نویسنده: سید سعید زمانیه شهری

فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی» – قسمت سی و پنج
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
*داستان بیدار کردن فردی برای نماز توسط شیطان از مثنوی معنوی مولوی:
در داستانی چنین حکایت شده است که روزی یکی از حاکمان، خسته از کار روزانه در قصر خود خوابیده و درهای قصر را هم از درون بسته تا کسی مزاحمش نشود. وی که در خواب عمیقی فرو رفته بود، ناگهان با صدایی از خواب بیدار شد. با خود گفت، من که تمام درها را بسته بودم، پس این کیست که گستاخی نموده و وارد حریم استراحت من شده است؟ لذا شروع کرد به جستجو، که ناگهان در پشت در، مردی را دید که خود را مخفی نموده است. از وی سوال کرد، تو کیستی و اسمت چیست؟ آن شخص گفت من شیطان هستم. حاکم نیز گفت، با من شوخی نکن و حقیقت را بیان کن. شیطان گفت من راستش را گفتم، و چون وقت نماز بود خواستم تو را بیدار کرده تا مبادا نمازت قضا شود، زیرا تو حاکم و پیشوای مردمی و اگر چنین میشد، آبرو و حیثیت تو بر باد می رفت. حاکم گفت، هرگز تو چنین قصدی نداشتی. مَثَل تو مَثَل همان دزدی است که در لباس پاسبانی آمده و می گوید من، حافظ و نگهبان شما هستم. و من گفتار این دزد پاسبان نما را چگونه باور کنم؟ مگر دزد، پاداش و مزد الهی سرش میشود؟ مخصوصا دزد پلیدی مثل توی شیطان! پس چطور میتوانی برای من دلسوز باشی؟ شیطان به حاکم گفت: من در دوران های گذشته جزء فرشتگان بوده و از جان و دل، خدا را اطاعت می کردم. من عاشقانه خداوند را دوست داشتم. من محرم راز سالکان راه حق و همچنین با ساکنین عرش کبریایی همنشین بوده ام. من که مدت های بسیار طولانی، شغلی جز اطاعت و همدمی با فرشتگان نداشتم، چگونه آن شغل و پیشه را از یاد خواهم برد؟ مهر و محبت اول من به خدا بوده و آن مهر هرگز فراموش شدنی نبوده و از دل بیرون نخواهد رفت. به تعبیری ناف مرا با محبت او بریده اند.
ما همه از مستان می بوده ایم
عاشقان درگه وی بوده ایم
ولی آن محبوب ازلی و ابدی به جهت خطا و لغزش هایم از من روی گردان شده، و عتاب و عقابم نمود. و اگر می بینی که به من قهر و غضبی نشان داده و در نتیجه مرا به فراق و هجران خود مبتلا ساخته، برای این بوده که من قدر عظمت و شیرینی وصالش بفهمم. به حق هم که جدائیش جان و روح را گوشمالی میدهد، باشد که قدر روزگاران وصلش را بدانیم. البته من، از روی حسد، به آدم سجده نکردم ولی این حسد، از عشق منحصر بفرد من به معشوقم بوده، نه اینکه در مقابل خداوند، بخواهم نافرمانی و مخالفت نمایم.
در جواب تمام این توجیه ها حاکم گفت: به هر حال، تو همان شیطانی هستی که بسیاری از فرزندان آدم را به ورطه نابودی و فلاکت کشاندی. این لعنت خدا بوده است که تو را مانند آتش سوزاننده و استاد همه بدکاران نامیده است. تو همان پلیدی هستی که رو در روی خدا، به جدال و گستاخی پرداختی. تو همان هستی که قوم نوح، قوم عاد، نمرود و فرعون و ابولهب و هزاران تن دیگر را به نیستی کشاندی. همچنین پارسایان بزرگی را در کفر غوطه ور ساختی. شیطان جواب داد و گفت خداوند خودش مرا وسیله آزمایش و تشخیص خوب و بد قرار داد. من چیزی جز وسیله تفکیک حق از باطل نیستم. من تنها صرّافم و می توانم بی ارزش بودن سکه را آشکار کنم. وجودم برای مردان نیکو راهنماست، زیرا آنان وسوسه های مرا شناخته و من هر چه بگویم، نه تنها فریبم را نخواهند خورد، بلکه عکس آن عمل خواهند کرد. من کسی هستم که در سر راه زندگی مردم، علف قرار داده، تا کسانی که حیوان صفت هستند، به سوی آن جلب شوند.
ای حاکم باهوش، مثالی را برای روشن شدن بیشتر حرف هایم بیان میکنم؛ تصور کن اگر سگ و آهویی، با هم جفت شده و فرزندی را به دنیا بیاورند، برای تشخیص فرزند آنان که آیا آهو بودنش غلبه دارد یا سگ بودنش کافی است جلوی آن مقداری گیاه سبز و کمی استخوان بریزیم او به هر کدام که تمایل پیدا کند، نوعش مشخص خواهد شد. من نیز توشه نفسانی و توشه روحانی را مانند همان گیاه و استخوان پیش روی مردم می گذارم، تا آدمی مطابق وضع درونی خود یکی از آن دو را اختیار نماید، اگر دیدی کسی غذای نفسانی و مادی را انتخاب کرد، بدان که او میل به تبهکاری دارد و اگر مشغول غذاهای روحانی شد، به حق، او از رادمردان الهی است. در عرصه زندگی، پیامبران الهی، اطاعت خدا را تبلیغ و دشمنان نیز شهوات و رذائل را ترویج می دهند، من فقط شما را وسوسه کرده و نیکی ها را بد و بدی ها را نیک جلوه می دهم اما انتخاب با شماست. در واقع من آفریننده نیک و بد نیستم، اصلاً مگر من خدا هستم ؟ من هرگز نمی توانم خوبی را به بدی تبدیل نمایم. من مانند آیینه ای غبار آلوده و زنگار گرفته هستم که اعمال انسان را به صورت دیگری نشان می دهم. پس تمام گناهان را به گردن من نیاندازید. این فرزند آدم که شهوت پرستی و دغل بازی خود را نادیده گرفته، آن وقت به من لعنت میفرستد تا از زیر بار مسوولیت خود شانه خالی کند. من چه کنم؟ این بدبختی ها محصولی است که نفس سیاه کار خود او آن را بوجود آورده است. پس اینقدر گناهان خودتان را به گردن من نیاندازید که من هم از دست این حرص و کینه توزی های بشر بیزارم.
حاکم ادامه میدهد و می گوید مظلوم نمایی بس است، تو همان راهزنی هستی که متاع مردم را چپاول کرده و مجددا برای فروش نزد همان مردم می آوری. پس باید دست به دعا برداشته، و بگوییم، ای خداوند بزرگ از دست این دشمن نابکار، به تو پناه می بریم که اگر تو به فریاد ما نرسی، وسوسه ها و افسانه گویی های شیطان گلیم هستی ما را سیاه خواهد کرد. شیطان در پاسخ گفت:
گفت هر مردی که باشد بد گمان
نشنود او راست را با صد نشان
هرکسی که بدگمانی ذهن او را مشوش کرده باشد، هیچ حقیقت و راستی را، اگر چه صد نشان هم داشته باشد، نخواهد پذیرفت.
هر درونی که خیال اندیش شد
چون دلیل آری ، خیالش بیش شد
هنگامی که ضمیر انسان دچار خیال اندیشی و توهم شود ، تو هر چه که بر ضد آن خیال، دلیل بیاوری، باعث افزایش خیالش شده و هر سخن صحیح هم که وارد ذهن او شود، به سخن غلط مبدل می شود. سپس شیطان گفت ای حاکم تو که انسان دانایی هستی، چرا از دست من ناله و فریاد به راه انداخته ای، برو از نفس شر و پلید خودت ناله کن و دست از سر من بردار و رهایم کن. حاکم می گوید اگر می خواهی از چنگ من نجات یابی راستگو باش. شیطان گفت تو از کجا راست و دروغ را از هم تشخیص می دهی؟ حاکم پاسخ داد: بزرگ ی فرموده که دروغ دل را در وسوسه و تردید غوطه ور کرده و در عوض راستی، آرامش بخش دل آدمی است. مانند آب و روغنی که در چراغ روشن باشد به همین دلیل هم دل انسان نمیتواند از دروغ ، آرامش یابد . پس ای شیطان ملعون ، راست بگو.
من زهر کس آن طمع دارم که او
صاحب آن باشد اندر طبع وخو
من از هر کس چیزی را توقع دارم که او آن چیز را داشته باشد و خوی و سرشتش آن را اقتضا کند.
من ز سرکه مِی نجویم شکری
مر مخنث را نگیرم لشگری
بعنوان مثال من هرگز از سرکه ترش، خاصیت شکر شیرین طلب نمی کنم. و یا آدم بی غیرت و نامرد را به کار نگهبانی نمی گمارم. شیطان دید که دیگر چاره ای نمانده است، از ته دل و با کمال خلوص گفت: میدانی چرا تو را بیدار کردم؟ شنیده بودم در زمان بزرگ ی ، کسی دیر به نماز جماعت رسید، لذا به جهت از دست دادن آن نماز، آه خالصی از ته دل کشید، آهی که از آن بوی خون دلش به مشام می رسید در این میان فردی به او گفت تو این آه سوزانت را به من بده و من هم ثواب این نماز جماعت را به تو خواهم داد! مرد گفت عوض کردم. همان شب سروشی در رویا به او گفت ای مرد این آه خالصانه از صد نماز جماعت ارجح تر است. من نیز بدین جهت تو را بیدار کردم تا خودت را به نماز جماعت برسانی، زیرا که اگر نماز تو هم قضا می شد، تو از سر شرمندگی، دلت شکسته و آه میکشیدی و این تاسف خالص تو از صد نماز و ذکر بالاتر بوده و از آن پس با جدیت بیشتری به نماز می پرداختی. به همین جهت من تورا بیدار کرده تا با آن آه سوزانت راهی به روحانیت باز نکنی. همچنین هرکس که برای خود ذوقی در به جا آوردن تکالیف بدست آورد، دیگر ترک آن تکالیف برای او بسیار سخت خواهد شد و من از این موضوع نگران بودم.
تو مرا در خیر ، از آن میخواندی
تا مرا از خیر بهتر راندی
تو ای شیطان مرا به خیری دعوت می کردی تا مرا از خیر بالاتر و مهمتر محروم نمایی. زیرا حسرت و پشیمانی بر نماز قضا شده، مایه بیداری و تنبیه بنده شده، دل او را شکسته و از این شکستگی، تعالی روحی نصیب شخص می شود، ضمن اینکه خدا همیشه در قلب شکسته دلان است.
همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، سینه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
سینه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد
ارادتمند شما
خاک پای آستان شما















