نویسنده: محمود مُستَجیر

شیرین از پیشرفت کار پرسید اما فرهاد سراپا مجذوب او شده بود و توانایی پاسخ دادن نداشت. آنگاه فرهاد لگام اسب را به دست گرفت. او را برد به جایی که نیمی از کوه کنده شده بود، تا شیرین آن را ببیند. شیرین کار او را پسندید، ازو ستایش کرد و سبوی شیر و عسلی را که برایش آورده بود به او سپرد.
فرهاد، بی درنگ، دهانه ی کوزه را بر لب نهاد، چون تشنه ای رسیده به چشمه ای گوارا، نیمی از سبو را نوشید. اینک سرا پا شور و هیجان شده بود، از هدیه ی شیرین و از ستایشی که ازو کرد.

آنگاه شیرین آهنگ بازگشت کرد. فرهاد هم در پی اش روان شد. اسب شیرین در میان راه نا هموار و سنگلاخ کوهستان سکندری می خورد و به زمین می افتد. فرهاد با چابکی و چالاکی شگفت انگیزی، چونان عقابی، فرا می رسد، اسب و سوار را با هم از جا بر می گیرد بر شانه می گذارد و تا کاخ می برد.

شیرین هنگامی در اتاقش تنها شد، راه می رفت و با خود می گفت: انگار من دیگر آن شیرین پیشین نیستم. فرهاد معنای عشق، عشقی با شکوه را به من آموخت. احساس می کرد موسیقی شکوهمندی در دل و جانش نواخته می شود. حس کرد اینک خسرو را جور دیگری دوست دارد. انگار برای نخستین بارست به جهان می نگرد. گیتی زیبا، شگفت انگیز و اسرار آمیز می نمود.

جاسوسان این رویداد، دیدار شیرین از فرهاد، را به خسرو گزارش می دهند. هم می گویند: اینگونه که فرهاد کوه را می کند ممکن است بزودی راهی از میانه ی ان باز کند.

  سرچشمه‌ی شکوفایی شعر نو - بخش آخر

خبر دادند سالار جهان را
که چون فرهاد دید آن دلستان را
در آمد زور دستش را شکوهی
به هر زخمی ز پای افکند کوهی
اگر ماند بدین قوت یکی ماه
ز پشت کوه بیرون آورد راه

خسرو به اندیشه فرو می رود و بر آن می شود که کاری کند. عجوزه ای را مامور می کند، به بیستون برود و به فرهاد خبر شومی بدهد. او به آنجا می رود و در غروبی تنگ، به دروغ به فرهاد می گوید: شیرین از عشق تو خود را کشت.

فرهاد که داشت کار را به پایان می رسانید و نزدیک دامنه ی کوه بود آن چنان از شنیدن این خبر پریشان، شوریده، در هم ریخته و به دیوانگی آنی مبتلا می شود که بی اختیار با پُتک گرانی که در دست داشت و با آن کوه را می شکافت محکم به سر خود می کوبد و بی درنگ بر زمین می افتد.

بر آورد از سر حسرت یکی باد
که شیرین مرد و آگه نیست فرهاد
دریغا آن چنان سرو شغبناک*
ز باد مرگ چون افتاد بر خاک

بزودی زمین پیرامونش از خون گرم و سرخ او فرش می شود. اما هنوز جان داشت. ولی بسکه خونش رفته بود از تن دیگر حس و هوشی نداشت. نفسش، چون سم خوردگان، تنگ و سخت شده بود. در وهم تیره ی خیال خویش دمی چند به آن بلند دور، به چکاد کوه، به شهر آرزو ها نگریست. دلش می خواست درین نشیب دوباره رو نهد به آن فراز. دَمامه فرهاد کُش، همان عجوزه، را دید که کناری ایستاده به او نگاه می کند و زهرخندی جانخراش و نفرت انگیز بر لبانش نقش بسته! آنگاه به آرامی، هم چون خواب آلودگان مست، بی تشویش با پرهیبی از سیمای شیرین، چشمانش بسته می شود و می آساید.

  چشم چران

پس از مدتی، شیرویه، پسر خسرو پرویز، پدر را دستگیر و به زندان می اندازد و خود به جای پدر می نشیند. سپس او را می کشد و از شیرین خواستگاری می کند. شیرین پیش از پاسخ دادن به درخواست شیرویه، بامدادی به آرامگاه همسرش می رود. خود را بر مزار او می افکند و زار زار می گرید. از شکوه عشق و وفاداریش به خسرو سخن می گوید. آنگاه دستش را درون سینه اش می برد. دشنه ی کوچکی را که در آن جا پنهان کرده، در دست می گیرد و با همه ی نیرو دل خویش را می شکافد.

بر شهید تیشه ی عشقت منال ای بیستون
چون درین دامان الوند خفته بس فرهاد ها

_________________

* شغبناک: شور و غوغا بر پا کننده.

خسرو نصیحت شیرین را مبنی بر برقراری عدالت و دانش آموزی با گوش جان می‌شنود و عمل می‌كند. در راه آموختن علم، مناظره ای طولانی میان او و بزرگ امید روی می‌دهد و در آن سؤالاتی درباره‌ی چگونگی افلاك و مبدأ و معاد و بسیاری مسائل دیگر می‌پرسد. پس از چندی، با وجود آنكه خسرو از بد ذاتی پسرش شیرویه آگاه است، به سفارش بزرگ امید، او را بر تخت می‌نشاند و خود رخت اقامت در آتشخانه می‌افكند. شیرویه با به دست گرفتن قدرت، پدر را محبوس كرد و تنها شیرین اجازه‌ی رفت و آمد نزد او را داشت اما وجود شیرین حتی در بند نیز برای خسرو دلپذیر و جان بخش بود. یك شب كه خسرو در كنار شیرین آرمیده بود، فرد ناشناسی به بالین او آمد و با دشنه‌ای جگرگاهش را درید.

  Cosmology | کیهانشناسی – قسمت پنجم

حتی در كشاكش مرگ نیز راضی نشد موجب آزار شیرین شود و بی صدا جان داد. شیرین به واسطه‌ی خون آلود بودن بستر از خواب ناز بیدار شد و معشوقش را بی‌جان یافت و ناله سر داد. در میانه‌ی ناله و زاری شیرین بر مرگ همسر، شیرویه برای او پیغام خواستگاری فرستاد. شیرین نیز دم فرو بست و سخن نگفت. صبحگاهان، كه خسرو را به دخمه بردند، شیرین نیز با عظمتی شاهانه قدم در دخمه نهاد و در تنهایی‌اش با او دشنه ای بر تن خود زد و در كنار خسرو جان داد. بزرگان كشور نیز كه این حال را دیدند، خسرو و شیرین را در آن دخمه دفن كردند.

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان