فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 3

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

داستان پادشاهی جمشید که هفتصد سال بود از شاهنامه: جمشید چون به پادشاهی رسید، با مردم عهد نمود تا دست همه بَدان را از بدی کوتاه گرداند و روانشان را به سوی روشنی رهنمون سازد. در دوران پادشاهیش بدعت های بی شمار از خود بر جای گذاشت چون ساختن آلات جنگی که از نرم کردن آهن، جوشن و خود همچنین زرهی که بر اسب می پوشاندند و «برگستوان» نام داشت و نیز درع و خفتان و … پدید آورد. جمشید پنجاه سال در این راه رنج بی شمار برد. پس از آن اندیشه در پر کردن جامه به هنگام نبرد کرد و رشتن و تافتن را به مردم آموخت. چون این نیز بگذشت، گروهی را جمع کرد و هر کس را در پیشه ای که در آن مهارت داشت برگزید، عده ای را که کاتوزیان می خواندند و ایشان پرستنده خداوند بودند، از گروه جدا نمود و در کوه جایگاهی برایشان برگزید. عده ای دیگر را که نیساریان، می خواندند و ایشان سپاهی و جنگی بودند برگزید تا تخت شاهی را حافظ باشند و پادشاهی به سبب وجودشان پایدار ماند. گروه سوم را زراعت پیشگان قرار داد تا بکارند و درو کنند و مایحتاج روزانه را فراهم کنند، گروه چهارم را پیشه ور و کاسب قرار داد. بدین ترتیب هر کس را که سزاوار آن پایگاه بود، بدو همان عطا کرد و جهانی را آسوده و آرام نمود. پس از آن، دیوان ناپاکی را فرا خواند تا آب با خاک آمیختند و در ساختن گرمابه و کاخ و ایوان و … وی را یاری رساندند.

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخ های بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

جمشید پادشاهی لایق و با دانش و هوش بود. استخراج یاقوت و سنگ های گران قیمت دیگر از دل زمین، باز آوردن بوی های خوش چون مشک ناب و عنبر و کافور و … که مردم بدان نیازمند بودند، یافتن راه سلامت و تندرستی، ساختن کشتی و عبور از آب به وسیله آن، همه و همه از ابتکارات جمشید گرانمایه بود. او پنجاه سال در این راه رنج برد و زندگی را برای مردم آن مرز و بوم آسان کرد.

داستان چگونگی نام گذاری «نوروز» از شاهنامه: جمشید پس از آبادانی کشور به فکر افتاد تا تخت کیانی خویش بر جایی بلند بر فرازد از این رو تختی به غایت باشکوه و زیبا بنا نهاد و خود چونان خورشید تابان بر فراز آن نشست. مردم از سراسر جهان به دیدار وی آمدند و گوهر فشاندند و به سبب آن جشنی عظیم به پا کردند و می و عود و رامشگران آوردند و آن روز را «نوروز» نام نهادند. و این چنین جشنی فرخ در نوروز از آن روزگار توسط جمشید به یادگار مانده است و هنوز نیز ادامه دارد، در واقع نوروز باستانی، یادگار جمشید است.

داستان برگشتن جمشید از فرمان خدا از شاهنامه: جمشید سالیان دراز بر زمین حکومت کرد و مردم سر به سر گوش به فرمان او بودند. چون چندی بگذشت، فر ایزدی از او بر تافت و چنان شد که در میان پادشاهان کسی را برتر از خویش ندید. پس عده ای از بزرگان را فرا خواند و از هنرهای خویش سخن ها راند و خود را بانی صلح و آرامش و تندرستی جهانیان در عالم بر شمرد و مدعی شد که با وجود او در جهان حتی مرگ به سراغ کسی نیامده و اکنون اگر او را « جهان آفرین » نخوانند از اهریمنان خواهند بود و از آن پس همه باید ستایشگر و ثناگوی او باشند. موبدان که از شنیدن آن گفتار سر به زیر افکنده بودند، یارای سرپیچی از فرمان پادشاه را نداشتند، اما جمشید چون آن گفتار پلید بر زبان راند، فر ایزدی از او برتافت و سپاهیانش پراکنده گشتند و یکایک از ایران سوی تازیان شتافتند و از مهر جمشید دل کندند. پس از آن ضحاک سوی جمشید آمد و تخت و تاج شاهی از او بگرفت، جمشید نیز که چاره ای نداشت به ناچار همه آنها را به ضحاک سپرد و خود به مدت صد سال ناپدید گشت. سال صدم در دریای چین پدیدار گشت و چون به چنگ ضحاک افتاد به دو نیم گشت و خود نیز سالیان زیادی را نهانی به سر برد و سرانجام زمانه او را ربود و جهان را از وجودش پاک کرد. و این چنین است، فرجام آن کس که از خدای روی برگرداند و بر قدرت و شوکتش مغرور شود و دل خوش دارد.

داستان ضحاک با پدرش از شاهنامه: ضحاک فرزند «مرداس»، از مردان گرانمایه آن روزگار بود. که برخلاف پدر، سبکسار و ناپاک بود و وی را «بیور اسب» لقب داده بودند. روزی ابلیس بسان مردی نیکخواه بر ضحاک وارد شد و دلش را از راه نیکی به در برد. ضحاک که از کردار زشت اپلیس بی خبر بود دل به گفتارش سپرد و دل و جان و هوش خویش بدو داد. ابلیس چون چنین دید، وی را گمراه کرد و از او خواست تا خون پدر بریزد و خود پادشاهی کند، زیرا تخت و جاه پدر اکنون زیبنده اوست نه آن خواجه سالخورده. ضحاک که از سخن دیو دلش پر اندیشه و درد گشته بود، از این کار سر باز زد، اما ابلیس بدکردار که قبل از هر سخنی از وی پیمان و سوگند خواسته بود تا هر چه گوید اطاعت کند، وی را هشدار داد که اگر آن عهد و سوگند به جای نیاورد، خود خوار و ذلیل خواهد شد و پدرش نزد همگان گرامی و ارجمند. ضحاک چون چنین دید، از او چاره کار خواست. اما ابلیس را رأی بر آن بود تا ضحاک در خاموشی و سکوت به سر برد و جریان امور را بدو سپارد. در سرای مرداس، باغی بود بس دلگشا، که شبها از بهر پرستش، نهانی و بدون چراغ بدانجای می رفت و سر و تن می شست و عبادت می نمود. ابلیس بر آن راه چاهی ژرف کند و رویش را با خاشاک پوشاند. چون شب فرا رسید مرداس سوی آن باغ روی نهاد و در دام ابلیس افتاد و جان تسلیم نمود. شاه آزاد مرد که عمری را در پروراندن فرزند برنا به سر برده و دل و جانش بدو بسته بود، اکنون با نیرنگ او جان سپرده بود:

فرو مایه ضحاک بیدادگر

بدین چاره بگرفت گاه پدر

بدین طریق ضحاک تخت پدر بگرفت و خود تاج شاهی بر سر نهاد. ابلیس چون دریافت که ضحاک سر به فرمان اوست، حیله ای دیگر به کار گرفت و بدو گفت تا اگر به سویش آید و از گفتارش سر نپیچد، هر آنچه کام دل اوست، خواهد ستاند و پادشاهی جهان از آن او خواهد بود. پس چاره ای اندیشید و خویشتن را در هیبت جوانی سخنگوی و بینا دل آراست.

و…..سرانجام نوربرتاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من مباد

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading