مطالعه تطبیقی و تاریخی انقلاب‌ها

مطالعه تطبیقی و تاریخی انقلاب‌ها

نویسنده: جک گلدستون

مقدمه

قوانین پشت درها گذاشته می ‌ شوند. مردان قوانین را در خیابان ‌ ها لگدمال می ‌ کنند… پادشاه به ‌ وسیله توده عوام خلع شده است… مردم در مسند عالی ‌ ترین دادگاه الهی نشسته ‌ اند… در هر شهری این ندا طنین ‌ انداز است که: بگذارید حاکم از میان ما برخیزد.

سوگنامه لپوور

قطعه فوق، سقوط پی ‌ پی دوم، فرعون مصر را در ۲۱۰۰ قبل از میلاد توصیف می ‌ کند. مشاهدات مکتوب در مورد انقلاب ‌ ها به بیش از ۴۰۰۰ سال پیش باز می ‌ گردند. چرا بعضی از حکومت ‌ ها به دست مردم ‌ شان ساقط شده ‌ اند؟ این پرسش که عمری به درازای عمر حکومت ‌ ها دارد، همواره ذهن دانشجویان علم سیاست را به خود مشغول داشته است؛ اما تبیین «چرایی» وقوع انقلاب ‌ ها وظیفه ساده ‌ ای نیست. انقلاب ‌ ها رخدادهای پیچیده ‌ ای هستند، و از فرایندهای «علت و معلولی» طولانی و پیچیده نشأت می ‌ گیرند. ایده ‌ های مربوط به «چگونگی و چرایی» وقوع انقلاب ‌ ها گسترده هستند، اما ناظران باید به ‌ طور مداوم، این ایده ‌ ها را در برابر شواهد برجای ‌ مانده از انقلاب ‌ های واقعی، آزمون نمایند. در طی قرن ‌ های متمادی، افلاطون، ارسطو، ماکیاولی، دوتوکویل، مارکس، و بسیاری از اندیشمندان دیگر بر مشاهدات لپوور افزوده ‌ اند. همچنین، مطالعه انقلاب ‌ ها، یکی از پررونق ‌ ترین حوزه ‌ های علم اجتماعی مدرن بوده است. درنتیجه، مردم چیزهای زیادی در مورد انقلاب ‌ ها آموخته ‌ اند. اما آزمون و پالایش درک ما از انقلاب ‌ ها به ‌ وسیله «مطالعه تاریخ» انقلاب ‌ ها همچنان ادامه دارد، و غالباً آگاهی ‌ های جدیدی از رخدادهای جدید به دست می ‌ آید و این آگاهی ‌ ها برای جوامعی که امروز زیر سلطه حکومت ‌ های سرکوبگر زندگی می ‌ کنند، از جمله مردم ایران، اهمیت عملی و حیاتی دارد.

نظریه‌های انقلاب: مسائل پایه‌ای

اگر بعضی از ایده ‌ های مشترک را در مورد «چرایی» وقوع انقلاب مورد توجه قرار دهیم، مسائل پایه ‌ ای و سازنده یک نظریه انقلاب بر ما آشکار می ‌ شوند. یک نگرش بسیار رایج در بین مردم عادی این است که: «بدبختی و فلاکت» سبب شورش می ‌ شود. به عبارت دیگر، وقتی ستم و سرکوب غیرقابل تحمل می ‌ شود، توده ‌ ها برعلیه ستمگران قیام می ‌ کنند. هرچند این نگرش بخشی از حقیقت را بیان می ‌ کند، اما توضیح نمی ‌ دهد که چرا انقلاب ‌ ها در بعضی از کشورها رخ داده ‌ اند ولی در برخی دیگر نه. «شورش» تنها یکی از چندین راهی است که ستم ‌ دیدگان برمی ‌ گزینند. ستم ‌ دیدگان ممکن است چنان پراکنده و ضعیف باشند که نتوانند شورش مؤثری را سازماندهی کنند، یا شاید صرفاً به امید زندگی بهتری در آینده، دست به هیچ کاری نزنند. سرکوب و بدبختی در سراسر تاریخ وجود داشته است؛ اما انقلاب ‌ ها پدیده ‌ های نادری هستند، نه به این دلیل که مردم با ستم کنار می ‌ آیند، بلکه اغلب به این دلیل که حکومت ‌ های استبدادی با خشونت، سانسور و سرکوب سازمان ‌ یافته، هزینه اعتراض را به ‌ طور مصنوعی بالا می ‌ برند. بنابراین، یک «نظریه ‌ پرداز» انقلاب، باید به این پرسش بپردازد که: آیا هر ستم و سرکوبی به شورش و انقلاب منجر می ‌ گردد؟ و یا تحت شرایط خاصی، هرقدر هم که سرکوب وجود داشته باشد، مردم دست به انقلاب نمی ‌ زنند و نارضایتی عمیق، به ‌ طور موقت، به سکوت و انفعال ظاهری تبدیل می ‌ شود؟

نگرش شایع دیگر این است که: انقلاب ‌ ها هنگامی رخ می ‌ دهند که دولت ‌ ها با حجم غیرقابل کنترلی از مشکلات روبه ‌ رو شوند. هنگامی که چندین مشکل شدید به ‌ طور توأمان بروز می ‌ کنند (ورشکستگی خانواده سلطنتی، قحطی، نزاع درون خاندان حاکم، یا یک جنگ) دولت فرو می ‌ پاشد و انقلاب به حرکت درمی ‌ آید. این نگرش نیز بخشی از حقیقت را بیان می ‌ کند، اما مانند نگرش قبلی از تبیین این موضوع که انقلاب ‌ ها «کجا و چگونه» رخ می ‌ دهند، عاجز است. امپراطوری ‌ های بزرگ روم و شارلمانی، با چنین مشکلاتی مواجه بودند، اما آن ‌ ها اول در مرزها خُرد شدند و سپس به بخش ‌ های مختلفی تجزیه گردیدند، به ‌ طوری که این بخش ‌ ها یا تحت حکومت حاکمان کوچک درآمدند یا توسط دشمنان خارجی تسخیر شدند. به عبارت دیگر، این امپراطوری ‌ ها به «تدریج» نابود شدند و نه با یک «انقلاب ناگهانی». بنابراین، نظریه ‌ پرداز انقلاب باید به این پرسش پاسخ دهد که: چه وقت فشارهای وارده بر یک حکومت به «انقلاب» منجر می ‌ شود، و نه به «تجزیه کشور» به چند دولت کوچک ‌ تر یا «تسخیر به ‌ وسیله دشمنان خارجی»؟ و در چه شرایطی، جامعه تصمیم می ‌ گیرد به ‌ جای فروپاشی خاموش، با کنش آگاهانه جمعی، سرنوشت سیاسی خود را به ‌ دست بگیرد؟

بر اساس نگرش سوم، انقلاب ‌ ها هنگامی رخ می ‌ دهند که «افکار جدید و رادیکال» تکان و حرکتی در زندگی عادی مردم به ‌ وجود آورند. این نگرش نیز حائز اهمیت است، چراکه مردم معمولاً تحت لوای افکار رادیکال در انقلاب ‌ های بزرگ شرکت جسته ‌ اند. اما چه عواملی باعث پدیدآمدن چنین افکاری می ‌ شود و مردان و زنان را به شورش می ‌ کشاند؟ بسیاری از آرمان ‌ هایی که نوید زندگی سعادتمندانه ‌ تری را می ‌ دهند، در قالب «جنبش ‌ های مذهبی» که بر زندگی بهتر در «جهان آخرت» تأکید دارند، ظاهر می ‌ شوند. بسیاری از افکار رادیکال در زمان ‌ ها و فرهنگ ‌ های مختلف، مردم را به تعیین راه و روش زندگی ‌ شان تشویق می ‌ کنند. ایده ‌ های دموکراسی و شهروندی در بین یونانیان و رومی ‌ ها رایج بودند، اما ما باید از خود بپرسیم که چرا این ایده ‌ ها دو هزار سال بعد به ایده ‌ هایی انقلابی در اروپا تبدیل شدند؟ و امروز چگونه همان ایده ‌ های آزادی، کرامت انسانی و حاکمیت مردم، در جوامعی مانند ایران، دوباره به نیرویی الهام ‌ بخش برای مقابله با استبداد تبدیل شده ‌ اند؟ به طور خلاصه، استدلال ‌ های رایج فوق در مورد انقلاب ‌ ها، گواینکه سراسر نادرست نیستند، درک کاملی از الگوی تاریخ انقلاب ارائه نمی ‌ کنند. از این ‌ رو، شورش ‌ های مردمی، فرایندهای فروپاشی دولت ‌ ها، و نقش ایدئولوژی، همگی، به بررسی دقیق ‌ تری نیاز دارند. مطالعه علمی و تطبیقی در مورد انقلاب ‌ ها به ‌ طور جدی پس از انقلاب ۱۹۱۷-۱۹۲۱ روسیه آغاز گردید. از آن زمان، نظریه ‌ های انقلاب سه نسل متفاوت را تجربه کرده ‌ اند، که هریک، بر درک ما می ‌ افزایند: نظریه ‌ های «تاریخ طبیعی» دهه ‌ های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، نظریه ‌ های عمومی «خشونت سیاسی» دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، و نظریه ‌ های «ساختاری» اواخر دهه ۱۹۷۰ و دهه ۱۹۸۰. با ورود ما به قرن بیست و یکم و دست و پنجه نرم ‌ کردن با وقایعی نظیر فروپاشی دولت ‌ های کمونیست در اتحاد شوروی و اروپای شرقی، نسل چهارمی از نظریه انقلاب در حال تکوین است که در آن، تجربه جنبش ‌ های اعتراضی و انقلابی معاصر، از جمله خیزش ‌ های مردمی در خاورمیانه و ایران، جایگاهی مرکزی در فهم پویایی ‌ های جدید انقلاب پیدا می ‌ کند.

تاریخ طبیعی انقلاب ها

در دهه ‌ های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، تعدادی از تاریخ ‌ دانان و جامعه ‌ شناسان به بررسی مشهورترین انقلاب ‌ های غرب پرداختند: انقلاب ۱۶۴۰ انگلیس، انقلاب ۱۷۷۶ آمریکا، انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه، و انقلاب ۱۹۱۷ روسیه. این نویسندگان بر آن بودند که الگوهای مشترک وقایع را در انقلاب ‌ های بزرگ شناسایی کنند. آن ‌ ها موفق شدند تلاقی قابل ملاحظه ‌ ای را میان وقایع عمده در هریک از این انقلاب ‌ ها بیابند. تعدادی از مشاهدات آن ‌ ها در مورد «تاریخ طبیعی» انقلاب ‌ ها در موارد بسیار متعددی معتبر از کار درآمده ‌ اند، به ‌ طوری که به مثابه «نتیجه ‌ گیری تجربی» در حکم «قانون» تلقی شده ‌ اند — هرچند این الگوها در عصر مدرن، به ‌ ویژه در جوامعی مانند ایران، باید با احتیاط و با توجه به ماهیت حکومت ‌ های ایدئولوژیک و سرکوبگر بازخوانی شوند.

۱. قبل از انقلاب، بلوک «روشنفکران» (روزنامه ‌ نگاران، نمایشنامه ‌ نویس ‌ ها، مقاله ‌ نویس ‌ ها، معلمان، روحانیون، حقوق ‌ دانان، و اعضای تحصیل ‌ کرده ‌ ی بوروکراسی) از حمایت رژیم دست برمی ‌ دارند، به نوشتن مطالب انتقادی در محکومیت رژیم می ‌ پردازند، و خواستار اصلاحات اساسی می ‌ شوند. چنین حملاتی به رژیم پیشین، حتی توجه حامیان طبیعی رژیم را نیز جلب می ‌ کند. اشراف ‌ زادگان فرانسوی اقدامات ولتر و بومارشه را تحسین می ‌ کردند، لردهای انگلیس از واعظان پیوریتن حمایت می ‌ نمودند، و نجیب ‌ زادگان روسیه خواستار پارلمان ‌ های محلی و دیگر اصلاحات دموکراتیک بودند.

چرا جدایی گسترده روشنفکران از رژیم اینقدر اهمیت دارد؟ اساساً به این خاطر که این جدایی نشانه «بدکارکردی»های رژیم است. هنگامی که نجیب ‌ زادگان موروثی، مقامات ارشد، و متخصصان، از چنین انتقاد عمومی حمایت می ‌ کنند، قاعدتاً باید نشانه ناتوانی رژیم در ارائه خدماتی نظیر امنیت مالکیت و شأن و مرتبه، تأمین موقعیت ‌ های عالی برای فرزندان شخصیت ‌ های برجسته، و کسب پیروزی و غنیمت در جنگ باشد. بنابراین، جدایی روشنفکران در مقیاس گسترده حاکی از نارضایتی شدید و غیرمعمول آنها از عملکرد رژیم است. این نارضایتی حتی به عالی ‌ ترین سطوح حکومت و جامعه نیز کشیده می ‌ شود. چنین نارضایتی اغلب نشانه عدم تمایل رهبران نخبه برای سرکوب قیام ‌ های مردمی و حتی غالباً نشانه شورش نخبگان علیه رژیم است — وضعیتی که در ایران امروز نیز با شکاف عمیق میان نخبگان حکومتی و جامعه، به ‌ وضوح قابل مشاهده است.

ادامه دارد …