فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت 14

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

“فصل سوم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی”

* داستان سخن گفتن زال با رستم و پاسخ رستم به او از شاهنامه:

رستم پهلوان، چون پیغام زال و دیگر پهلوانان بشنید، نزد وی آمد و اعلام رزم کرد، زال نیز به فرزند یادآور شد که از امروز رنج و سختی درازی در پیش است که به سبب آن، خواب و آرامش از او گرفته می شود و چنین ادامه داد که: من چگونه می توانم تو را به دشت نبرد فرستم، در حالی که لبانت هنوز بوی شیر می دهد و دلت جویای شادی و بازی است. اما رستم چنین پاسخ آورد که اکنون هنگامه رزم و پیکار است و نه گریختن از میدان جنگ و ناراحتی پدر راکه شبها از ترس افراسیاب، جرأت به خواب رفتن، نداشت و معتقد بود که شاه توران مردی پرخاشجو و دلیر است و رستم نباید به جنگ با او رود، بیهوده دانست و او بر این باور بود که اکنون وقت جنگ و نبرد است نه بزم و آواز و نازپروردن جان و تن:

ببینی که در جنگ، من چون شوم
که با بور گلرنگ در خـون شـوم
یکی ابر دارم به چنگ اندرون
که همرنگ آبست و بارانش خون

زال چون عزم فرزند در جنگ با افراسیاب بدید، گرز گرانبهایی که از سام سوار به یادگار داشت، در دستش نهاد. تهمتن که از دیدن گرز نیایش، خنده بر لبانش نقش بسته بود، بر پدر آفرین خواند و از او اسبی خواست درخور گرز و فرّ و بالین او.

* داستان گرفتن رخش توسط رستم از شاهنامه:

برای گزینش اسبی برای رستم، همه گله های زابلستان و حتی اندکی از اسبان کابلستان را نزد او بردند، اما رستم دست به پشت هر اسبی می نهاد، به واسطه نیروی زیاد دستش، پشت اسب خم میگشت و بر زمین می افتاد، به جز مادیانی سیه چشم و پولاد سم و با زوری همچون پیل، که رستم را از آن خوش آمد:

تنش پرنگار از كران تا كران
چو داغ گل سرخ بر زعفران
به نیروی پیل و به بالا هیون
به زهره چو شیر که بیستون

رستم جلو آمد و نام و نشان و صاحب اسب از چوپان جویا شد و چوپان از آن اظهار بی اطلاعی نمود و او را «رخش رستم» نام نهاد و از پهلوان خواست تا از آن اسب که چونان اژدهاست در جنگ پرهیز کند، چرا که اگر به جنگی وارد شود، دل هر شیر و پلنگ را خواهد درید. رستم که از گفتار چوپان شاد گشته بود، بالفور کمند کیانی بینداخت و سر مادیان را به بند آورد، به ناگاه مادر مادیان، خروشان از آن کار رستم، از راه رسید، و آهنگ آن کرد تا رستم را با دندانش تکه تکه کند، اما تهمتن غرش کنان، مشتی بر سر و گردنش زد و او را بر زمین افکند و سراسیمه سوی مادیان برگشت و او را در کمند خویش آورد:

  آداب فرهنگی و آیین ملی در ایران باستان - قسمت ۱۵

ببازید چنگال كُردی به زور
بيفشرد یک دست بر پشت بور
نکرد این پشت از فشردن تهی
تو گفتی ندارد هـمی آگهی

تهمتن (رستم) كه اکنون سوار بر رخش تیزپای بود، به سوی چوپان رفت و خواست تا بهای رخش را بدو بپردازد، اما چوپان بهایش را حفظ بر و بوم ایران و شادی ایرانیان دانست تا با کمک آن جهان را راست گرداند.

* داستان لشکر کشیدن زال سوی افراسیاب از شاهنامه:

چون خبر گرفتن رخش رستم به زال رسید، دلش چون بهاری خـرم و شـاد گشت. از این رو در گنجینه را گشود و درم و دینار فراوان نثار همگان کرد، آنگاه سپاهی را همراه با ساز و کرنای و پهلوانانی سالخورده از زابلستان به سوی تهمتن روانه نمود. از سوی دیگر چون خبر لشکرکشی رستم به توران زمین و افراسیاب رسید، خود نیز سپاهی مهیا کرد و به سوی «خوار ری» فرستاد و بدین گونه بود که دو لشکر به سوی هم شتافتند تا جایی که تنها دو فرسنگ بین شان فاصله بود. زال چون چنین دید، جهاندیدگان را گرد کرد و با ایشان به صحبت نشست و یاد آور شد که لشکر آرایی او تنها بدین خاطر است که خواهان سروری و مهتری ایران است و اکنون که تخت شاهی خالی مانده بهتر است تا این بار نیز از نژاد فریدون پادشاهی برگزیده شود سپس به «کیقباد» اشاره کرد که هم صاحب فرّ و شکوه بود و هم عادل و دادگر. بنابراین تنها او سزاوار پادشاهی ایران بود و بس.

* داستان آوردن کیقباد توسط رستم از البرزکوه از شاهنامه:

پس از توافق همگان بر پادشاهی کیقباد بر ایران، زال از رستم خواست تا یال و کوپال کند و همراه با لشکری تازان، روانه البرزکوه شود و به کیقباد چنین مژده دهد که لشکریان ایران همگی او را به پادشاهی پذیرفته و جز او کسی را درخور تاج و تخت کیانی و فریادرس مردم ندیدند. رستم پس از شنیدن سخنان زال، زمین بوسید و سوار بر رخش شد، اما در میانه راه طلایه داران توران، راه را بر او بستند، تهمتن نیز چون چنین دید، یکه تاز حمله کرد و همگی را از پای درآورد؛

  استاد اصغر زندوکیلی - خواننده و موسیقیدان

به هر سو که تازان شـدی جـنگجوی
روان گشتی از خون در آن جنگجوی

و این گونه شد که عده زیادی از تورانیان هلاک شدند و بازماندگان نیز از میدان رزم گریختند و با دلی پرخون و دیدگانی پر آب، نزد افراسیاب بازگشتند. شاه توران که از کارشان به خشم آمده بود، فرمان داد تا «قلون»، پهلوانی پرفسون از سپاه توران، سواری برگزیند و روانه دشمن کند، اما همواره بیدار و هوشیار باشد، چرا که ایرانیان، بسیار پردل و جرأتند و نقشه های شیطانی در سر دارند و به یکباره حمله ور می شوند. از آن طرف، رستم تا نزدیکی کوه البرز رسید و جایگاهی بس باشکوه مقابل خویش دید، درختان انبوه و سبز و جویباری روان، که تختی زرین نزدیک آن قرار گرفته و عده ای بر آن مشک و گلاب می ریزند و جوانی چون ماه تابناک بر آن تخت نشسته و پهلوانان اطراف آن صف بستند، تهمتن که مجلسی چنین باشکوه و شاهوار تا کنون ندیده بود، جلو آمد، آنان نیز پذیرای او گشتند و از تهمتن خواستند تا در مجلس بزم و شادیشان سهیم شود، اما رستم تأکید نمود که وی برای انجام کار مهمتری به البرزکوه آمده و اکنون فرصتی برای ماندن ندارد، چراکه تخت کیانی ایران اکنون بی شهریار مانده و روا نیست تا در این گیر و دار، باده بنوشد و شادی کند:

نشـایـد بـماندن از ایـن کـار باز
که پیش است بسیار رنج دراز
همه مرز ایران پر از دشمن است
به هر دوده ای ماتم و شیون است

حاضران چون گفتار تهمتن بشنیدند، علت آن همه شتاب در رفتنش را جویا شدند تا شاید بتوانند او را راهنمایی کنند، رستم نیز چنین پاسخ داد که شاهی کیقباد نام و از نژاد فریدون در آن کوه اقامت دارد که در پی یافتن نام و نشانی از اوست، در این میان مهتر آن انجمن، زبان برگشاد و نام و نشان کیقباد بگفت، رستم نیز بالفور از رخش پایین آمد و به سوی آن تخت زرین شتافت. جوانی در حالی که بر تخت نشسته بود، دستش را در دست رستم نهاد و با دست دیگر جامی از شراب برگرفت. آنگاه از تهمتن پرسید که این نام را از زبان چه کسی به یاد دارد که این گونه در یافتنش شتاب می کند و پهلوان نیز همه ماجرا بازگفت. جوان با شنیدن سخنان دل انگیز او، خنده ای بر لب آورد و خود را همان کیقبادی نام برد که در جستجویش بود:

  شجریان: سروش مردم، فردوسی موسیقی ایران – قسمت بیست و پنجم

زتخم فریدون مـنم کیقباد
پدر بر پدر نام دارم به یاد

تهمتن آنگاه سر فرود آورد و پیغام زال و دیگر سپاهیان ایران که او را به پادشاهی برگزیده بودند، بازگفت. کیقباد که اینک بیش از پیش شاد گشته بود، فرمان داد تا جامی از شراب آوردند و با نوشیدن آن، هر یک بر دیگری، آفرین خواندند و با دف و چنگ و نی هم آواز شدند. پس از گذشت ساعتی که رخسار شاه از خوردن شراب، برافروخت، وی ماجرای خوابی که دیده بود بازگفت. خوابی که در آن، دو باز سفید خرامان به سوی وی آمده و تاج شاهی را بر سرش نهادند و چون بیدار گشت با دلی پرامید از آن تاج درخشان و باز سپید، مجلسی شاهوار، کنار جویباری که اکنون در آن حضور داشتند، مهیا کرد و آن را به فال نیک گرفت. چون رستم و کیقباد و سایر همراهان، چند روزی راه پیمودند، ناگهان به سپاهیان افراسیاب برخوردند. « قلون» که از سوی شاه توران مأموریت یافته بود تا به جنگ سپاه ایران رفته و مانع بر تخت نشستن کیقباد شود، از کار رستم آگاه شد و خود را آماده رزم نمود. از آن سوی، رستم نیز وارد کارزار شد و از پیکار کیقباد با تورانیان جلوگیری نمود، سپس با نیروی پهلوانی خویش طلایه داران توران را هلاک نمود و دمار از مغز قلون نیز در آورد. بدین ترتیب سپاهیان شکست خورده قلون، بیش از پیش طعم شکست را چشیدند و از معرکه گریختند. این نیز بگذشت و شب تیره فرا رسید، رستم جامه پهلوانی ساز کرد و کیقباد را نزد زال آورد، آنگاه مجلسی ترتیب دادند و تاج و تخت به کیقباد واگذاردند:

همیدون ببودند یک هفته شـاد
بـه بـزم و به باده بر کیقباد

به هشتم بیاراست آن تخت عاج
بـــآویختند از بـر عاج تاج

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست. ادامه دارد…

بگویید آهسته در گوش باد
چو ایران نباشد تن من، مباد

دیدگاهتان را بنویسید

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید



همراهان پیام جوان