سلسله مقالات “مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی – قسمت ۳۸

سلسله مقالات "مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی

نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»

“خامنه ای ضحّاک، کشیدیمت زیر خاک”

*داستان حاکمی که از سایهٔ تقدیر می‌ترسید از مثنوی معنوی مولوی:

حاکمی بود نیرومند و خونریز. سال‌ها با مشت آهنین حکومت کرده و هر مخالفی را از میان برداشته بود. مردم از ترس، خاموش بودند؛ نه از رضایت. روزی منجمان دربار خبر دادند که کودکی در این سرزمین زاده خواهد شد که تخت او را برخواهد انداخت. این خبر چون خاری در دل حاکم فرو رفت. از آن پس، نه خواب داشت و نه آرامش.

به‌جای آن‌که در کردار خود بنگرد و بپرسد چرا چنین سرنوشتی ممکن است، فرمانی هولناک داد:

هر نوزاد پسری که در آن سال‌ها زاده شود، باید کشته شود. شهر به ماتم نشست. مادران کودکان را پنهان می‌کردند. برخی به کوه و بیابان گریختند. خون بی‌گناهان ریخته شد، اما اضطراب حاکم کمتر نشد. در میان آن کودکان، نوزادی بود که مادرش او را پنهانی از شهر بیرون برد. به دست چوپانی سپرد تا در کوهستان بزرگ شود. سال‌ها گذشت. کودک بی‌آن‌که بداند کیست، در طبیعت بالید؛ نیرومند، آزاده، و بی‌کینه. در همین زمان، حاکم هرچه بیشتر به ظلم افزود. سوءظن او چنان شد که حتی نزدیکانش را متهم می‌کرد. اطرافیان از ترس جان، یا چاپلوسی می‌کردند یا در نهان نقشه می‌کشیدند.

روزی جوانی از کوهستان به شهر آمد؛ در پی کاری ساده. اما رخدادها چنان رقم خورد که به دربار راه یافت. حاکم در چهرهٔ او چیزی دید که دلش را لرزاند: بی‌باکی و صداقتی که در چاپلوسان ندیده بود.

حوادث پی‌درپی سرانجام چنان پیش رفت که همان جوان، بی‌آن‌که خود خواسته باشد، در سقوط حاکم نقش اصلی یافت. یا به دست او حاکم کشته شد، یا به‌سبب آشوبی که از ستم حاکم برخاسته بود، تاج از سرش افتاد. پیشگویی تحقق یافت؛ اما نه به سبب تقدیرِ کور، بلکه به سبب ظلمِ خودِ حاکم.

مولوی در خلال همین حکایت و در بخش‌های مرتبط، چنین هشدار می‌دهد:

 این جهان کوه است و فعل ما ندا

سوی ما آید نداها را صدا

یعنی کردار انسان، پژواکی دارد که دیر یا زود به خودش بازمی‌گردد.

و نیز:

 ظلم چه بود؟ وضع در ناموضعی

که نیاید جز به ویرانی، نَفَعی

و در جایی دیگر هشدار می‌دهد:

چون ز حد بگذشت خونِ بی‌گناه

ملک بگسلد ز هم، بی‌دست و چاه

یعنی: وقتی خون بی‌گناهان از اندازه بگذرد، پایه‌های حکومت بی‌نیاز از دشمن فرو می‌ریزد.

مولوی می‌خواهد بگوید:

•    ستمگر بیش از آن‌که از دشمن بیرونی آسیب ببیند، از ترس درونی خود می‌سوزد.

•    کوشش برای نابود کردن «خطر» با خشونت، خود بذر همان خطر است.

•    تقدیر در این روایت، نام دیگر «قانون بازگشت عمل» است.

حاکم می‌خواست با کشتن کودکان، آینده را مهار کند؛ اما آینده از دل همان خون‌ها برخاست.

پرزیدنت دونالد ترامپ و نخست وزیر بنیامین نتانیاهو، مردم ایران این کمک تاریخی شما را فراموش نخواهند کرد. شما دوستی خود را به یادگاران کوروش بزرگ به نیکی ادا کردید و تا ابد نام شما در زمره قهرمانان مردم ایران زمین خواهد درخشید. زبان از تشکر قاصر است. شما پیروز کنندگان نور بر تاریکی هستید. خداوند، امریکا، اسراییل و ایران را خیر برکت دهد.