چیز بگوییم و بیندیشیم ناگزیر کلی است (بالا بند 6) دربارۀ آنچه بازمانده است نه میتوانیم چیزی بگوئیم و نه بیندیشیم، چون اصلاً چیزی باز نمی ماند.

نتیجۀ طبیعی این مطلب آن است که گوهر مفروض ناموجود است. ولی افلاطون و ارسطو، هیچ یک نمی توانستند خود را از این اندیشه برهانند که چنین گوهری به هرحال هست و هردو نیز آشکارا دریافتند که این گوهر، خلأ کامل و عین نیستی است. از این رو گفتند که ماده_ و این نامی بود که آنان به گوهر دادند_ عدمی است که بر رغم معنای خود هست.

مادۀ ارسطویی، که خود هیچ است، تواناست که به شکل هر چیز درآید و این بسته به آن است که کدام کلی به آن داده و چه صورتی به روی آن نگاشته شود. در ذهن خود به ماده کلیاتی بدهید که آن را سفید و بیضی و سخت و خوردنی گرداند، و خواهید دیدکه تصور تخم مرغ برایتان حاصل می شود. بار دیگر کلیات را طوری برگزیینید که ماده، بالفعل هیچ است و بالقوه همه چیز. ماده، قوۀ همۀ چیزهاست، ولی فقط هنگامی فعلیت می یابد و”چیز” می شود که صورتی به خود بپذیرد. پس صورت فعلیت است.

27- ولی ارسطو برآن بود که هنگامی که صورت ماده با هم درآمیزند و چیزی پدید آورند، در این آمیزش، یا صورت بر ماده شرف می یابد و یا ماده برصورت. در برخی چیزها ماده بر صورت شرف دارد، و در چیزهای دیگر برعکس. در نتیجه هستیها سلسه مراتبی دارند که از مادۀ بی- صورت آغاز می شود و به صورت بی ماده پایان می گیرد. هیچ یک از این دو حد افراطی در واقع امر وجود ندارد، چون ماده و صورت نمی توانند جدا از یکدیگر وجود داشته باشند. ولی حالات میانگین موجودند و کائنات را پدید می آورند. چیزهای پست مانند موادجامد فاقد اندام در انتهای سلسه مراتب هستیها قرار دارند. در آنها برتری با ماده است. پس از این مواد، گیاهان می آیند. برتر از گیاهان جاندارانند. و برترین موجود فلک تحت القمر، آدمی است که در او صورت بر ماده برتری تام دارد. همۀ چیزها پیوسته می کوشند که به صور بالاتری برسند. کوشش آنها در راه این مقصود، علت گردیدن در جهان و به طور کلی فراگرد[process] جهان است. نیروی جنبانندۀ فراگرد جهان، غایت و صورت وکلی است. چیزها به سوی غایات خود در تکاپویند. بدین سبب است که صورت، نیروی جنباننده است، کارمایه ای است که چیزها را به جنبش در می آورد. صورت، ماده را به سوی حالات برتر هستی پیش می راند و به وصال آن حالات می رساند. بدین گونه غایت در سراسر فراگرد، از همان آغاز آن در فعالیت است. پس غایت در آغاز حاضر است، زیرا اگر چنین نباشد نمی تواند از خود نیرویی بنماید. ولی حضور آن در آغاز بالقوّه است و فقط هنگامی بالفعل می شود که غایت به تحقق پیوندد. بدین سان اگر تخم بلوط، آغاز و بلوط غایت است، بلوط بالقوه از قبل در تخم خویش وجود دارد. اگر چنین نباشد مظاهر رشد توجیه ناپذیرند. اگر بلوط از پیش در تخم خویش نباشد، چگونه از آن پدید تواند آمد؟ زیرا چنین فرضی متضمّن آن است که چیزی از هیچ پدید آید و اگر این درست باشد هر گونه گردیدن یا دگرگونی هم چنانکه “پارمنید” می گفت، تصورناپذیر و محال خواهد بود. دگرگونی متضمن پیدایی چیز تازه است. ولی اگر این عنصر تازه کاملا تازه باشد این حالت ناممکن پیش می آید که یک چیز از هیچ آفریده شود. پس عنصر تازه کاملا تازه نیست بلکه از پیش بالقوه در چیز کهنه وجود داشته است.

رشد را بدین گونه می توان پیدا شدن چیزی دانست که مضمر و نهان بوده است، بدین معنی که آنچه شیء در درون خویش بوده، در بیرون نیز همان می گردد. درخت بلوط در تخم خویش وجود دارد ولی در حالت پوشیدگی و درونی. تخم بلوط “درخود” یا فی نفسه درخت بلوط است. ولی فقط دیدۀ بصیر و کاوشگر فیلسوف است که آن را درخت می بیند. پس تخم بلوط فقط برای ما درخت بلوط است، مایی که به چشم دل می توانیم آنچه را که در شیء نادیدنی است عیان ببینیم. پس تخم بلوط برای ما درخت بلوط است، ولی هنوز برای خود نیست و فقط هنگامی از برای خود نیز درخت بلوط می شود که عملاً رشد کند و به صورت درخت درآید. از این روست که هگل آنچه را که بالقوه یا نهان است “درخود” و آنچه را که بالفعل است “برای خود” می نامد. مترجمان معمولا این دو اصطلاح را به ترتیب به مضمر و صریح برمی گردانند. تخم بلوط به طور مضمر درخت بلوط است ولی به طور صریح چنین نیست. این اصطلاح “در خود” که کم و بیش در هر برگ از نوشته های هگل می آید، شاید در نظر مبتدیان پیچیده بنماید. بدین جهت معنای آن را باید خوب دریافت. دستگاههای فلسفی ارسطو و هگل هر دو در واقع نظریاتی دربارۀ تطورند و هر دو بر بینشی یکسان دربارۀ چگونگی رشد چیزها استوارند. رشد، متضمن پیدایی چیزی کاملا تازه نیست. رشد در نظر ارسطو انتقال از قوه به فعل است و در نظر هگل انتقال از مضمر به صریح.

ادامه دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading