کتاب نادرشاه افشار (۴۰)

نوشته: دکتر محمد حسین میمندی نژاد

اشرف چون مار زخمی در تهران عده ای را کشت

نادر با عزت و احترام وارد تهران شد

اشرف که با چنان شکستی مواجه شده بود به سرعت خود را به تهران رساند. قاصدی فرستاد، از قوای عثمانی کمک خواست، به فرمانده عساکر عثمانی نوشته: برادران دینی، یکی از نوه های شاه عباس دشمن خونین شما و ما جان گرفته می خواهد عهد قدیم تجدید کند، برای مرتبه دیگر اسباب زحمت آن برادران عزیز و ما را فراهم نماید. ما به خواست پروردگار برای سرکوبی او قد علم کرده ایم. از شما انتظار داریم به پاس برادری و هم کیشی و از نظر رفاه خود ما را یاری کنید تا دمار از روزگارش بکشیم و داغ هوس های خام و آرزوهای بی بنیان بر دلش بگذاریم.

اشرف می دانست عده ای از بزرگان شهر با او مخالف هستند و منتظر فرصت نشسته اند تا اسباب زحمتش فراهم سازند برای این که از مزاحمت آینده آنان جلوگیری کند، دستور قتلشان را صادر نمود باقیمانده سپاهیانش را جمع آوری نموده به طرف قم حرکت کرد.

مردم شهر تهران جسته گریخته دانستند: اشرف شاه شکست خورده قسمت اعظم سپاهیانش از دست رفته اند. خبر کشته شدن عده ای بزرگان شهر به سرعت پراکنده گردید، مردم فهمیدند چه طور ناجوانمردانه عده ای بی گناه سر به نیست شده اند.

حس نفرت و انزجاری که مدت هفت سال در دل ها ریشه دوانده و با خون آبیاری گردیده بود یک باره به ثمر رسید. خبر شکست خوردن اشرف عقده ها را شکفت، کینه و نفرتی که در دل ها خانه کرده بود گل کرد، فریادهای حاکی از خشم مردم ستمدیده و زجر کشیده شهر تهران را به لرزه در آورد. مشت ها گرده شد، پنجه ها منقبض گردید اما از اشغال گران و غاصبین اثری بر جا نبود زیرا اشرف و قوایش قبل از ایجاد چنین روحیه ای به طرف قم فرار کرده بودند.

مردم شنیدند تهماسب قلی، سپهسالار ایران فاتح بزرگ در هم شکننده قوای اشرف عنقریب وارد تهران خواهد شد. برای استقبال از چنین دلاوری مردم به جنب و جوش افتادند برای این که از نجات دهنده خود تجلیل کنند به فعالیت پرداختند. هفت سال بود جرأت نداشتند اظهار وجودی کنند، هفت سال بود که در زیر دست و پای عده ای غاصب جان می کندند، حالا که می توانستند هر چه در دل دارند بگویند حالا که می توانستند غم و غصه و شادی خود را ابراز کنند سر از پا نمی شناختند. برای کشته شدگان، برای زجر دیدگان می گریستند، برای شادی که نصیبشان شده بود می خندیدند. گریه و خنده، خنده و گریه توأم با هم قیافه مردم پریشان حال تهران را به هم ریخته بود. دل ها در انتظار رسیدن نادر سپهسالار ایران در سینه ها می تپید.

  آشنایی با اضطراب نوجوانی و فنون خودیاری در مدیریت آن

روز ۲۵ ربیع الاول سال ۱۱۴۲ هجری قمری نادر از ایوانکی به طرف تهران حرکت کرد. خبر حرکتش را تهرانیان شنیدند، عده ای برای زیارتش از شهر خارج گردیدند. هر کس به قدر وسع خود در راه عبور نادر و سپاهیانش وسیله ای برای پذیرائی تهیه دید.

شب ۲۸ ربیع الاول سال ۱۱۴۲ قوای نادر وارد شهر شدند. منظره شهر تهران عجیب و غریب است. مردم با فانوس ها و مشعل ها نادر و قوایش را وارد شهر کردند. در سر هر گذر با فریادهای زنده باد سپهسالار ایران او را استقبال نمودند. بر سر راهش قربانی ها کردند، آن شب خواب به چشم کسی نیامد. شادی آن قدر بود که تا سحر گاهان دیده ها برای این که از درک لذت محروم نشوند، به هم نیامدند.

از صبح روز بعد مردم شهر دسته دسته به دیدار نادر آمدند. به او تبریک ورود گفتند. برایش دعا کردند، سلامتی و سعادت، بزرگی و عظمت، قدرت و شوکت، پیروزی و فتح و غلبه بر متجاسرین و طاغیان از درگاه قادر متعال برایش درخواست نمودند.

در برابر این همه محبت و لطف مردم، نادر نمی دانست چه کند؟ از شادی مردم شاد بود، در برابر اشک چشم داغدیدگان متأثر می شد. سه روز و سه شب مردم شهر تهران به افتخار نادر جشن بر پا نمودند، در تمام مساجد برایش دعا کردند.

نادر در گفتگوهایش از ظل الله مرتباً یاد می کرد، می گفت: به فرمان جهان مطاع قبله عالم این جنگ را شروع کردیم، به هر مناسبتی می گفت: ظل الله امر فرمودند و ما اطاعت کردیم با این که مردم فراموش نکرده بودند، هفت سال قبل در برابر قوای محمود، ظل الله آنان را بی یار و یاور گذاشته به طرف قزوین فرار کرده است معذلک چون نادر، سپهسالار بزرگ، فاتح جنگ مرتب نام ظل الله قبله عالم را به زبان می آورد گذشته را از خاطر بردند، برای سلامتی شاه تهماسب هم دعا کردند. هفت سال بود که تهرانیان ظل الله را مسبب تمام بدبختی های خود می دانستند، فکر می کردند اگر قبله عالم در برابر قوای محمود سستی نشان نداده و استقامت کرده بود این مدت زجر نمی کشیدند اما حالا که می دیدند نادر بزرگ افتخار می کند تهماسبقلی و غلام شاه است، گذشته ها را فراموش کرده نام ظل الله قبله عالم را با تکریم و احترام می بردند.

احساسات و عواطف مردم روز به روز برانگیخته تر می شد. کینه و حق دو تنفری که مردم نسبت به غلجائیان داشتند روز به روز دامنه دار تر می گردید. نادر از این همه احساسات و عواطف که مردم نشان می دادند به حداکثر کیف می کرد، او می دانست اشرف مانند افعی زخم خورده به جمع و جور کردن خود و تهیه قوا مشغول است، نادر فکر می کرد اگر اشرف به اصفهان برسد در شهر مخفی شده، برج و باروی شهر را مستحکم خواهد کرد. در آن جا منتظر موقعیت مناسب خواهد نشست تا در یک حمله ناگهانی به شدیدترین وجهی نیش بزند و زهر بریزد. برای این که چنین فرصتی به اشرف داده نشود، برای این که قوای اشرف که در دو شکست روحیه خود را از دست داده بودند جان تازه ای نگیرند در کمال عجله به تهیه قوای کافی مشغول گردید تا هر چه زودتر به تعقیب قوای اشرف پردازد و به پیشروی خود ادامه دهد.

  خاطرات علیاحضرت شهبانو فرح پهلوی از کتاب کهن دیارا (1)

سواران نادر به دهات اطراف و شهرها رفته، خبر فتح و پیروزی نادر را به مردم ابلاغ می کردند. مردم با شوق و اشتیاقی برای انتقام کشیدن از غلجائیان داوطلب خدمت شده در جرگه سپاهیان نادر وارد می شدند. تعداد قوای نادر روز به روز زیادتر می شد. نادر به انبوه سپاه اهمیت نمی داد بلکه می خواست افرادش کارآزموده و قوی باشند. همین که فردی به سپاه نادر می پیوست تحت نظر یکی از افراد جنگ دیده به فنون جنگی آشنا می شد. تمام سرداران نادر از صبح تا شام می کوشیدند نفرات تازه وارد برای جنگ  مهیا و آماده کردند.

شاه تهماسب در اندیشه گذشته، حال و آینده

دعا می کرد نادر پیروز شود

شاه تهماسب مشتاق شنیدن خبرهای تازه از پیشرفت قوایش بود. همین که پیکی می رسید و بر جریان شکست حریف آگاه می شد از شوق و شادی در پوست خود نمی گنجید. وقتی خبر رسید بیست هزار نفر از قوای اشرف در آبادی مهماندوست از پا در آمده اند سجده شکر به جا آورد. موقعی که خبر آوردند قوای اشرف در دره خوار شکست خوردند و با خواری راه تهران پیش گرفتند از خوشحالی سر از پا نشناخت. همین که دانست سپهسالارش وارد شهر تهران شده و با استقبال بی نظیر مردم شهر روبرو گردیده است به سر حد کیف و لذت رسید و برای پیروزی نهائی نادر بر غلجائیان دعا کرد. آرزو داشت هر چه زودتر اشرف از پا درآید، قوایش منکوب گردد تا او بتواند بعد از هفت سال دوری و مفارقت شاه بابا و مادر عزیزش را ببیند، خواهران خود را در آغوش گیرد، در قصرهای سلطنتی که محل تولدش بوده در آن جا بزرگ شده است، در زیر سقف هائی که شاهد روزهای خوش گذشته بوده است، گردش کند و در سایه های حرم لذت های ایام سپری شده را تجدید نماید.

  Rheumatoid Arthritis

شاه تهماسب در این لحظات دفتر خاطرات خود را در مخیله ورق زد، روزهائی که شهر اصفهان در محاصره بود بخاطرش آمد، ناراحتی های پدر و مادر و کسانش را به یاد آورد، التماس ها و درخواست های پدر، اشکی که در موقع مفارقت بر گونه های پدرش می غلتید و محاسنش را تر کرده بود، ناراحتی مادر و خواهران و کسان دیگرش در نظرش مجسم گردید. خروج از شهر اصفهان، رسیدنش به تهران، امیدهائی که همگی به او داشتند به یاد آورد، شاید تأسف خورد چرا به موقع انجام نداده است؟ چرا به حرف عده ای تنبل و تن پرور درباری گوش داده است، چرا فرصت داده است مدت هفت سال پدر و مادر و کسانش اسیر دست عده ای دژخیم باشند.

قیافه دلیر و مردانه نادر، عهد و پیمانی که بسته بود، قولی که به او داده بود به خاطرش آمد. اطمینان داشت نادر با عزم و اراده خلل ناپذیری که دارد وارد شهر اصفهان خواهد شد، برایش مسلم بود اشرف را از پا درخواهد آورد. شاید تأسف خورد چرا او که ظل الله و قبله عالم هست هفت سال پیش در رأس قوایش وارد اصفهان نشده است، به موقع به امیدها و آروزهای پدر و کسانش پاسخ مثبت نداده است.

شاید ناراحت شد: چرا بعد از هفت سال سپهسالارش باید شهر را فتح کند و بعداً او وارد شهر گردد؟ شاید فکر کرد مردم چه ارزشی برای او قائل خواهند شد. آیا همگی نخواهند گفت اگر نادر نبود قبله عالم که بود؟ شاید در این لحظات فکر کرد نادر این مرد نیرومند این مردی که در قلب همگی جای خود را باز کرده است، این کسی که در برابر اراده و عزمش حتی خود او که ظل الله است مجبور به تمکین هستند و خواه ناخواه باید خواسته هایش را پیروی کنند در آینده چه خواهد کرد؟ رفتاری که با نادر کرده بود، ناروهائی که به او زده بود، همه به خاطرش آمد. جوانمردی های نادر و گذشت هایش را به یاد آورد، شاید در برابر وجدان خود شرمنده شد و به خود گفت: با وجود بدی های من، او همیشه مرد بوده است و باز هم مرد خواهد بود. شاید هم بنا به اقتضای طبیعتش فکر کرد: روزی که دشمن از پا در آمد، روزی که درفش سلطنتی برای مرتبه دیگر بر فراز قصرهای اصفهان به اهتزاز در آمد، روزی که برای مرتبه دیگر قدرت از دست رفته کسب گردید نادر را به جای خود خواهد نشاند.

ادامه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

آرشیو مقالات پیام جوان

هم‌اکنون عضو خبرنامه پیام جوان شوید

Newsletter Payam Javan

همراهان پیام جوان