نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
فصل دهم سلسله مقالات فردوسی، حکیم طوس، طبیب زبان پارسی
به نام خداوند رنگینکمان
خداوند بخشندهٔ مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانهٔ مادری، میهن است
که ایرانزمین، کاوهاش یک زن
داستان رزم اسفندیار با ارجاسپ و هفتخوان او از شاهنامه
پس از آنکه خبر کشته شدن فرشیدورد و دیگر پهلوانان ایرانی به اسفندیار رسید، دل او از این ماجرا سخت اندوهگین شد. او نزد پدرش، گشتاسپ، رفت و دربارهٔ سرنوشت لهراسپ، فرشیدورد و دیگر برادران خود با او سخن گفت و از کینهای که از ارجاسپ، شاه توران، در دل داشت، پرده برداشت.
گشتاسپ نیز که از اوضاع ایران و دشمنی ارجاسپ آگاه بود، اسفندیار را از گرفتاری خواهرانش، همای و بهآفرید، باخبر کرد. دختران گشتاسپ به دست ارجاسپ اسیر شده و در روییندژ به بند کشیده شده بودند. شاه این اسارت را ننگی بزرگ برای خاندان خود میدانست و از اسفندیار خواست که به توران برود و خواهرانش را از بند دشمن رهایی بخشد.
گشتاسپ برای برانگیختن اسفندیار به این کار، وعده داد که اگر او از این مأموریت پیروز بازگردد، تخت و تاج و گنج و گوهر و هر آنچه در اختیار دارد، بدو خواهد بخشید.
اسفندیار نیز، با آنکه در دل از پدر رنجیده بود و خواستههای دیگری از او داشت، فرمان پدر را پذیرفت و بندهوار آمادهٔ انجام مأموریت شد. گشتاسپ سپاهی بزرگ از پهلوانان و سواران نامدار برای او فراهم کرد و گنج و درم بسیار در اختیار آنان گذاشت. اسفندیار همراه این سپاه راهی سرزمین توران شد و پس از پیمودن راهی دراز به دشت هامون رسید.
اما راه رسیدن به روییندژ آسان نبود. گرگسار، که از مردم توران بود و راههای آن سرزمین را میشناخت، اسفندیار را همراهی میکرد. او میدانست که رسیدن به روییندژ جز از راهی پرخطر ممکن نیست. از همینجا بود که هفتخوان اسفندیار آغاز شد؛ آزمونهایی سخت که پهلوان میبایست یکی پس از دیگری از آنها عبور کند.
هفتخوان اسفندیار
خوان نخست: کشتن دو گرگ
اسفندیار پس از آنکه به همراه گرگسار راه توران را در پیش گرفت، به جایی رسید که چند راه در برابرشان قرار داشت. پهلوان از گرگسار خواست که بهترین و کوتاهترین راه را نشان دهد.
اسفندیار برای آنکه مطمئن شود گرگسار حقیقت را میگوید، به او وعده داد که اگر راستگو باشد و راه روییندژ را به او نشان دهد و اسفندیار نیز از این سفر پیروز بازگردد، مرز توران را به او خواهد بخشید؛ اما اگر دروغ بگوید، با خنجر او را خواهد کشت.
گرگسار سوگند خورد که جز سخن راست بر زبان نیاورد. سپس سه راه را پیش روی اسفندیار گذاشت. راه نخست بسیار طولانی بود و سه ماه زمان میبرد. راه دوم نیز نزدیک به دو ماه به طول میانجامید و در آن، آب و خوراک برای سپاه کمیاب میشد. اما راه سوم تنها یک هفته زمان میبرد، هرچند خطرهای فراوانی در کمین مسافران آن بود.
در این راه، شیر و گرگ و اژدها، زن جادوگر، سیمرغ و سرمای سخت انتظار اسفندیار و سپاهش را میکشیدند.
اسفندیار که میدانست هرچه راه کوتاهتر باشد، خطر آن بیشتر است، بیباکانه راه سوم را برگزید. او سپاه را به بستور سپرد و خود برای رویارویی با نخستین خطر به راه افتاد.
هنوز مسافتی نپیموده بود که دو گرگ نیرومند در برابرش پدیدار شدند؛ گرگهایی بزرگ و سهمگین که از شدت بزرگی و زور، گویی دو پیل جنگی بودند.
اسفندیار از دیدن آنها نهراسید. شمشیر خود را برکشید و به سوی گرگها تاخت. نبردی سخت میان پهلوان و آن دو جانور درگرفت، اما سرانجام اسفندیار هر دو را از پای درآورد و سرشان را از تن جدا کرد.
پس از این پیروزی، اسفندیار به درگاه خداوند روی آورد و توان و پیروزی خود را از یزدان دانست:
چنین گفت کای داور دادگر
تو دادی مرا زور و هوش و هنر
تو کردی ددان را بدان خاک جای
تو باشی به هر نیکویی رهنمای
بدینگونه نخستین خوان را با پیروزی پشت سر گذاشت.
خوان دوم: کشتن دو شیر
گرگسار که از پیروزی اسفندیار بر گرگها ناخشنود بود، اما چارهای جز ادامه دادن راه نداشت، او را از خطر دیگری آگاه کرد.
در پیش روی آنان دو شیر نیرومند قرار داشتند؛ شیری نر و شیری ماده که در آن سرزمین مایهٔ ترس و وحشت همهٔ جانوران بودند. گرگسار میدانست که این دو شیر میتوانند حتی پهلوانی نیرومند را از پای درآورند.
اسفندیار بدون آنکه ترسی به دل راه دهد، شبهنگام سپاه را به سوی آن جایگاه برد. هنگامی که صبح فرا رسید و خورشید از پشت کوه سر برآورد، بار دیگر سپاه را به بستور سپرد و خود بهتنهایی به سوی شیران رفت.
شیران با دیدن اسفندیار به سوی او حمله کردند. غرش آنان دشت را پر کرد، اما پهلوان ایرانی استوار ایستاد و شمشیر از نیام کشید. نبردی سخت درگرفت و سرانجام اسفندیار با ضربات شمشیر هر دو شیر را از پای درآورد.
خون شیران بر زمین جاری شد و بدینگونه دومین خوان نیز به دست پهلوان ایرانی پایان یافت. در وصف این نبرد آمده است:
به خاک اندر افتاد غلتان سرش
ز خون لعل شد دست و جنگی برش
اسفندیار پس از این پیروزی، بیآنکه مغرور شود، راه خود را ادامه داد؛ زیرا میدانست خطرهای بزرگتری در پیش است.
خوان سوم: کشتن اژدها
پس از آنکه اسفندیار از خوان دوم نیز پیروز بیرون آمد، دستور داد سه جام میِ لعلفام نزد گرگسار بیاورند. سپس از او دربارهٔ خطر بعدی پرسید.
گرگسار این بار از اژدهایی هراسانگیز سخن گفت؛ موجودی غولپیکر که هرکس به قلمرو او نزدیک میشد، جان سالم به در نمیبرد.
اسفندیار دریافت که نبرد مستقیم با چنین موجودی ممکن است حتی برای او نیز خطرناک باشد. بنابراین، به جای تکیهٔ صرف بر نیروی بازوی خود، چارهای هوشمندانه اندیشید.
او گردونهای چوبین ساخت و در اطراف آن شمشیرهای بسیار قرار داد. همچنین صندوقی آماده کرد تا خود درون آن پنهان شود.
هنگامی که روز موعود فرا رسید، اژدها از دور صدای حرکت گردونه و اسب جنگی را شنید. به سوی آن شتافت.
اژدها چنان بزرگ و سهمگین بود که گویی کوهی سیاه به حرکت درآمده است. چشمانش مانند چشمههای خون میدرخشید و دهانش همچون غاری تاریک و بیانتها باز شده بود.
اژدها گردونه و اسب را به سوی خود کشید و همه را یکجا در دهان خویش فرو برد. اما همینجا بود که چارهٔ اسفندیار کارگر افتاد. شمشیرهایی که گرداگرد گردونه قرار گرفته بودند، دهان و پیکر اژدها را شکافتند و خون بسیار از بدنش جاری شد.
در همین هنگام اسفندیار از صندوق بیرون آمد و شمشیر خود را برکشید. او با ضربات سخت بر اژدها تاخت و مغزش را شکافت.
به شمشیر مغزش همی کرد چاک
همی دود زهرش برآمد ز خاک
سرانجام اژدهای بزرگ با غرش و نالهای سهمگین بر زمین افتاد و جان داد. اسفندیار نیز از میان پیکر خونآلود او بیرون آمد و راه خود را ادامه داد.
و… سرانجام نور بر تاریکی پیروز خواهد شد و ایران، ققنوسوار و نیلوفرانه، از خاکستر خویش برخواهد خواست.
بگویید آهسته در گوش باد:
«چو ایران نباشد، تن من مباد.»












