سال‌های جدایی – قسمت 18

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

از اصل موضوع دور نشم! وقتی که پرسیدم این که دخترها را به جای دیه میدن گفت: “همه میدونن بین ما عشایر چنین رسوماتی هست.” من یک دفعه متوجه شدم . آره ما که تازه آمده بودیم یک بار هم این جلسه به قول خودشون فصل را انداختن تو خونه ما. البته با اجازه سیاوش و خود من. و ما تو اون جلسه که پدر خانواده نسبت به یک زن شوهردار هتک حرمت کرده باید سه دختر را به جای آبروی رفته آن زن که خودش هم هوس باز بود بدند و ما تونستیم مثل یک قاضی خودمان این ماجرا را از سه دختر تبدیل کنیم به شش هزار تومان پول نقد و آن مرد متخلف آنرا به خانواده زن داد و همسر اون زن دیگه خودش باید کار خلاف زنش را با یک تنبیه درست پوشش بده و آنچه مسلم بود بیرون انداختن اون زن از زندگیش بود و گرفتن یک زن دیگه.

خوب کاریش نمیشد کرد جنس نامرغوب بود و فاسد از آب در آمد! بگذریم من برگشتم برای توضیح مسئله اصلی که مهریه زن بود و کاملا اونو روشن کردم؛ تو باید از همسرت به هر زبانی که میدونی تقاضا کنی تو را ببره دزفول و در محضر عقد و ازدواج در قبال یک مهریه! حالا هر چه که طرفین میدونید امکان پذیره رسما عقد کنه و نحوه گرفتن عقدنامه را هم بهش آموزش دادم که حتما باید اونو یکی از نزدیکانت که میتونه آنرا بخونه برات خونده و توضیح هم بده …

و اما این خانم که تقریبا از همان زنهایی بود که گربه را قبل از شوهره دم حجله کشته بود و پدرش هم از خان های منطقه بیشتر از دیگران حرفش برو داشت. چه بگم چند روز بعد ناردونه خبر آورد گل نسا و شوهرش رفتن دزفول عقد محضری کردن. چقدر من از این حرکت اخیرش خوشحال شدم. بعدازظهر اون روز گل نسا خانم با لبی خندان و یک جعبه شیرینی آمد پیش من. شوهر این خانم که شش کلاس ابتدایی سواد داشت و در تنها محل دولتی این شهرستان که اداره مخابرات بود کار میکرد عقد کرده بودن. گل نسا یک گردن بند که هشت سکه یک پهلوی اونو تشکیل میداد توی گردنش بود همراه با قباله عقدش و یک جعبه شیرینی که البته کلوچه دزفول بود.

خدا را شکر از روز بعد ناردونه هر روز خبر میاورد که امروز تنها مینی بوسی که به شهرستان دزفول میرفت اصلا جا نداشته و مردم برای روزهای بعد جا رزرو کردن برای اینکه برن شهر و عقد رسمی کنن و همه خانمها هم درخواست یک قطعه طلا میکردن .. خدا فقط میدونه اون روزها ناخودآگاه شهر حال و هوای دیگری گرفته بود. ترمینال در واقع محل حمل مسافرین شلوغ، در دزفول کار محضر دار چند برابر شده بود، طلا فروشها هم آن روزها فروش خوبی داشتن و از همه مهمتر خانم ها سفر سودمندشون را تعریف میکردن که با همسرشون به یک رستوران غذا خوری هم رفتن. بنابراین بقیه هم باید تمام رسومات جدید را مثل هم اجرا میکردن. این وسط کار و بار رستورانها هم گرفته بود و چقدر با شنیدن این اخبار خوب من پر و بال میگرفتم و خدا را شکر میکردم که جلوی چشمم چه تحولاتی به آسانی انجام شده و میشه.

و اما بقیه ماجراهای زندگی من در یک نقطه از وطنم که به جز مرزداران کشور بدون هیچ تسهیلاتی کور کورانه وظیفه خود را انجام میدادن ادامه دارد پس از اتمام این ماجرا که اکثر خانواده های این شهرستان زنها به عقد رسمی مردشان درآمدن یک مشکل عدیده دیگر نبودن پزشک عمومی و دارو بود. یعنی قطعا اگر بیماری داشتن باید به شهر دزفول برای دوا درمان میرفتن که این برای مردم مستضعف این ناحیه خیلی دشوار بود.

یک روز باز هم یکی از اعضای فامیل نزدیک من با یک زن که کودک یک ساله ای در آغوش داشت و مثل مرغ پر کنده میلرزید به خانه من آمد و التماس کنان کمک میخواست. نمی دونم شاید خواننده این مطالب، تصور کند من در حال اغراق گویی هستم ولی خدا میداند آنچه را که من با نوشتن به تصویر میکشم تماما عین واقعیت هست که من آنها را جزیی از خاطرات تلخ و شیرین خود میدانم و در عین حال تصورم اینست که روزگاری را مجسم کنم که شاید برای زندگی کردن تجهیزات مهمی وجود نداشت اما چقدر خلوص نیت بود چقدر صمیمیت بود و تا چه حد حس انسان دوستی رایج و متداول! تو گویی من با چندکلاس سواد می تونستم تمام مشکلات مردم محروم این ناحیه را که از فرط استیصال به من پناه آورده اند حل کنم. البته وقتی یکی از آشنایان یا اقوام دور و نزدیک از من کمک میخواست من هم وظیفه خودم میدیدم بچه کوچکی که با تب بسیار بالا را در آغوشم میاندازن رد نکنم. حداقل کاری را که میتونم انجام بدم اینه که تجربه ایی را که برای فرزندان خود بکار بردم در محک بگذارم ولی نهایت سعی م بر این بود که در حد تجربه ام عمل کرد داشته باشم. آنروز این بچه را که چهل درجه تب داشت در حال تشنج شدید از بغل مادرش گرفتم و بلافاصله تمام لباسهاشو از تنش در آوردم و در یک لگن پلاستیکی یک لیوان الکل ریختم و با آب ولرم پر کردم و او را آرام آرام بدرون آب فرو بردم وکمی بدنش را با دست مالش دادم. شاید یک ربع ساعت شد که اول از اون حالت تشنج خارج و سپس چشمها را باز کرد. مادر را که بالای سر خود حراسان دید به یک باره کلمه ماما … از دهانش خارج شد و شروع به گریه کرد. بلافاصله لباس تنش کردم و مادرش گفت از دیشب تا الآن یک قطره شیر نخورده. اونو گذاشتم زیر سینه مادر. و چقدر این صحنه به من آرامش میداد وقتی که بچه چنان با ولع و اشتها شیر میخورد و معلوم بود در حال ضعف از گرسنگی هم بود. بیش از نیم ساعت طول کشید تا از مادر جدا شد و به سمت من برگشت. خدایا چه میدیدم خداوندا در آن لحظه با شکوه چشمان براق و بانشاطی را میدیدم که با لبخند گوشه لبانش گویی در حال تشکر کردن است. متونید قضاوت کنید چنین صحنه های خالی از لطف وکرم خداوند باشد؟

  سال‌های جدایی - قسمت 10

بعد از این اتفاق این بار هر بچه ای تب میکرد سرفه میزد یا اسهالی میشد نزدیکترین امدادگر من و خانه من بود تا اینکه یک اتفاق پیش بینی نشده افتاد. یکی از خانمهای همسایه بعدازظهر یک روز پاییزی برای دیدن من آمده بود و در حال پذیرایی از او بودم که پسر دو ساله او شروع به سرفه کردن کرد و معلوم بود که خیلی وقته این بچه سرماخورده و الان بدجور به شدت سرفه میکنه. من نمیدانستم که مادر این بچه ممکنه به دستوراتی که برای سلامتی بچه اش میدم توجه نمیکنه و سر از خود قصد مداوای اونو داره. البته تصمیم گرفته بود این کار را به کمک من انجام بده. پرسیدم اشرف خانم بچه تو چند وقته سینه درد داره؟ با خونسردی گفت یک ماهی میشه سرفه میکنه اما این چند روز که هوا سرد شده بد ناراحتش کرده .. گفتم اونو دکتر نبردی؟ گفت ای خانم پولمان کجا بود که بتونیم بریم شهر و اینو درمان کنیم. من که همیشه این حالت را در بچه های خودم دیده بودم گفتم کمی لباس اونو گرم کن شبها هم یه پارچه تمیز چند لا کن بزار زیر لباسش روی سینه و پهلوی این بچه تا کمتر سرفه کنه و زود خوب بشه. دیدم گفت خانم اگر شربت سینه داری کاش میدادی، من بهش میدادم شاید بهتر میشد. من هم که خودم مادر بودم کمی احساساتی شدم و رفتم شربت سینه بچه کوچکم را آوردم و گفتم خیلی زیاد توی این شیشه شربت نیست ولی اگر سر وقت یک قاشق چایی خوری بهش بدی اونم روزی دو وعده چون شیر خودت را میخوره زود خوب میشه.

این خانم شربت سینه را از من گرفت و رفت. نزدیک به ساعت چهار بعدازظهر بود و ناردونه از خونه رفت بیرون برای خرید نان و شیر که دیدم حراسان برگشت خونه و نفس زنان گفت خانم میدونی چی شده؟ گفتم نه از کجا بدونم؟ گفت بچه اشرف بی هوش شده میگن داره میمیره … وای خدایا چرا نفهمیدی؟ گفت الان میرم خونشون یه سر میزنم ببینم چی شده .. تا ناردونه برگرده هزار فکر ناجور به مغز من هجوم آورد .. لحظاتی بعد او آمد گفت خانم شیشه دارویی که دادی به اشرف، تمام آنرا یک جا به خورد بچه داده. وای خدای من چی دارم میشنوم نزدیک بود دیوانه بشم کاری از دستم ساخته نبود پرسیدم الان بچه در چه وضعی هست؟ گفت از وقتی این دارو را خورده به خواب عمیقی فرو رفته و الآن پنج ساعتی هست که حتی برای خوردن شیر مادرش هم بیدار نشده .. خلاصه تا دو سه ساعت بعد دوباره برای احوال پرسی بچه ناردونه رافرستادم و این بار پدر بچه که در پاسگاه مرزی خدمت میکرد از ناردونه میپرسه تو چرا این قدر ناراحتی؟ اونم در جوابش میگه آخه خانمم امروز یک شربت برای سینه درد این بچه که خیلی سرفه میکرد داده به مادرش و من شاهد بودم که تاکید کرد فقط یک قاشق چایی خوری، حالا نمی دونم چرا این بچه این طور شده در صورتی که خانم از این شربت همیشه تو یخچال داره و تا بچه ها سرما میخورن بهشون میده و زود خوب میشن. چرا بچه شما این حالت شده؟ پدربچه که فرد با سوادی بود میره از مادر بچه میپرسه تو چقدر از این دارو به خورد این بچه دادی؟ اونم خیلی راحت میگه همشو یک جا بهش دادم که زودتر خوب بشه .. فورا بچه را از توی گاهواره بیرون میاره و ظرف آبی هم میاره و تند وتند صورت و سر بچه را خیس آب میکنه و با گونه هاش بازی میکنه. اونو صدا میزنه بچه صدای پدر را که میشنوه چشمش را که هنوز سنگین خواب بوده باز کرده و لبخندی به پدرش میزنه و میگه به مادرش سریع بیا شیرش بده! خوشبختانه بچه چون خیلی گرسنه بوده خیلی آرام شروع میکنه شیر خوردن و یواش یواش دست و پاها را تکان دادن و از آن حالت لختی و سستی خارج میشه. در این موقع پدر بچه میپرسه حتما پرنیان خانم خیلی الان ناراحته بریم با هم بریم. من باید ایشون را ببینم. آخرین بار که ناردونه باید برای من خبری می آورد همراه با پدر بچه بود .. در خونه را زدن و من با ترس و لرز خودمو به در رساندم تا خواستم بپرسم چی شد اون آقا را پشت در دیدم. بنده خدا کلی عذر خواهی کرده وگفت شما اطلاع نداشتید که این خانم من و مادر بچه هام کمی اختلال روانی داره وگول ظاهر اونو خوردین. اون اصلا چیزی نمیدونه به جز شیر دادن اونم تحت نظارت مادرم که چطور بچه داری کنه. اصلا ناراحت نباش خدا را شکر بچه حالش خوبه بیدار شد شیر خورد و اگر هم باز کمی گیج باشه اونم تا صبح خودم مواظبت میکنم و حتما برطرف میشه. من از این جهت خدمتت رسیدم که بگم هیچ اتفاقی نیفتاده و شما ناراحت نباشید.

  آموزش آشپزی: حلیم عدس

خدا میدونه اگر بزرگترین و بهترین خبر دنیا را بهم میدادن این قدر خوشحال نمیشدم .. با بودن اون آقا سیاوش هم گویا خبر را شنیده بود و فورا خودش را به خونه و من رسونده بود. وقتی اون آقا رفت با ناراحتی رو به من کرد و گفت میشه دیگه طبابت و ریاست مدیریت همه را کنار بزاری و به زندگی خودمون برسی؟

و اما من که میدیدم دارم از میدون توسط یک مادر نادون خارج میشم سعی کردم خانمهایی را که تمایل دارن چیزی یاد بگیرن و هنری داشته باشن مثل خیاطی آشپزی و امور خانه داری، بافتنی که هنوز اون بنده خداها از و وجود چنین هنرهایی برای خانمها اطلاعی نداشتن، در هفته دو روز تو خونه من جمع بشن و هر کس هر کاری را دوست داره به من بگه. اسمش را مینوشتم و هنری را که دوست داشت آموزش میدادم و این شد آخرین خدمتی که من تونستم در آن خطه از سرزمین عزیزم ایران ارائه بدم و خوشحالم که پس از انتقال از آن ناحیه پس از گذشت سالها این اتفاقات بشه. من هنوز وقتی میرم ایران باید حتما برم و از آبگرم معدنی آنجا و در فصل بهار از سر سبزی این منطقه و مردمی که مرا فراموش نکرده اند دیدن کرده و لذت ببرم چون آنجا سر زمین ابا اجدادی من هست و الان دیگه باید برگردم به بقیه سر گذشتی که در حال تعریف آن بودم.

و اما قسمتهای مهم زندگی من با ناردونه همراه با آداب و رسوم مردم این قسمت از ایران عزیز را نوشتم و حالا باید بگم وقتی هفت سال از زندگی من همراه با پنج تا بچه قد و نیم قد در این شهرستان کوچک که با ورود ما به آنجا نه آبی بود و نه برقی، نه حتی یک متر جاده آسفالت شده!، بیشتر ادارات دولتی و یا شرکتهای خصوصی وجود نداشت اما من واقعا تولد و بزرگ شدن این شهرستان و تبدیل شدن آن به شهر را از نزدیک شاهد بودم. گویی رسالتی به عهده من بود که با انجام خدماتی داوطلبانه با اندک تجربه ای که داشتم در اختیار مردم بگذارم. پس از هفت سال که کلیه محرومیتهای این سرزمین را بدل و جان خریدم و دیگه احساس کردم وظیفه مهمتری به عهده ام هست و اونم بزرگ کردن بچه هام بود و می بایستی برای آنها مادری کنم از سیاوش خواستم در صورت امکان ما دیگه از این شهر بریم و خوشبختانه زمان برای انتقال او رسیده بود. یک روز خوشحال آمد و گفت یواش یواش جمع و جور کن که باید بریم پرسیدم کجا؟ جواب داد مگه نگفتی دیگه وقتش هست که از این شهربریم .. با خوشحالی از جا پریدم و گفتم واقعا میتونیم بریم؟ گفت آره چرا که نه حتما میریم. من باید تا یک هفته دیگه خودم را به اداره در تهران معرفی کنم .. وای خدای من تهران این شهر بزرگ که چندان خاطرات خوشی از آن نداشتم ولی خوب این خواست خود من بود .. روز رفتن فرا رسید حالا ناردونه باید از ما جدا میشد. یک دختر هفده ساله تقریبا زیبا شده بود که سواد خواندن و نوشتن را هم یاد گرفته بود. شب قبل از رفتن آرام کنارم نشست و گفت خانم خواستم بگم نمیشه منم با شما بیام؟ با تعجب نگاش کردم وگفتم واقعا تو میتونی از پدر و مادرت برای همیشه جدا شی؟ اول بغز کرد و بعد با گریه گفت نه دروغ چرا بگم نمی تونم ولی دوری از شما هم خیلی زجرم میده! خلاصه کلی اونو دلداری دادم وگفتم یه مثلی داریم میگه ..کوه به کوه نمیرسه .. آدم به آدم میرسه .. خدا را چه دیدی شاید در سالهای بعد من و تو یک جای دیگر در یک وضعیت دیگر همدیگر را دیدیم. آرام شد خدا حافظی کرد و سخت خودش را در آغوش من انداخت و از پیشم رفت. شاید باور کردنی نباشه سالها گذشت و خاطره این موجود نازنین از خاطرم محو نشد. چند سال بعد از اقوام دور و نزدیک شنیدم ازداواج کرده و همراه همسرش که یک شرکت خصوصی داشت به مرکز استان اهواز نقل مکان کرده و سه پسر دارد و پسرها همه در دانشگاه مشغول تحصیل هستن. خدا را شکر کردم و احساسم این بود که این دختر حداقل تونست از وجود من بهره ای ببره و خوشبخت بشه .. و ادامه زندگی من در تهران در سال پنجاه وپنج و نحوه طی کردن روزگار این بار با داشتن پنج تا بچه.

  اشعار سعید عرفان - پندهای عموی نوروز

در این موقعیت بسیار سخت من نمی تونستم با داشتن پنج تا بچه مستاجر بشم چون واقعا در تهران به کسی که سه تا بچه هم داشت بندرت خونه اجاره میدادن اما ما عاقلانه ترین کاری که کردیم با مقدار پس اندازی که داشتیم و فروختن طلاهای من تونستیم قبل از نقل مکان یک آپارتمان دو خوابه در تهرانپارس بخریم و هنگام ورود به تهران مستقیم به خونه خودمون وارد بشیم .. تهران پارس در این سال تا فلکه سوم ساخت و ساز شده بود و ما توان مالی اینو داشتیم که در فلکه اول یک آپارتمان بخریم البته برای من با داشتن این بچه ها مشکل بود ولی وقتی خوب فکرش را کردم دیدم خیلی بهتر از سالهای قبله که ما یک خونه با دو اطاق که صاحبخانه هم طبقه بالای سرمان بود و حمام هم نداشت باید جند روزی یک بار میرفتیم حمام. سر کوچمون که خودش یک مراسم و ماجرایی بس دردناک داشت.

ادامه دارد….

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان