نویسنده: پریدخت کوهپیمان

خدا میدونه وقتی با یک دسته گل رز قرمز که میدونست من چقدر دوست دارم وارد شد و مرا در آغوش گرفت و پیا پی تشکر میکرد و جویای سلامتیم میشد من چقدر آن لحظه زیبا را در ضمیر پنهانم حک کردم و هرگز نتوانستم آن لحظه را فراموش کنم. من سه روز بستری بودم و بعد از آن به خانه خودم رفتم در شهرستان و آنجا بود که به تنهایی باید خودم را برای مادر بودن آماده میکردم بدون هیچ تجربه ای و کسی هم نه مادرم و نه مادر شوهرم نمی توانستند به کمک بیایند و مجبور بودم تنها و غریب در آن شهر که به جز چند آشنا و همکاران سیاوش کسی را نمیشناختیم این بار سنگین را بدوش بکشم و فقط از خدا کمک خواستم و کمی با مراجعه به کتاب پرورش کودک اونو به یک سالگی رسوندم. سیاوش حتی بلد نبود که بچه کوچکمان را برای چند دقیقه بغل کند و هرگز تا آخر عمر با داشتن هفت فرزند چنین کاری نکرد فقط تنها کاری که برایش آسان بود خریدن یک کالسکه چند منظوره بود برای خوابیدن کودک و نشستن. او حتی گاهی اوقات آشپزی را هم به عهده میگرفت تا من بتونم بیشتر استراحت کنم و به بچه برسم و در این دوران زیباترین روزهای عمرم را می گذراندم در کنار عشقم و مرد محبوبم یک زندگی آرام و سراسر خوشبختی داشتم و بیشتر مواقع میشنیدم که تعدادی از افراد دور و نزدیک فامیل ما را نمونه دو عاشق واقعی به هم معرفی میکنند. گاهی مواقع بی جهت یک غم عجیبی روی دلم سنگینی میکرد و افکار عجیبی ذهنم را مسموم ولی به خودم نهیب میزدم و از خداوند میخواستم این خوشبختی را پایدار کند. دو سال گذشت و ما کما کن در اوج سعادت صاحب دومین فرزند که او پسر بود شدیم. وای خدای من در این زمان بود که احساس میکردم من چه مادر خوشبختی هستم اما سیاوش همیشه میگفت عزیزم خیلی خوب میشد اگر منو تو این همه سعادت را که خدای مهربون نصیبمان کرده جار نزنیم چون مردم واقعا نمی تونن ببین و میترسم یک روز از چشم بد حسودان در امان نمانیم. ولی من میگفتم نیازی نیست که ما برخ کسی بکشیم خودشان میبینن که ما از یک زندگی خوب چیزی کم نداریم و چاشنی این همه خوشبختی چیزی جز عشق نیست و گرنه ما چه برتری جز این از دیگران داریم و هر کس دلش بخواد مثل ما احساس سعادت کنه باید عشق را در اولویت زندگیش قرار بده. زندگی ما با داشتن دو کودک شیر خوار و نوپا هرگز خالی ازدوست داشتن نبود همه کارهای ما با برنامه و نظر هر دو طرف به سر انجام میرسید. هرگز نشد که من با نظرات او مخالفت کنم. چه روزهای پر شوری داشتیم بیشتر مواقع در سفر بودیم هیچ وقت یادم نمیره که هر موقع برای دیدن خانواده ام به شهرم میرفتم به دو روز نکشیده او در کنارم بود و چون در شهر زیبای آبادان ما دوران نامزدی و ازدواجمان را گذرانده بودیم دوست داشتیم مدام تجدید خاطره کنیم. او میآمد و در کنار هم هر شب به یک خاطره در گذشته سر میزدیم. یادم میاد یک شب مهتابی او قایق تفریحی زیبایی را تهیه کرده بود و ما در حالی که در آغوش هم بروی رودخانه کارون نظاره گر قرص ماه بودیم و با گوش کردن به یک موسیقی ملایمی که از رادیو آبادان پخش میشد چه لحظات قشنگی را تجربه میکردیم. آن شب بعد از قایق سواری به یک رستوران زیبا که در ساحل رودخانه بود بنام رود کنار شام خوردیم و به مناسبت دومین سال ا زدواجمان گردن بند زیبایی به من هدیه داد. شمایل حضرت مریم که مسیح را در آغوش داشت و از طلای خالص با چند نگین گران بها و چقدر آن شب به من خوش گذشت. یکی از بهترین خاطراتم شد. اگر تا پایان این سر گذشت تمام خاطرات زیبا وشیرینم را تعریف کنم بگمانم کمی اغراق کرده ام چون زندگی در کنارکسی که سالها آرزو داشتی برای همیشه در کنارت باشد خیلی زیبا و دل شاد کن است اما فراز و نشیب زندگی بالاخره دامن فرشته خوشبختی مرا گرفت. در یک روزگرم تابستانی که بعد از خوابیدن دو کودکم که یک ساله و سه ساله بودن مشغول رتق و فتق امور خونه بودم که صدای تلفن بگوشم رسید با عجله گوشی را بر داشتم که صداش بچها را بیدار نکنه صدایی از اونور خط اسم منو برد و گفت من با خانم پرنیان حرف میزنم گفتم بله بفرما که شروع کرد به ابراز عشق کردن و از من خواست اونو ببینم. چنان دست و پای خودم را گم کردم که فقط می پرسیدم شما کی هستی اشتباه گرفتی گفت مگر تو الان دو تا پسر نداری در فلان محل زندگی نمی کنی اسم پدرم و مادرم و حتی چند تا از خواهر و برادرها یم را گفت که دیگه تحملم تمام شد و سریح گوشی را گذاشتم اما بعد از چند لحظه باز تلفن به صدا در آمد اینبار من از خواهر شوهرم در خواست کردم که گوشی را بر داره. مادر شوهر هم وارد اطاق شد وپرسید کیه؟

بعد از چند لحظه که گوشی توی دستش بود گفت نمی دونم یک نفره میگه با پرنیان کار داره گفتم قطع کن جوابش را نده مزاحمه … اما احساس کردم تخم شک و تردید به دل آنها افتاد چون بلافاصله خواهر شوهرم گفت ولی اسم ترا میبرد میشه نا اشنا باشه؟

چی بگم در جواب این سئوال ترجیح دادم سکوت کنم در همین بین کیارش از راه رسید و ما سکوت کردیم چون هیچ یک از ما جوابی نداشتیم. در یک سکوت غیر عادی نهار را بروی میز چیدم و گفتم کیارش بیا غذا بخور او هر روز ساعت دو بعد از ظهر از اداره میآمد و به من گفته بود منتظرم نمونید شما غذاتون را بخورید. طبق معمول به تنهایی مشغول غذا خوردن بود که هنوز لقمه اول را به دهان نبرده باز تلفن زنگ خورد و ما هر وقت او تو خونه بود هیچ کدام گوشی را بر نمیداشتیم چون همیشه به احتمال خیلی زیاد با او کار داشتن ولی در غیابش من و بقیه افراد خونه میتونستیم جواب گو باشیم در همین موقع بود که او با فریاد وحالت عصبانی شدید می پرسید تو کی هستی و با خانم من چکار داری؟ خدایا تمام اعضاء بدنم به لرزه افتاده بود که با دادن چندجمله نا خوش آیند گوشی را زمین گذاشت و بلافاصله منو صدا زد و با پرخاشی که برایم بی سابقه بود پرسید این شخص کیه با تو چکار داره و از کی مزاحم این خونه میشه که تو به من نگفتی؟ منکه به خودم اطمینان کامل داشتم خیلی آرام جواب دادم: اولین باره و نمی دونم کیه که میخواد با زندگی من و تو بازی کنه لبخند تلخی زد و سرش را تکان داد که از هزاران تهدید برای من معنی دار تر بود. دست از غذا خوردن کشید و با یک چشم غره به من به اطاق خواب رفت و روی تخت دراز کشید. یک ساعتی گذشت و من با خود گفتم الان دیگه آرام گرفته و می تونم با او حرف بزنم. وارد اطاق که شدم خیلی جدی و عصبی گفت لطفا از اطاق برو بیرون ونمی خوام اصلا حرف بزنی ..
برای اولین بار نبود که او عصبانی میشد ولی هر گز این طور با من رفتار نکرده بود. وقتی از کنارش آمدم و توی هال نشستم احساس کردم مادر شوهر و خواهر شوهرم جور دیگه ای به من نگاه میکنن اما ترجیح دادم باز در مقابل آنها سکوت کنم چون کسی که این چاه را برای من کنده بود منو تا لب پرتگاه هم برده بود. هر نو توضیح و تذکری باعث میشد آنها فکر کنن که من گناه کارم. آن روز تلخ و تاریک بر من گذشت و می دونستم که اونم بدتر از منه شب هم نتونستم کنارش بخوابم و به اطاق بچه ها پناه بردم و تا صبح بیدار بودم. این اولین بار نبود که از او جدا میخوابیدم ولی دفعات قبل اکثرا یا در مسافرت بود و یا من به سفر رفته بودم در هر حال صبح زود بیدار شدم و صبحانه را آماده کردم که شاید بتونم حداقل هنگام صرف صبحانه اونو قانع کنم که باید دنبال مقصر اصلی بگرده نه من چرا که روحم از وجود چنین شخصی اطلاع نداره ولی متاسفانه سیاوش بیدار شد و لباس پوشید بدون اینکه به من توجه ای بکنه در را بهم زد و رفت اداره. خدا میدونه من آنروز را چطور گذراندم و چند روزی بدین منوال گذشت و من نمی دونستم اون داره چکار میکنه سر در گم وحیران بودم رنج عجیبی بود. وقتی آدم بی گناه محکوم میشه فقط خودش و خدای خودش میدونه. چکار میتونستم بکنم جز سکوت بالاخره خسته شدم و عصر اون روز پیشنهاد دادم که من میخوام برم خونه پدرم خیلی اعصابم خورده در جواب گفت برو ولی بچه ها را نبر و بمون تا من خبرت کنم. وای چه مصیبتی چرا اون منو درک نمیکنه منظورش چیه؟ برای اولین بار بعد از پنج سال زندگی مشترک احساس کردم از من خسته شده و دلش میخواد چند روزی در کنارش نباشم. من هم بدون هیچ گونه اعتراضی لوازم شخصی و چند دست لباس برداشتم تاکسی آمده بود و بلافاصله از خونه بیرون زدم. حد فاصل رسیدن تا خونه پدر فقط اشک میریختم و فکرم این بود چه چیزی و چه کسی چنین نقشه شومی برای زندگی من کشیده. چرا سیاوش یک شبه این قدر تغییر کرد. بالا خره رسیدم وقتی زنگ در را به صدا در آوردم سعی داشتم اشکهامو پنهان کنم ولی مگر این غم درد ناک ترک خونه و فرزندانم اجازه میداد که آرام باشم. مادر در را برویم باز کرد در وهله اول دنبال بچه ها میگشت و پرسید دخترم بچه هات کو؟ وقتی برای گرفتن جواب بصورتم نگاه کرد تازه متوجه شد که گریه کرده ام بعد پرسید گریه کردی؟ چی شده بچه ها طوری شدن بگو دلم فرو ریخت. مادر بگو چی شده؟ دستهای اونو تو دستم گرفتم و گفتم مادر آرام باش اتفاقی نیفتاده. پس چرا تنها آمدی؟ چی بگم نه تنها مادرم بلکه تمام افراد خانواده ام هرگز باور نمی کردن که من با دل خوری از همسرم به خونه پدر پناه آوردم و هر کدامشون جلو می آمد و منو با اون حال میدید فقط میپرسید چی شده؟ برای اینکه همه آنها را از شوک بیرون بیارم یک دفعه گفتم با شوهرم بحثم شده بزارید بنشینم نفسی بکشم میگم چه اتفاقی افتاده.

از دوران نامزدی تا عقد و عروسی من و او تا الان پنج سال میگذره و من در عجبم چطور او مرا نشناخته و به نجابت من پی نبرده چرا باید با یک اتفاق کوچک اون که این همه ادعا میکرد منو از جونش بیشتر دوست داره، به وفاداری من شک کنه مگر نه اینکه من این چند سال را در کنار او بدون هیچ خطایی زندگی کردم چرا شخصیت و حیثیت منو زیر سئوال برد و جلوی مادر و خواهرش منو خرد کرد گناه من چه بود. ولی هیچ کس باورش نمیشد که او تا به این حد موضوع را جدی گرفته و اصلا حتی فکر نکرده که ممکنه کسی مزاحمت ایجاد کرده باشه. به گوشه ای خزیدم و فکر کودک هفت ماه ای که به شیر مادر نیاز داشت و او در کمال بی رحمی گفت حتی اونم نبر داشت دیوانه ام میکرد. وای به یادم آمد که در گذشته نه چندان دور سیاوش در قبال یک اتفاق کوچک دیگه چه عکس العملی نشون داده بود ولی من آنرا با شوخی و خنده رد کرده بودم و داستان چنین بود: به عید نوروز نزدیک میشدیم و من گفتم باید چند روزی برم آبادان و خرید عید را انجام بدم و خودم وبچه ها با ماشین خودمون و راننده که البته من هنوز گواهی نامه نگرفته بودم و راننده داشتم عازم شدیم. در این زمان ما توی آبادان زندگی نمیکردیم و در یکی از شهر های مرزی بودیم. دو روزی طول کشید تا من کارهای آرایشگاه و خرید کمی وسایل خونه را تمام کنم. بعد از چهار ساعت رانندگی به شهر محل سکونتمان رسیدیم با بدو ورودم انتظار داشتم سیاوش برای استقبال و دیدن ما قدم جلو بگذاره ولی در کمال تعجب دیدم اصلا از اطاقش بیرون نیامد.

مستخدم خونه که برای درست کردن غذا و نظافت آن روز قبل از ما آمده بود و تنها او بود که جلو در انتظار میکشید خوش آمدی گفت و بچه را از دست من گرفت پرسیدم آقا خونه نیست؟ در جوابم گفت چرا خانم ولی انگار کمی نا خوشه و امروز هنوز از اطاقش بیرون نیامده. فورا خودم را به اطاق او رساندم. وقتی در را باز کردم سیاوش را در وضعی دیدم که یکه خوردم رنگ پریده ریشها بلند و خیلی پژمرده در رختخواب افتاده بود. هراسان خودم را به او رساندم و تند تند میپرسیدم چی شده؟ ولی او فقط روشو برگرداند وگفت برو به بچه ها و کارت برس بعد حرف میزنیم. التماس وار پرسیدم ترا خدا بگو چی شده چرا به این روز افتادی با نیش خندی منو دعوت به خارج شدن از اطاق خواب کرد و گفت بهتره الان بری بعد حرف میزنیم. به ناچار اون لحظه تنهاش گذاشتم. یک ساعتی گذشت که صداش را شنیدم میگفت بیا کارت دارم وقتی وارد اطاق شدم دیدم یک کاغذ که بیشتر شبیه نامه بود توی دستشه و اونو به سمت من گرفت و گفت بگو ببینم این نامه را برای کی نوشتی؟ با تعجب به او و دستش نگاه کردم و در عین خونسردی گفتم کدام نامه؟

با تعجب به او و دستش نگاه کردم و در عین خونسردی گفتم کدام نامه؟ اونوبه طرفم دراز کرد و گفت این نامه خیلی به آرامی اونو ازش گرفتم و مشغول بررسی اون شدم به یک باره زدم زیر خنده و گفتم حتما امروز چند روزه داری زجر میکشی و خودت را عذاب میدی ولی عزیزم خیلی در اشتباهی چقدر این عشق و این دوست داشتن داره ترا زجر میده بهتره کمی تجدید نظر کنی با تشر گفت: بسکن جواب منو بده این نامه را برای کی نوشتی؟ گفتم اولا جواب این سئوال را باید تو بدی چون من اوایل ازدواجمون این نامه را توی خرت و پرتهای زمان مجردی حضرتعالی پیدا کردم دوما باید بدونی اگر من این نامه را برای کسی نوشتم چرا اونو نگه داشتم از دست خط خودم خوشم آمده بوده خوب فکر کن و یک نگاه درست و حسابی به آن بینداز شاید یادت بیاد. با گفتن این حرف از اطاق بیرون رفتم. اولین دلخوری بود که بین ما به وجود آمد ولی خوب زجرش را اون کشید نه من. کمی بعد اونم از اطاق بیرون آمد و گفت آخه عزیز من این چه کاریه که تو کردی و اینو نگه داشتی گفتم چیه یادت آمد؟ با یک لبخند که شادی را به چهره اش بر گردونه بود گفت: آره اینو دختر خاله ات برای من نوشته بود و مدتی هم خانواده اون فکر میکردن من قصد دارم اونو به همسری بگیرم و در اینجا من متوجه شدم که این سیاوش بوده که خواسته اتویی از این دختر داشته باشه و یا شاید قصدش این بوده که برخ من بکشه کشته مرده زیاد داشته و این یک نمونشه وقتی اونو زیر سئوال بردم فهمیدم حدسم درست بوده. آنروز ماجرا به خوبی وخوشی گذشت اما حال من چطور میتونم بی گناهی خودم را ثابت کنم. جرم و گناه بزرگی بود و من در حال کلنجار رفتن با خودم بودم و باور نداشتم عشق و محبت او در اثر یک اتفاق به این سادگی که برای او خیلی زود قابل حل بود این چنین زندگی منو به هم بریزه. در همین حال بلا تکلیفی و تقریبا پشیمان بودم که چرا اصلا خونه را ترک کردم چرا درست وحسابی از حق خودم دفاع نکردم او حق نداشت فقط به خاطر اینکه شوهر منه و یا به بهانه اینکه منو خیلی دوست داره متهم به خطا کنه. چرا به این زودی باورش نسبت به نجابت من از بین رفته؟

آیا میتونه عامل دیگه ای داشته باشه؟

که مامانم منو صدا کرد و گفت بنشین و درست و حسابی برام تعریف کن چه بین شما گذشته که این طور با عصبانیت خونه زندگی وبچه هاتو ترک کردی یعنی عشق و عاشقی و دوست داشتن شما تا همین اندازه بود؟ با داشتن دو تا بچه هنوز درست همدیگر را باور ندارید؟ گفتم مادر میگم ولی ترا به خدا منو راهنمایی کن چکار کنم؟ چند روز قبل … و همه ماجرا را برایش باز گو کردم مادر به یک باره در یک حالت تفکر و سکوتی فرو رفت و گفت البته از نظر من هر کس که برای بهم ریختن زندگی شما نقشه کشیده دست روی نکته حساسی گذاشته ولی اجازه بده کمی فکر کنم .. یک دفعه گفت درسته من باید فورا سیاوش را ببینم و با او در این مورد مشورت کنم ولی از تو خواهش میکنم به جز به من جریان مشاجره خودت و سیاوش را به کس دیگه ای در میون نزار نه پدرت و نه خواهرها. گفتم چشم مادر منتظر اقدام شما می مونم. آن شب چقدر به من سخت گذشت دور از خانه و جدا بودن از او و فرزندانم. صبح که بیدار شدم صدای زنگ در منو به خود آورد فکر کردم مادر برای خرید نون گرم از خونه بیرون رفته چون عادت داشت هر موقع یکی از ما دخترهای شوهر دار به خونه پدر میرفتیم اون روز صبح بابا یا مامان میرفتن حلیم سرشیر و یا آش میخریدن بعضی مواقع هم کله پاچه با نون گرم و همه ما با عشق وصفا دور سفره صبحانه می خوردیم.

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading