روایت تاریخی پیوسته؛ سجده‌ای که هرگز در تورات نبود

باد عصرگاه یاز میان ستون‌های سنگی معبد قدیم می‌گذشت. پیرمردِ کاتب، چراغ روغنی را جلو کشید و به جوانی که روبه‌رویش نشسته بود، گفت:

«پسرم، می‌دانی این داستانی که مردم امروز دربارهٔ سجدهٔ فرشتگان به آدم می‌گویند، از کجا آمده؟»

جوان با اطمینان پاسخ داد: «از تورات. از موسی. از آغاز آفرینش

پیرمرد لبخند تلخی زد؛ لبخندی که انگار قرن‌ها تاریخ را در خود داشت.

«نهاز هیچ‌کدام

در روزگاران بسیار دور، زمانی که یهودیان نخستین کتاب‌های مقدس خود را می‌نوشتند، جهان ساده‌تر بود. در کتاب پیدایش، آدم آفریده می‌شود، باغ عدن شکل می‌گیرد، و مار انسان را می‌فریبد. اما در هیچ‌جای این روایت، نه سخنی از شیطانی سقوط‌کرده هست، نه فرمانی برای سجدهٔ فرشتگان، نه دشمنیِ ازلی میان انسان و موجودی آتشین. حتی در کتاب ایوب، جایی که «شیطان» برای نخستین‌بار نام برده می‌شود، او نه دشمن خداست و نه دشمن انسان؛ بلکه مأموری است در دربار الهی، آزمون‌گر و پرسش‌گر، نه موجودی رانده‌شده.

اما جهان آرام نماند. امپراتوری‌ها یکی پس از دیگری برخاستند و فرو ریختند. یهودیان تبعید شدند، بازگشتند، دوباره تحت سلطه رفتند. در این میان، پرسشی بزرگ در ذهنشان شکل گرفت:

«شر از کجا آمده؟ چرا نیرویی هست که انسان را می‌فریبد؟»

درایندورانِپرآشوب،یهودیانبافرهنگ‌هایدیگرآشناشدند. در ایرانِ باستان، اهریمن دشمن انسان بود؛ موجودی مستقل، نه مأمور خدا. در اسطوره‌های یونانی، خدایان سقوط می‌کردند، موجودات مغرور از آسمان رانده می‌شدند. این مفاهیم آرام‌آرام وارد ذهن نویسندگان یهودی شد؛ نویسندگانی که پیامبر نبودند، اما می‌خواستند شکاف‌های داستان‌های قدیمی را پر کنند.

در حدود یک قرن پیش از میلاد، نویسنده‌ای ناشناس قلم برداشت و کتابی نوشت که بعدها نامش شد زندگی آدم و حوا. در این کتاب، برای نخستین‌بار در تاریخ، شیطان خودش سخن می‌گوید. او رو به آدم می‌کند و می‌گوید:

«به‌خاطر تو سقوط کردم. خدا به من فرمان داد که در برابر تو خم شوم، و من نپذیرفتم. من از آتش بودم و تو از خاک

این جمله، مثل جرقه‌ای در تاریکی، داستانی تازه را روشن کرد.

مردم آن را باور کردند، زیرا پاسخی بود به پرسشی که قرن‌ها بی‌جواب مانده بود:

چرا شیطان دشمن انسان است؟

اما این کتاب رسمی نبود. نه در تورات پذیرفته شد، نه در انجیل.

وقتی عیسی مسیح آمد، او تنها به کتاب مقدس رسمی استناد کرد. شیطان را «دروغگو» و «قاتل از ابتدا» نامید، اما هرگز نگفت که او فرشته‌ای بوده که به آدم سجده نکرده است. برای مسیح، حقیقت اخلاقی مهم‌تر از اسطوره‌شناسی بود.

قرن‌ها بعد، در عربستان، یهودیان این روایت‌های غیررسمی را نقل می‌کردند. داستان سجدهٔ فرشتگان در میانشان شناخته‌شده بود، هرچند در کتاب مقدس رسمی جایی نداشت. وقتی قرآن نوشته شد، این روایت را گرفت، اما آن را در ساختاری الهیاتی و منسجم بازسازی کرد: خدا فرمان می‌دهد، فرشتگان سجده می‌کنند، ابلیس امتناع می‌کند، و دلیلش را برتری آتش بر خاک می‌داند. این روایت در قرآن به اوج انسجام می‌رسد و تبدیل به یکی از ستون‌های الهیات اسلامی می‌شود.

امادرایرانباستان،پیشازاسلام،هیچ‌کسچنینداستانیرانمی‌شناخت. در اوستا شخصیتی به نام آدم وجود ندارد؛ فرشتگان مأمور به سجده نیستند، و اهریمن نه فرشته‌ای سقوط‌کرده، بلکه از آغاز دشمن است. انسان محور نبرد خیر و شر نیست. روایت آفرینش انسان در سنت زرتشتی کاملاً متفاوت است و حول شخصیت‌هایی مثل گیومرت (گَیومَرِت) و مَشی و مَشیانه می‌چرخد، نه آدم و حوا. در اوستا، اهریمن (انگره‌مَینیو) یک موجود ازلیِ مستقل است که از آغاز در برابر سپنتَه‌مَینیو (روحِ مقدس) قرار دارد.

در جهان‌بینی زرتشتی، نبرد خیر و شر دوگانه‌انگارانه است، نه «سقوط یک فرشته». اما پس از ورود اسلام، عرفای ایرانی این داستان را گرفتند و به آن جان تازه‌ای دادند. عطار از ابلیس عاشق گفت، مولوی از ابلیس گرفتار ظاهر، سنایی از ابلیس مغرور. و این‌گونه، داستانی که در یهودیت رسمی نبود، در ایران به یکی از روایت‌های عرفانی تبدیل شد.

امروز بسیاری گمان می‌کنند این داستان از ابتدا در همهٔ ادیان بوده است. اما حقیقت تاریخی مسیر دیگری را روایت می‌کند:

روایتی که در سکوت تورات آغاز شد، در ذهن نویسنده‌ای ناشناس شکل گرفت، در قرآن بازسازی شد، و در فرهنگ مسلمانان ایرانی شکوفا. و پیرمرد کاتب، در پایان سخنش، آرام گفت: «پسرم، حقیقت همیشه ساده نیست. گاهی باید از میان قرن‌ها غبار عبور کنی تا ببینی یک داستان از کجا آمدهو چرا این‌قدر در دل مردم جا گرفته