مصاحبه با سرهنگ بهروز سرشار (۲)

زمانی رسید که گفتند خمینی می‌خواهد به ایران بیاید. این یکی از بدترین روزهای زندگی من بود. بهت‌زده بودیم و می‌گفتیم: «آخر چه شده؟ چه دارد می‌گذرد؟ چرا؟»

پس از هواپیمایی که خمینی را آورد، هواپیمای دیگری هم با فاصلهٔ کوتاهی به تهران آمد که تعدادی خبرنگار خارجی را با خود آورده بود. با هواپیمای دوم، خواهر و شوهرخواهرم، دیوید، که آمریکایی بود، هم آمدند. همان‌طور که گفتم، شوهرخواهرم روزنامه‌نگار بود و در روزنامهٔ فیلادلفیا اینکوایرر (The Philadelphia Inquirer) کار می‌کرد و سردبیر بخش Editorial Page آن روزنامه بود. وی قبلاً در لس‌آنجلس تایمز و بعد در واشنگتن پست کار کرده بود.

دیوید زمانی که خدمت افسری خود را در سفارت آمریکا در تهران انجام می‌داد، در دانشکدهٔ ادبیات هم فارسی می‌خواند و آنجا با خواهرم، فرشته، که دانشجوی ادبیات فارسی بود، آشنا شد و ازدواج کردند.

سه، چهار روز پس از آمدن آن‌ها، من هنوز وقت نکرده بودم که به دیدنشان بروم. مادرم به من تلفن کرد و گفت: «خواهرت و شوهرش امشب شام اینجا هستند و تو هم بیا.»

زمستان بود و در بهمن‌ماه روزها کوتاه است. نزدیک ساعت پنج بعدازظهر که به شمیران رسیدم، هوا تقریباً تاریک بود. بعد از مدت کوتاهی، خواهرم و دیوید آمدند. من لباس فرم تنم بود.

دیوید پرسید: «چرا با لباس فرمی؟»

گفتم: «از خدمت می‌آیم و آماده هم هستم. باید سر خدمتم برگردم.»

گفت: «توصیه می‌کنم دیگر سر خدمت نروی.»

گفتم: «نه، من باید سر خدمتم برگردم.»

گفت: «من الان از نزد سفیر آمریکا دارم می‌آیم. ملاقات خصوصی با او داشتم. حکومت یکشنبه سقوط می‌کند.»

آن روز چهارشنبه بود و یکشنبهٔ بعد، بیست‌ودوم بهمن بود.

البته من باور نکردم و گفتم: «چنین چیزی محال است و ما جلوی این‌ها را می‌گیریم.»

ریچارد کریمر دو بار به ایران آمد. بار دوم، چند روزی بعد از انقلاب هم در ایران بود. من ماجرای سرتیپ فاطمی و گفته‌های ایشان در مورد براندازی را برای دیوید، شوهرخواهرم، و کریمر تعریف کردم و هر دو اظهار علاقه کردند که با سرتیپ فاطمی دیدار کنند.

آدرس تیمسار فاطمی را پیدا کردم و به اتفاق به منزل فاطمی رفتیم. کریمر و دیوید می‌خواستند بدانند حالا چه می‌شود.

فاطمی بیشتر گوش کرد و بعد گفت: «من تعجب می‌کنم. شما باید بیشتر از من بدانید چه می‌شود.»

بعد هم گفت: «این برنامه‌ها طولانی‌مدت است و پیش‌بینی آن مشکل است» و توضیح بیشتری نداد.

آن روزها ما همه امیدوار بودیم که کودتایی انجام شود. بین افسرها هم شایع بود، ولی متأسفانه این اتفاق نیفتاد.

بعدها من با توجه به سابقهٔ خدمتی‌ام، چه در طول دوره‌های نظامی ارتش و چه در شهربانی، به این نتیجه رسیدم که انقلاب ایران برنامهٔ «سین» داشته است.

وقتی یک واحد نظامی قرار است به مأموریت اعزام شود، برنامهٔ دقیقی برای آن می‌نویسند که به این برنامه «سین» می‌گویند. مثلاً ساعت چهار صبح بیداری، ساعت چهار و نیم صبحانه، ساعت چهار و چهل‌وپنج سوار خودرو و…، سپس برای مأموریت می‌روند.

این انقلاب هم چنین برنامه‌ای داشته که هیچ‌کس نمی‌دانسته است. دلیل من این است که شوهرخواهرم می‌گوید یکشنبه حکومت سقوط می‌کند و یکشنبه این اتفاق می‌افتد. پس همهٔ این وقایع برنامه‌ریزی شده بود که فردا چه بشود، پس‌فردا چه بشود.

آخرین بخش سناریو هم در پادگان دوشان‌تپه به این ترتیب اجرا شد که شب، تلویزیون فیلم خمینی را نشان می‌دهد و در خوابگاه همافرهای نیروی هوایی که در آن پادگان زندگی می‌کردند و دوره می‌دیدند، عده‌ای از همافرها می‌خواهند نگاه کنند و عده‌ای نمی‌خواهند نگاه کنند. اعتراض و سر و صدا به شورش عده‌ای نظامی در آن پادگان تبدیل می‌شود و به اسلحه‌خانه‌ها هجوم می‌برند و اسلحه برمی‌دارند و تیراندازی هوایی می‌کنند و به خیابان می‌روند و الی آخر.

در نیروی هوایی، در زمان فرماندهی تیمسار خاتم، گروهی به نام «همافر» درست کردند که معلوم نبود این‌ها چه هستند؛ نه درجه داشتند و نه افسر بودند، شاید به نوعی شبه‌افسر بودند.

در ارتش آمریکا «Chief Warrant Officer» دارند، ولی ایجاد این شبه‌افسری با سیستم ارتش ایران نمی‌خواند و هماهنگی نداشت و به نظر من این کار یکی از اشتباهات تیمسار خاتم بود.

از این همافرها برای بازرسی و تعمیر قسمت‌های حساس و فنی هواپیماها استفاده می‌شد. اکثراً همافرها، یعنی حدود ۹۰ درصدشان، در آمریکا دوره دیده بودند. محل آموزش بیشتر افراد نیروی هوایی ایران در سن‌آنتونیو، تگزاس، بود.

ابراهیم یزدی که خوشبختانه سقط شده و ان‌شاءالله خداوند از گناهانش نگذرد، در سن‌آنتونیو انجمن دانشجویان مسلمان ایرانی را تأسیس کرده بود و با افرادی که از ایران برای طی دوره می‌آمدند تماس می‌گرفتند و سمپاشی می‌کردند و شست‌وشوی مغزی می‌دادند.

هزینهٔ ادارهٔ این انجمن از کجا می‌آمد؟

همافرها که مزایای افسری و شخصیت و سواد افسری را نداشتند، ولی خودشان را زیادی قبول داشتند و در واقع عده‌ای ناراضی و عقده‌دار بودند، شورش آن شب در پادگان دوشان‌تپه را شروع کردند و سربازان عادی هم که آنجا بودند تحت تأثیر آن‌ها قرار گرفتند.

سربازها چه کسانی بودند؟ تعدادی روستایی بی‌سواد که به آخوند و به عمامه‌به‌سرها احترام خاصی قائل بودند و اعتقاد خاصی به این‌ها داشتند.

شورش از آنجا شروع شد و اسلحه به دست مردم افتاد و بعد دیگر دومینووار پادگان‌های تهران سقوط کرد. اما آخرین واحد یا آخرین پادگانی که در تهران تخلیه و غارت شد، دانشگاه پلیس بود که دیگر هوا تاریک شده بود. مردم ریختند و هرچه گیرشان می‌آمد، از اسلحه تا میز و صندلی، تخت‌خواب، پتو، تشک و بالش را غارت کردند و بردند.

— شما آن روز در دانشگاه پلیس بودید؟

— بله، من در دانشگاه بودم.

— یعنی همهٔ افسران و پاسبانان شاغل در دانشگاه پلیس هنگام غارت در دانشگاه پلیس بودند یا قبل از اینکه مردم بیایند، خارج شده بودند؟

— ما همه آمادهٔ دفاع بودیم. درهای دانشگاه پلیس بسته شده بود. نگهبان‌ها سر جایشان بودند. حتی نگهبان‌ها در کنار پنجره‌ها و راهروها فوق‌العاده آماده بودند؛ همه مسلح بودند و اسلحه‌هایشان با فشنگ آماده بود که اگر کسانی به دانشگاه ریختند، دفاع کنند.

ولی از پلیس تهران تلفن کردند و گفتند: «مقاومت نکنید. دستور از ستاد ارتش است. باید هیچ نوع مقاومتی نشود و تسلیم شوید.»

دستور ارتشبد عباس قره‌باغی بود.

ما حتی صبح بیست‌ودوم بهمن مراسم صبحگاه داشتیم. وقتی قرار بر این شد که مقاومت نشود، دانشجوها را مرخص کردند و گفتند به خانه بروید.

ولی فرمانده دانشگاه، تیمسار نعمتی، روی پله‌های همان ساختمان ایستاده بود و گریه می‌کرد. همین‌طور اشکش سرازیر بود. چون هوا سرد بود، روی لباس فرم پالتو پوشیده بود.

من هم دو، سه پله پایین‌تر کنار ایشان ایستاده بودم. افسر دیگری، یادش به‌خیر، پرویز دیهیم که فرمانده گردان بود، هم آنجا پهلوی ما ایستاده بود.

تیمسار نعمتی یک‌دفعه رو کرد به من و گفت: «بهروز ـ کرمانشاهی بود، لهجهٔ کرمانشاهی هم داشت ـ این فاطمی پادت است؟»

گفتم: «بله.»

خوب یادم است، من الان در فکر او بودم.

گفت: «این از کجا می‌دانست؟ ببین، هرچه گفت شد.»

گفتم: «من هم در همین فکر بودم. نمی‌دانم از کجا می‌دانست.»

آن روز خیلی بدی بود؛ یعنی شاید بدترین روز زندگی من بود.

به هر حال، تیمسار نعمتی را راضی کردیم که به منزل بروند. سوار ماشین پرویز دیهیم شد و رفت.

— قبل از اینکه غارتگران وارد شوند؟

— نه، وقتی دیگر کار تمام شده بود.

— یعنی اوباش از کنار شما رد می‌شدند، می‌رفتند میز و صندلی و اسلحه و پتو و تشک را برمی‌داشتند و می‌رفتند و به شما هیچ حمله‌ای نکردند؟

— هیچ! نه! کسی اصلاً اعتنایی به ما نکرد. البته دیگر هوا تاریک هم شده بود، ولی به ما کاری نداشتند و هیچ مزاحمتی ایجاد نکردند.

ادامه دارد…