سال‌های جدایی – قسمت ۱۹

نویسنده: پریدخت کوهپیمان

روزی که ما قصد داشتیم حمام بریم باید از صبح زود آبگوشت را بار میگذاشتم و ساک لباس پنج نفر را جمع میکردم، خودم، مادر شوهرم، و سه تا بچه چون اون سال بچه ها سه تا بودن دو تا شون با پای خودشون راه میرفتن. ناچارا مادر شوهر دختر را که یکساله بود بغل میگرفت و منم باید دوتا ساک بزرگ لباس را بدوش میکشیدم. وقتی میرفتیم و یک نمره خصوصی میگرفتیم باید اول کمک میکردم که مادر شوهر حمام کنه و لباس بپوشه بره بیرون روی سکوی بیرونی رختکن بشینه و من یکی یکی بچها را حمام کنم بیارم لباس بپوشونم تحویلش بدم و در انتها خودم حمام کنم و بیام بیرون. این مراسم حداقل سه ساعتی طول میکشید سپس قصد باز گشت به خونه رامیکردیم. اینبار مادر شوهر یک ساک و یک بچه و من یک ساک و یک بچه هن وهن کنان به خونه میرسیدیم و بچه سوم با پای خودش دنبال ما راه میرفت. آبگوشت آماده بود نهار می خوردیم بعد گویی کوه دماوند را فتح کردیم همگی به یک خواب عمیق فرو میرفتیم. وقتی که سیاوش از اداره برمیگشت تازه ما برای صرف چای و عصرانه بیدار میشدیم. زندگی با وجود این بچه ها و تفاهمی که ما در محیط خونه داشتیم خیلی زیبا بود و من برای راحتی همه افراد خونم برنامه ریزی کرده بودم. همانطوری که هفته ای یک بار به همان طریق حمام میرفتیم، به فروشگاه ارتش هم میرفتیم و کلیه مایحتاج خونه را خرید میکردیم با این تفاوت که این بار خریدی را که کرده بودیم یک کارگر آنها را بدر خونه می آورد و مزدش را دریافت می‌کرد.

اعتماد عجیبی بین مردم وجود داشت در یک محل که زندگی میکردی همه اهالی محل انگار باتو فامیل نزدیک یا خواهر و برادر بودن. گاهی همسایه روبروی من بچه ها را با کمک مادر شوهر نگه میداشت تا من به تنهایی آرایشگاه برم یا خرید پوشاک برای خودم و همسر و بچه ها را انجام بدم. یادم میاد در همسایگی ما خانم معلمی زندگی میکرد که از ساعت هفت صبح باید میرفت مدرسه و همسرش هم همین طور دو تا پسر سه ساله و چهار ساله داشت. اتفاقا پنجره اطاق خواب این بچه ها روبروی پنجره اطاق مادر شوهرم بود این خانم یک روز دیده بود که مادر شوهرم با این بچه ها از پشت پنجره بازی میکنه و آنها مشغول میشن. یک روز آمد به مادر شوهرم گفت مادر من دیدم که بچه ها چقدر شما را دوست دارن حتی طی روز سراغ شما را از من میگیرن و دوست دارن بیان پشت پنجره اطاقشون و با شما حرف بزنن. خواستم ازت خواهش کنم وقتی من نیستم یکم حواستون به آنها باشه! مادر شوهرم که زن بسیار مهربانی بود گفت هیچ اشکال نداره منم سر گرم میشم چون روزها نوه های خودم مدرسه میرن و من تنها هستم ولی خوب این بچه ها تا ظهر چیزی نمی خورن؟ دستشویی نمیرن؟ اون خانم گفت من صبحانشون را میدم، خوراکی هم توی تختشون در دسترس میزارم که اصلا ناراحتی نکشن فقط چون گاهی تا برسم خیلی خسته میشن ممکنه کمی نا آرامی کنن ولی چند روز پسر بزرگترم مدام به سمت پنجره اطاق شما اشاره کرده و میگه مادر بزرگ! به همین دلیل فهمیدم این روزها راضی هستن! آمدم خواهش کنم در این مورد در صورت تمایل به من کمک کنید.. اون بنده خدا هم گفت این چه حرفیه وظیفه انسانی منه و خیلی هم خوشحال میشم شما همسایه ما هستی و من در قبال تو وظایفی دارم. برو مادر با خیال راحت به کارت برس! من فکر کردم ممکنه ناراحت بشی از اینکه با بچه ها ارتباط برقرار کردم حالا که ترا و بچه ها راخوشحال کردم حتما به کارم ادامه میدم خیالت راحت باشه و من الان که به یاد این خاطرات می افتم میبینم چقدرانسان ها از نظر خلقی فرق کردن و ما دیگه به ندرت چنین عشق دادنهای بلا عوض و صمیمانه را میبینیم.

  سال‌های جدایی - قسمت 11

من در ایران شنیدم اطفال کوچکی را به مهدهای مجاز برای نگهداری روزانه، پدر و مادرها با هزینه گزاف میگذاشتن تا با خیال راحت بتونن به کارشون برسن و متاسفانه در چنین مؤسساتی یک انسان بی خرد و ظالم به بچه نوزاد قرص خواب آور میداده و اونو تا تحویل به مادر می خوابانده که بتونه تعداد بیشتری بچه جذب کنه و پس از مدتی مادر بچه متوجه میشه که فرزندش پس از آوردن از مهد همچنان خوابه و کمتر بیداری داره و اصلا هوشیار نیست. به تصور اینکه بچه بیماری خاصی گرفته اون رو به دکتر میبرن و از بچه آزمایش خون گرفته میشه و کاملا روشن میشه که به این طفل معصوم روزانه خواب آورداده میشده و کار به شکایت ودادگاه کشیده شد و خوشبختانه درب آن تشکیلات به دستور مجری قانون بسته شد برای همیشه.

جامعه فعلی ما هم در حال حاضر کم از این معضلات نداره اما متاسفانه از طریق دیگر این افراد سودجو به کار خودشون ادامه میدن. در هر حال چون من قصد دارم درعین حالی که زندگی نامه خودم را مینویسم خواننده را بیشتر با مشکلات اون دِه های گذشته آشنا کنم که گداری از داستان واقعی فاصله میگیرم و فکر میکنم گاهی در گذشته سیر کردن باعث میشه که ما قدر نعمات فعلی را البته به کمک پیشرفت علم و شناخت خصایص انسانی بدانیم.

اما مظالم دنیا همچنان در حال پیشرفته.

بماند در سالهای قبل از انقلاب من در تهران زندگی میکردم و این بار توی خونه شخصی خودم تقریبا با داشتن پنج تا بچه خیلی راحت بودم و آقا بالا سری مثل صاحبخانه ای که چند سال قبل از آن به تهران انتقال پیدا کرده بودیم و در خانه اش مستاجر بودیم نداشتم چون واقعا یکی از خاطرات از یاد نرفتنی در زندگی من توی اون خونه بود. بچه های من حق بازی کردن توی حیاط خونه را نداشتن وقتی یکیشون حال ندار بود و بهانه گیری میکرد و نا آرامی او تبدیل به گریه میشد بلافاصله خانم صاحبخانه می آمد از طبقه بالا با عجله پایین و جلوی چشمان خودم بچه را نهیب داده و میگفت ساکت باش! حاج آقا خوابه خدا میدونه من در اون موقع چه حالی میشدم و خیلی دلم میخواست به این حاج خانم بگم ما اینجا برده تو نیستیم. داری ماهیانه برای این دو تا اطاق هفتصد تومان میگیری، پس بزار حداقل راحت باشیم. حاج آقای شما اگر راحتی می خواست این خونه را کرایه نمیداد.. و بگم شما هم خدا را میخواهید و هم خرما را .. ولی در قبال اینحرکت او و دستورات دیگرش ناچار به سکوت بودم. همیشه زمانی که میرفتم توی حیاط چند تیکه لباس بچه ها را بشورم فورا از تراس طبقه بالا منو کنترل میکرد و هشدار میداد آب را ببند! زیادی داری مصرف میکنی.

ذکر این مشکلات اینجاش قشنگه که وقتی اون نوع زندگی را با اینهمه بدبختیهای جانبی با زندگی فعلی خانمهای دهه هشتاد و نود تطبیق میکنم واقعا صبر و حوصله ما نسلهای گذشته خیلی بیشتر بود و تازه احترامی که برای بزرگترها قائل میشدیم. اگر این اتفاق برای خانمهای این نسل پیش می آمد نهایت صبرشان، میشد پاشون را تویک کفش کنن و بگن من دیگه نمیتونم تو این خونه بمونم.. قصه زندگی در تهران سالهای قبل تا این اندازه برای من با داشتن سه تا بچه دشوار و طاقت فرسا بود ولی در همین راستا دنیایی تجربه کسب کردم و آن تجربیات خیلی در زندگی من تاثیر داشت. شهر من با همه خصوصیتهای جالبش خیلی در مقابل تهران کوچک بود. ما اصلا پارکی در سطح شهر نداشتیم و همیشه تفریح و بیرون رفتن خانواده استخر و باشگاهها فقط مختص به خانودهای شرکت نفت بود. در دوران کودکی من تنها زمانی از دیدن طبیعت لذت بردم که سیزده نوروز بود. آنروز همه مردم میرفتن کنار شط بهمنشیر توی نخلها زیر سایه آنها تا بعدازظهر از سرسبزی محیط، شاد و سر حال میشدن تا…یک سال بعد که دو باره نوروز بشه، سیزده بدر بیاد و با اهل و عیال برن زیر نخلهای کنا رآب قایق سواری کنن. باقلا پلو بخورن و ماهی سبور کباب کنن و یک روز شاد دور هم باشن. اکثرا چندین خانواده که نسبت فامیلی داشتن یک جا اطراق میکردن.

  شعر سعید عرفان - معمای هستی

نوشتن این خاطرات باعث میشه که یادم بیاد در سالهای چهل و پنج و چهل و شش تازه ما که در تهران زندگی میکردیم پارک شهر را یاد بگیریم و بعدها پارک ملت تاسیس شد و بیشتر مواقع ما به شهرکهای کوچک آن زمان مثل رودهن .. اوشن و فشم میرفتیم در کنار جاجرود بساط منقل و کباب را راه می انداختیم و خدا میدونه چه هوای تمیزی بود و ما چقدر از این تفریح های سالم در دل طبیعت بکر لذت میبردیم و اینها شد جزیی از خاطرات خوب زندگی من در کنار مردی که تمامی لذتها و خوشی های دنیا را در وحله اول برای من و فرزندانم میخواست. من در این مرحله انتقالی به تهران چهار سال تو خونه خودمون واقعا از زندگی راضی بودم و بعداز آن بچه ها بزرگ شده بودن و دیگه آپارتمان و هفته ای یک بار پارک رفتن هیچ یک را آرام نمیکرد. بنابراین یک روز که برای دید و باز دید یکی از اقوام نزدیک به شهرستان فردیس رفتیم و آنجا بود که خانه های حیاط و استخردار همراه باغچه ای زیبا را دیدیم و تصمیم گرفتیم این بار آپارتمان را رهن داده بریم آنجا یک خونه با این توصیف بگیریم. چون هر دو موافق این تصمیم بودیم سریعا اونو به مرحله اجرا در آوردیم. چند ماه بعد ما در شهرستان فردیس یک خانه حیاط دار دویست متری استخر دار با داشتن باغچه پر از درختان میوه به مبلغ صد وبیست هزار تومان رهن کرده و ساکن آن شهر شدیم … در این شهرستان اتفاقات عجیبی برای ما افتاد. اول اینکه پس از چند سال ساکن بودن در حالی که سیاوش شغلش را از دست داده بود بدلیل اتفاق ناخوش آیند جنگ و بعد انقلاب من سختیهای زیادی کشیدم. با داشتن پنج بچه از هفت ساله تا شانزده ساله و بازهم آشنا نبودن با محیط جدید وتغییر نوع سیستم زندگیمان پس از بیکاری سیاوش ناچاربه این شدم که خودم آستین بالا زده و برای گذران امور زندگی شغلی را پیشه کنم.

در روزهای اول سیاوش اصلا به این کار راضی نبود. به همین دلیل گفت من ناچارم برای سرمایه کذاری یک کار، آپارتمان را بفروشم و به ناچار با مستاجرخونه صحبت کرد وگفت در صورتی که طالبه آپارتمان را ما میفروشیم و اگر خریدار هست که دیگه با کسی در میون نزاریم. نا گفته نماند چون انقلاب خیلی اوضاع داخلی شغلها را به هم ریخته بود امیدی به اینکه سیاوش سرکارش برگرده نبود. مجبورشدیم در سالهای اول انقلاب که هنوز جنگ ایران و عراق شروع نشده بود خونه ای را که در خرمشهر داشتیم بفروشیم و سیاوش با پول فروش اون خونه یک دفتر تاکسی تلفنی زد. ماه های اول تقریبا خوب بود و من خیلی امیدوار شدم اما متاسفانه در همین زمان حساس بنزین کوپنی شد و راننده هایی که در این کار مشغول بودن بتدریج یکی یکی کارشون را ترک کردن و بهانه خوبی داشتن، چون بنزین کوپنی شده، اصلا برای ما صرف نمی کنه. بدبختانه در این شغل سیاوش ناموفق شد و مدتی باز بیکار تو خونه بود و ما به ناچار از همان پولی که سرمایه دستمان بود خوردیم در حدی که دیگه پولی نماند که کار دیگه ای را شروع کنه ولی با همه این سختیها بازهم بیکار ننشست و مدتی بنگاه ماشین زد که باز هم نگرفت. بعد از آن لوازم یدکی ماشین از بازار میخرید و با ماشین شخصی خودمان به شمال و جنوب میبرد. باز هم واردات کم شد وگران و این شغل هم ناموفق.وکل پول فروش خونه خرمشهر هم خورده شد. و در این زمان بود که من به فکر افتادم الان وقت آن رسیده که باید آستین بالا زد. بغل دستِ خونه ما خانم مسنی بود که آموزشگاه خیاطی داشت. تصمیم گرفتم برم و این فن را یاد بگیرم هم میتونم توخونه کنار بچه هام باشم و هم اندک در آمدی باشه تا ببینیم چه برسر مملکت میاد. با همین هدف شروع کردم و طی مدت یکماه تونستم دیپلم خیاطی را بگیرم. بلا فاصله یکی از اطاق خوابهای بچه ها را تبدیل به محل کارم کردم و تمام وسایل کار را هم مهیا و شروع به خیاطی برای ارباب رجوع نمودم. و خدا را شکر در این زمینه کارم حسابی گرفت و درآمد خوبی داشتم ولی سیاوش مدام نق میزد که من راضی نیستم تو این قدر خودت را خسته کنی.. من هم خیلی با عشق و مهربانی به او گفتم تصور کن تو سی سال کار کردی و من مثل ملکه ها زندگی کردم. از هر جهت در آسایش کامل بودم و همیشه شاد و راضی! پس دلخور نباش! الان تو بازنشست شدی و من مشغول کارم. اصلا غصه نخور و ناراحت نباش و بدین منوال اونو آرام کردم. چند سالی از جنگ و انقلاب گذشته بود و من همچنان مشغول کار خیاطی بودم. رفتم کوچه برلن و با یک شرکتی که لباس عروس میدوخت قرار داد بستم و در هفته هفت دست لباس عروس میدوختم و مزد آنرا هم هفتگی میگرفتم. تا حدودی زندگی در آرامش طی میشد. دو پسر بزرگم در سالهای آخر دبیرستان درس را رها کردن و مدام بهانه جویی میکردن که ما هم باید کار کنیم تا حداقل باری از دوش تو برداریم.

  سال‌های جدایی - قسمت ۲۰

سیاوش سخت مخالف بود و میگفت شما باید ادامه تحصیل بدید و دانشگاه برید. اما درچنین موقعیتی که تنها سرمایه ما پول فروش آپارتمان بود دیگه واقعا احساس خطر کردیم. بنابراین سیاوش برای تحقیق درمورد یک مزرعه ده هزار قطعه ای مرغداری عازم خوزستان شد و من هم برای اداره کردن خونه و درآمد هزینه آن مشغول به کار خیاطی شدم. حدود یکسال از این ماجرا گذشت تا تونست قطعه زمینی مناسب در شهرستان شوشتر که آب وهوای بدی نسبت به شهرستان اهواز و آبادان و سایر شهرهای جنوب ندارد پیدا کند که حدود بیست هزارمتر یعنی دو هکتار بود و با چه درد سرهایی مجوز از اداره کشاورزی و دامپروری و استانداری و زمین شهری بگیرد و خلاصه از هفت خان رستم رد شده و پس از یک سال با جواز مرغداری برگرده کرج. و اما من امید تازه ای پیدا کرده بودم حالا نیاز بود که با دردست داشتن مجوز و ساخت سایت مرغداری وامی هم گرفته بشه چون برآورد شده بود که حداقل، نیاز به ده میلیون پول داشتیم. از فردای آنروز هر دوی ما کفش آهنی به پا کرده و در بدر بانکها شدیم. بعد از شش ماه تونستیم مبلغ شش میلیون با سود چهارده در صد از بانک ملی بگیریم. پس از تایید وام سیاوش دو تا از پسرها را همراه خود برد و در آن شهر شروع به ساختن سالن و خرید تجهیزات کردند ولی من دیدم نمی تونم با دو تا دختر بچه کوچک که خداوند پس از انقلاب به ما داده بود و الان فرزندان ما تعدادشان به هفت نفر رسیده بود تنها باشم. احساس کردم وجود من هم در کنار آنها ضروریه. بنابراین تا مدارس شروع نشده بود مقداری وسایل جمع آوری کرده و عازم شوشتر شدم.

ادامه دارد….

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان