داستان‌های کلیله و دمنه (۱۴)

گردآورنده: فرنگیس حسینی

حکایت اول: بوزینه و نجار؛ وقتی دخالت بی‌جا دردسرساز می‌شود

روزی گروهی از بوزینگان در نزدیکی محل کار چند نجار زندگی می‌کردند. نجارها هر روز صبح به محل کار می‌آمدند، چوب‌ها را می‌بریدند، می‌شکافتند و برای ساختن خانه و وسایل مختلف آماده می‌کردند.

در میان بوزینگان، میمونی بود که بیش از دیگران کنجکاو بود. هر کاری را که انسان‌ها انجام می‌دادند، با دقت نگاه می‌کرد و گمان می‌کرد اگر همان کارها را تقلید کند، حتماً نتیجهٔ خوبی خواهد گرفت.

یک روز نجاری تنهٔ چوب بزرگی را می‌شکافت. برای اینکه چوب باز بماند، در میان شکاف آن یک میخ یا گوهٔ چوبی قرار داده بود. سپس برای انجام کاری دیگر از آنجا دور شد.

بوزینه که از دور مشغول تماشا بود، به چوب نزدیک شد. با خود گفت: «این مرد چوب را شکافته و چیزی میان آن گذاشته است. حتماً کار مهمی انجام می‌دهد. اگر من هم آن را امتحان کنم، شاید بتوانم مثل او چوب را باز کنم.»

بوزینه بدون آنکه بداند گوه چه کاربردی دارد، روی چوب نشست و شروع به دستکاری آن کرد. سرانجام خواست همان چیزی را که نجار میان چوب قرار داده بود، بیرون بکشد.

اما به‌محض اینکه گوه جابه‌جا شد، دو بخش چوب به یکدیگر نزدیک شدند و بوزینه در میان آن‌ها گرفتار شد. هرچه بیشتر تلاش کرد خود را نجات دهد، وضعیتش دشوارتر شد.

نجارها که برگشتند، بوزینه را در وضعیتی دیدند که نتیجهٔ مستقیم کنجکاوی و دخالت او در کاری بود که از آن چیزی نمی‌دانست.

نتیجهٔ اخلاقی

هر کاری را نباید صرفاً به دلیل اینکه دیگران انجام می‌دهند، تقلید کرد.

گاهی ظاهر یک کار ساده است، اما پشت آن دانش، تجربه و مهارتی وجود دارد که ما از آن بی‌خبریم. بوزینه فقط حرکت نجار را دید، اما دلیل و روش کار او را نمی‌دانست.

پیام کاربردی برای زندگی امروز

در زندگی امروز نیز بارها با همین اشتباه روبه‌رو می‌شویم. فردی را می‌بینیم که در کسب‌وکار موفق شده، سرمایه‌گذاری خاصی انجام داده، برنامهٔ غذایی مشخصی دارد یا روش خاصی برای زندگی انتخاب کرده است. بعد تصور می‌کنیم اگر دقیقاً همان کار را انجام دهیم، ما هم همان نتیجه را خواهیم گرفت.

اما تقلید از نتیجه، بدون شناخت مسیر، می‌تواند خطرناک باشد.

پیش از انجام هر کاری باید بپرسیم:

«آیا من واقعاً می‌دانم چرا این کار انجام می‌شود؟»

اگر پاسخ منفی است، بهتر است ابتدا یاد بگیریم، سؤال کنیم و از فرد آگاه کمک بگیریم.

گاهی ندانستن عیب نیست؛ اصرار بر انجام کاری که نمی‌دانیم، مشکل‌ساز است.

حکایت دوم: زاغ و مار؛ پیروزی با فکر، نه با زور

زاغی بر درختی لانه داشت و هر بار که تخم می‌گذاشت، مار بزرگی که در سوراخی نزدیک درخت زندگی می‌کرد، تخم‌ها یا جوجه‌های او را می‌خورد.

زاغ از این اتفاق بسیار ناراحت بود. هر بار که برای پیدا کردن غذا از لانه دور می‌شد، هنگام بازگشت می‌دید که مار به لانه نزدیک شده و چیزی از خانواده‌اش باقی نگذاشته است.

زاغ چند بار تلاش کرد با مار مقابله کند، اما توان مبارزه با او را نداشت.

سرانجام نزد شغال یا حیوانی دانا رفت و مشکل خود را با او در میان گذاشت.

حیوان دانا به او گفت:

«تو نمی‌توانی با نیروی بدنی خود بر مار غلبه کنی. پس چرا می‌خواهی با زور با او بجنگی؟ راه دیگری پیدا کن.»

زاغ پرسید: «چه راهی؟»

پاسخ شنید: «باید کاری کنی که دیگران به جای تو با او مقابله کنند.»

زاغ مدتی فکر کرد تا سرانجام نقشه‌ای پیدا کرد.

او متوجه شد که مردم برای آب‌تنی به محلی نزدیک می‌آیند و اشیای ارزشمندی را کنار آب می‌گذارند. زاغ چیزی درخشان را برداشت و در نزدیکی سوراخ مار انداخت.

وقتی صاحبان آن شیء متوجه شدند، برای پیدا کردن آن آمدند و جای مار را دیدند. آن‌ها با چوب و ابزار خود به سراغ مار رفتند و او را از آن محل دور کردند.

زاغ بدون آنکه خودش وارد یک مبارزهٔ خطرناک شود، با استفاده از تدبیر توانست مشکل خود را حل کند.

نتیجهٔ اخلاقی

در برابر هر مشکلی، زور و قدرت تنها راه‌حل نیست؛ گاهی یک فکر درست می‌تواند کاری را انجام دهد که نیروی بسیار زیاد از انجام آن عاجز است.

پیام کاربردی برای زندگی امروز

یکی از مهم‌ترین درس‌های این حکایت برای زندگی امروز، تفاوت میان واکنش و راه‌حل است.

وقتی با یک مشکل روبه‌رو می‌شویم، اولین واکنش ما معمولاً مقابلهٔ مستقیم است. اگر کسی با ما رفتار بدی کرده، می‌خواهیم پاسخ او را بدهیم. اگر در محیط کار با مشکلی مواجه شده‌ایم، شاید بخواهیم با عصبانیت برخورد کنیم. اگر در یک رابطه اختلافی ایجاد شده، ممکن است تصور کنیم باید ثابت کنیم حق با ماست.

اما همیشه لازم نیست وارد میدان مبارزه شویم.

گاهی بهتر است یک قدم عقب برویم و از خود بپرسیم:

«چگونه می‌توانم مسئله را حل کنم، نه اینکه فقط با آن بجنگم؟»

این تفاوت کوچک به نظر می‌رسد، اما می‌تواند نتیجهٔ یک تصمیم را کاملاً تغییر دهد.

آدم‌های باهوش الزاماً کسانی نیستند که در هر بحثی پیروز می‌شوند؛ گاهی باهوش‌ترین افراد کسانی هستند که می‌دانند کدام نبرد را نباید شروع کنند.