فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی – قسمت ۶۱

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل نهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند مهسا، حدیث و کیان

خداوند یک ملت همزبان

که این خانه مادری، میهن است

که ایران زمین، کاوه اش یک زن است

داستان پادشاهی لهراسپ از شاهنامه

لهراسپ که پس از کیخسرو بر تخت شاهی نشسته بود، یکصد و بیست سال بر ایران پادشاهی نمود و در آن دوران از کینه و دشمنی و آز هیچ یاد نکرد و همواره به عدل و داد کوشید. او چون پادشاهی آغاز نمود، فرستادگانی به سرزمین های روم و چین و هند فرستاد و از قبل آن، بسی ناموران و جنگجویان از هر مرز و بوم بدو پیوستند و کمر اطاعت و بندگی بستند. پس از آن لهراسپ به بلخ آمد و در آن، شهری بنا نهاد پر از کوی و برزن و بازار و در هر برزنی، جایگاهی از برای جشن سده به پا کرد و آتشکده های بسیار بر گرداگرد شهر بنا نهاد، بس باشکوه و فر و کام.

رفتن گشتاسپ از پیش لهراسب

لهراسپ را دو فرزند بود، هر دو را سزاوار شاهی و تخت و کلاه، یکی را گشتاسپ نام بود و دیگری را زریر، اما لهراسب از گشتاسب، دل ناشاد بود و از او هیچ یاد نمی نمود و پسر را از آن رفتار ناعادلانه پدر، دل پر از درد و رنج بود. چون چندی گذشت، روزی لهراسپ، مهتران را فرمود تا تخت کیانیش در زیر درخت در پارس نهند و همگی جام می در دست گیرند و باده گسارند. اندکی بعد، گشتاسپ چون جام می بخورد، بر پای خاست و بر شاه و فرّ و شکوهش و همی تاج و تخت او آفرین خواند و پس از آن زبان به خودستایی گشود و از آن برز و بالای خویش و اینکه کسی را جز رستم پارای مقابله با او نیست، سخن راند و از پدر خواست تاج و تخت و کیان به نامش کند تا پس از او، بر ایران حکومت کند و اکنون نیز بنده و فرمانبردار شهریار و تا زنده است گوش به فرمان او خواهد بود. اما لهراسپ را آن گفتار فرزند پسند نیامد و بدو هشدار داد تا سخن سنجیده و به اندازه گوید، چراکه او هنوز جوانی بیش نیست و نباید که چنین آرزوی بلند در سر کند و در اندیشه تاج  و تخت افتد. گشتاسپ چون سخنان پدر بشنید، روی زرد و دل پر از خشم، از آنجا برون آمد و شب هنگام با سیصد سوار عازم سرزمین هند شد، چراکه او خود از شاه هند، نامه ای عنبرین داشت که در آن نامه بدو مژده داده بود که اگر به سرزمین هند و نزد او آید، از رأی و فرمانش در نمی گذرد. از آن سوی لهراسپ به شبگیر از آن کار گشتاسپ آگاه شد و رنجور و غمگین، جهاندیدگان لشکر را نزد خویش خواند و آنان را از گریختن فرزند از کشور، آگاه نمود و سپس فرمود تا زریر با هزار سوار جنگی سوی هندوستان رود، گستهم را نیز در پی فرزند به روم فرستاد، گرازه نیز با لشکرش به سوی چین شنافت:

بپروردمش تا برآورد یال

شد اندر جهان نامور بی همال

بدانگه که گفتم که آمد به بار

ز باغ من آواره شد نامدار

داستان باز آمدن گشتاسپ با زریر از شاهنامه

گشتاسب که پر از خشم و دیدگان پر آب، همچنان می تاخت، چون به کابل رسید، جایی پر آب و گل و درخت دید، پس لشکر بدانجای خرّم فرود آورد و بر لب جویبار می گساردند و همی باده نوشیدند. پس از آن همگی آهنگ خواب کردند و فارغ از هر چیز، بر آسودند. و از آن سوی زریر در پی یافتن برادر همچنان راه می پیمود. به ناگاه گشتاسپ صدای آواز اسب زریر بشناخت و نیک دریافت که وی با لشکری جنگجوی آمده است. از این رو، نزد زریر آمد و با چشمی پر آب، برادر را در آغوش گرفت و پس از آن پند و اندرزهای بسیار که از زریر بشنید، از آن مرغزار بازگشت و به درگاه لهراسپ آمد و سر تطعیم فرود آورد و اگر چه پدر او را از دادن جاه و تخت و تاج محروم نموده بود، اما فرزند همچنان خود را مطیع و فرمانبردار او خواند.

داستان رسیدن گشتاسپ به روم از شاهنامه

چندی از روزگار گذشت و با آنکه گشتاسپ چشم‌ بهراه مهر پدر بود، شاه همچنان دل در گرو کاووسیان داشت و نامی از فرزند بر زبان نمی‌آورد. رنج این بی‌مهری سال‌ها در دل گشتاسپ انباشته شده بود و سرانجام چاره را در ترک ایران دید. شبی، در نهان جامه‌ای رومی بر تن کرد، هر چه دینار و گوهر در اختیار داشت برداشت و راه دیار روم را در پیش گرفت. پس از روزها سفر، به کرانه دریا رسید و در همان نزدیکی کشتی باژخواهی (کسیکه حق عبور میگیرد) را دید که «هیشوی» نام داشت؛ مردی هوشیار، جوانمرد و پاک‌دل. گشتاسپ، راز دل خود را با او در میان گذاشت و بخشی از دارایی‌اش را به او سپرد. باژخواه نیز بادبان برافراشت و او را به سرزمین روم رساند.

یک هفته در آن دیار سرگردان بود و در جست‌وجوی کاری که بتواند با آن روزگار بگذراند، هر چه همراه داشت خرج کرد. ناچار با دلی اندوهگین به دیوان قیصر رفت و درخواست کرد که او را در شمار دبیران بپذیرند، اما بزرگان دیوان او را شایسته آن جایگاه ندانستند. گشتاسپ نومید و دل‌آزرده از آنجا بیرون آمد. در راه، به چوپان قیصر رسید؛ مردی به نام «نستار» که به خرد و دلیری شهره بود. گشتاسپ از او خواست که اجازه دهد در نگهداری گله‌ها یاری‌اش کند، اما چوپان پاسخ داد که نمی‌تواند بیابان و گله اسبان را به مردی ناشناس و بی‌نامو نشان بسپارد

گشتاسپ سپس به سوی ساربانان قیصر رفت و با ساربانی دانا و نیک‌نهاد روبه‌رو شد. مشکل خود را با او در میان گذاشت. ساربان گفت که تنها راه چاره، رفتن نزد خود قیصر است و افزود که اگرچه راهی دراز پیش روی اوست، اما شتری در اختیارش می‌گذارد تا بتواند از بیابان بگذرد. گشتاسپ سخن او را ستود و با دلی پرغصه راه بازار آهنگران را در پیش گرفت. در آنجا آهنگری به نام «بوراب» را دید که اسبان شاه را نعل می‌کرد. گشتاسپ مدتی در دکان او نشست تا اینکه بوراب از سبب ماندنش پرسید. گشتاسپ درخواست کرد که او را به شاگردی بپذیرد. آهنگر پذیرفت و پتکی سنگین به دستش داد. اما همین که گشتاسپ پتک را بر سندان فرود آورد، سندان از نیروی بازوی او شکست. بوراب از دیدن این توان شگفت‌زده و بیمناک شد:

نماند به کس روز سختی نه رنج

نه آسانی و شادمانی نه گنج

بد و نیک بر ما همی بگذرد

نباشد دژم هرکه دارد خرد

بدین ترتیب گشتاسپ دردمند و گرسنه، به راه افتاد و در میانه راه، روستایی نزدیک شهر دید، پر درخت و گل و آبهای روان. از این رو، زیر سایه درختی بنشست و با کردگار خویش به سخن درآمد و از آن درد و رنج و روزگار تیره بختی خویش، زبان به گلایه گشود. هماندم دهقانی که از آن راه می گذشت، دیدگان پرخون و چهره زار وی بدید و او را به خانه خویش پناه داد و بسان برادر چند ماه نزد خویش بداشت.

داستان کتایون دختر قیصر

قیصر روم را سه دختر بود که مهتر آنان کتابون نام داشت و دختری بود به غایت شایسته و زیباروی و به بالا چونان سرو سهی. چون دختر به بار آمد، قیصر بزرگان فرزانه و ناموران سرزمین را در کاخ خویش گرد کرد تا کتایون هر آن کس را که سزاوار و درخـور خویش می بیند، برگزیند. اما هیچ یک از آن بزرگان را پسند دختر نیامد. تا آنکه کتابون شبی در خواب، انجمنی از مردان بدید که در آن بیگانه ای بود، آزرده دل و فرزانه و چهره ای چونان ماه که کتایون خود دسته گلی بدو داد و از او دسته ای دیگر با رنگ و بویی خوش بستد. قیصر که از دست کتایون و سخت گیری های او در برگزیدن شوهر، به ستوه آمده بود، ناگزیر فرمود تا همه مردم از کهتران و مهتران یکسر به کاخ او آیند. چون آن خبر به دهقان رسید، گشتاسپ را از آن ماجرا آگاه کرد و از او خواست تا به دیدن کاخ قیصر و آن تاج و تختش رود و اندکی غم و رنج خویش از دل برون کند.

چون گشتاسپ به بارگاه قیصر رسید، کتایون او را از دور بدید ناگهان به یاد آن مرد بیگانه ای افتاد که در خواب وی را دیده و مهرش در دل جای گرفته بود. از این رو از میان فرزانگان رومی و درباریان قیصر تنها آن مرد بیگانه را به همسری برگزید و شاه را از آن کار آگاه کرد، اما چون قیصر آن خبر بشنید، دلش پر آشوب گشت و از دادن دختر خویش بدان مرد که هیچ نام و نشان نداشت، ننگش آمد و با آرزوی دختر، مخالفت نمود، اما اسفف که همانا بیدار دل و روشن روان بود، چندی بر قیصر پند و اندرز آورد و از او خواست تا با آن خواسته دختر موافقت کند و کتایون را به گشتاسپ سپارد:

نگفتی که جفتی سرافراز جوی 

تو گفتی که خود جفتِ همباز جوی

کنون جست آن را که دلخواه جُست 

تو از راه یزدان مگردان درست

این داستان ادامه دارد… .

و…. سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوس وار و نیلوفرانه از خاکستر خویش برخواهد خواست

بگویید آهسته در گوش باد

چو ایران نباشد تن من، مباد