نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی» – قسمت سی و شش
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
* داستان محل ساخته شده توسط منافقان از مثنوی معنوی مولوی:
هنگامیکهبزرگیدرشهریزندگیمیکرد،تعدادیازمنافقانبهجهتعنادودشمنیکهبااوومنشاوداشتند،بهقصدصدمهزدنبهاو،تصمیمگرفتندتامحلیساختهوازطریقآنهمپایگاهیبرایخُدعههایخودداشتهباشندوهمباعثتخریبمنشاو و ایجاد تفرقه بین طرفداران او شوند.
پس از بنا نمودن آن محل به نزد آن بزرگ آمده و گفتند، ای بزرگ شهر، ما محلی بنا کرده ایم که برای روزهای بارانی و ابری، برای روزهای ناچاری و فقر و یا اگر غریبه ای به شهر آمد، سرایی برای آسودن و سکونت داشته باشد. نیت و هدفمان عزت بخشیدن به شهر است، لطفاً قدم رنجه فرموده و با قدوم خود آنجا را متبرک نمائید تا این اثر تا قیام قیامت پا برجا بماند.
لطف کآید بی دل و جان در زبان
همچو سبزه تون بودای دوستان
ای دوستان آن سخنان دلنشینی که از صمیم دل بر نیاید، مانند سبزه ای که در کثافات بروید.
هم زدورش بنگر و اندر گذر
خوردن و بو را نشاید ای پسر
آن سبزه روییده شده در کثافات را از دور تماشا کرده و سپس از کنارش عبور کن، زیرا آن سبزه نه شایسته خوردن است نه لایق بوییدن.
به لطف سوی لطف بیوفایان خود مرو
کان پُل ویران بود، نیکو شنو
به نیکویی آدم های بی وفا روی نیاور، زیرا نیکویی آنان مانند پلی که خراب شده است، می ماند.
این سخنان را خوب گوش کن.
گر قدم را جاهلی بروی زند
بشکند پل و آن قدم را بشکند
اگر ابلهی روی آن پل راه برود هم پل شکسته خواهد شد و هم پای او. ولی از آنجا که اگر سخنی از دل و جان و از روی صدق بر زبان جاری نشود، مانند سبزه ای است که در مزبله ( لجن زار متعفن ) رشد کرده نمود خواهد داشت، پس سعی کنید همیشه اینگونه سبزه ها را از دور تماشا کرده و سریع از کنارش گذر کنید، که اینچنین گیاهانی نه شایسته خوردن هستند نه بوییدن همچنین هوشیار باشید و به احسان بی وفایان اطمینان و توجه نکنید که آن مانند پل ویرانی است که اگر نادانی بر آن قدم بگذارد، هم پل خواهد شکست و هم پای آن بینوا.
خلاصه نزد آن بزرگ تعریف و تمجید و چاپلوسی فراوانی کردند. با این وصف، آن بزرگ حرف های آنان را شنیده و علیرغم آگاه بودن به نیت قلبی ایشان بدلیل رحمت واسعه اش با لبخندی بدون اینکه حیله هایشان را آشکار نماید، خواست وعده مساعدی بدهد که ناگهان این فکر در ذهنش افتاد که آگاه باش و به صدای این غولان بیابانی گوش نده، این پست فطرتان حیله های بسیار خطرناکی در سر دارند و هرچه که گفته اند، عکس و وارونه است. آنان قصدی جز سیاه رو کردن تو نداشته و تمام تلاششان آن است که یاران ترا متفرق نمایند. آنان قصد دارند واعظ دیگری را از مکانی دیگر آورده تا در این دسیسه یاریشان نماید. آن بزرگ با آن افکار به آنان رو کرده و گفت، الآن عازم جایی هستم و پس از مراجعت به آن محل سر خواهم زد. نهایتاً پس از مدتی که بزرگ به شهر برگشت، مجددا، تعدادی از منافقان به نزد ایشان آمده و خواسته خود را با سماجت بیشتری بیان کردند در اینجا ندا این فکر به ذهن بزرگ رسید که حیله های آنان را آشکارا رسوا کن و به شدت آنان را توبیخ نما، حتی اگر کار به جنگ هم بیانجامد مهم نیست. با این ایده، آن بزرگ به آنان رو کرده و فرمود، شما چه بد نهاد و کینه توز هستید. دست از این توطئه ها برداشته و به دنبال کار خود بروید. سپس شروع کرد به بیان کردن جزئیات توطئه نهانی.
آنان با شنیدن سخنان آن بزرگ، نمایندگان منافقین با تعجب به نزد بقیه دوستانشان برگشته و شرح ماجرا را تعریف کردند. بلافاصله روسای منافقان، مکارانه با مجددا نزد بزرگ آمده، تا به درستی گفته های خود قسم یاد کنند. همانطور که میدانید سوگند خوردن همانند سپری است که وقتی دروغگویان در تنگنا قرار می گیرند، از آن استفاده می کنند. دروغ پردازانی که در دین وفایی ندارند، همیشه سوگند خورده و فوراً نیز آنرا می شکنند، ولی انسانهای صدیق نیازی به قسم خوردن ندارند چون چشمان آنان بینا است. آری منافقان بطور نمایشی گریه کنان در حالتی که به خدا قسم یاد می کردند به دست و پای آن بزرگ افتاده تا ایشان را فریب دهند. ولی آن بزرگ فرمودند که من سوگند شما را باور کنم یا سابقه شما رو در دروغ گویی و کینه ورزی؟؟؟ پس اینقدر دروغ نبندید و از من دور شوید.
با دیدن این صحنه، تعدادی از یاران آن بزرگ در دل با خود گفتند که چرا مراد ما بر وعده ای که به آنان داده بود وفا نکرد؟ چرا آن گروه را این چنین نزد مردم شرمنده کرد؟ پس جایگاه بخشندگی و عیب پوشی کجاست؟ این حرف ها در فکر و ذهن آنان بود که به ناگاه به خود آمده و استغفار کردند، زیرا می دانستند که هر عملی که از آن بزرگ انجام میدهد به دور از هوا و هوس بوده و همه اعمال ایشان خدایی است. مردی که با خود اینگونه فکر کرده بود در شب خوابی دید. در رویا دید که محل آن گروه پر از پلیدی و کثافات است، انگار سنگهایش در مستراحی آلوده به نجاسات شده و از سنگهایش چنان دود سیاهی بر میخاست که گلوی او را می آزرد، بطوریکه از شدت خفگی ناگهان از خواب پرید. همان لحظه به درگاه خدا رفته و گریه کنان طلب استغفار نمود.
همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، سینه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
سینه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد
ارادتمند شما
خاک پای آستان شما















