نویسنده: سید سعید زمانیه شهری
فصل دوم سلسله مقالات «مولوی، معلم بلخی، شمس شعر شرقی»
به نام خداوند رنگین کمان
خداوند بخشنده مهربان
خداوند مهسا، حدیث و کیان
خداوند یک ملت همزبان
که این خانه مادری، میهن است
که ایران زمین، کاوه اش یک زن است
*داستان ابراهیم آَدهَم از مثنوی معنوی مولوی
ابراه ی م ادهم که روز گاری سلطنت عظ ی مى داشت، به ناگاه ترک دن ی ا کرده و به گوش عزلت پناه برد. او روزى در مس ی ر س ی ر و س ی احتش، به لب در ی ا یی رس ی د و کنار ساحل نشسته و مشغول وصله زدن لباس خود بود. در ا ی ن اثنا وز ی رى که سابقا غلام او بود، در حال گذر، او را شناخته و به نزد وى آمد. پس از احترام، از د ی دن حال و روزش متعجب شد. کسى که روزى خرقه پادشاهى بر تن داشته و حاکم بر هفت اقل ی م بود، حالا خرقه گدا ی ان بر تن کرده و مشغول وصله زدن آن بود. ش ی خ که اهل دل و مرد حق بود، از ن ی ت قلبى او آگاه شد، لذا سوزن وصله زنى خود را به درون در ی ا پرتاب نمود، بعد صدا زد، سوزن مرا بده ی د. وز ی ر در کمال ح ی رت د ی د که هزاران ماهى، هر کدام با سوزنى طلا ی ى به دهان به روى آب آمده و گفتند، سوزنت رابگ ی ر. او گفت: سوزن من ا ی ن ن ی ست، سوزن خودم را ب ی اور ی د، بالاخره ماهى سوزن معمولى او را آورد و به دستش داد. سپس رو به وز ی ر کرده و گفت:
رُو بدو کرد و بگفتش: ای امیر
مُلکِ دل بِه یا جُنان مُلکِ حقیر؟
این نشانِ ظاهر است، این هیچ نیست
تا به باطن در روى، بینى تو بیست
اى وز ی ر سلطنت دل بهتر است ی ا پادشاهى بر مُلک حق ی ر دن ی ا. ملک و آقا ی ى دن ی ا نشان ظاهر و ظاهر پرستى است و مساوى با ه ی چ است، پس برو و در جستجوى باطن باش و در ظواهر فر ی بنده زندگانی خود را م ی خ کوب نساز.
آن وز ی ر از د ی دن آن صحنه به وجد آمده و گفت حتى ماه ی ان هم، پ ی ران راه طر ی قت رامى شناسند، تُف بر آن کس که چن ی ن رانده درگاه الهى است. لذا بر او تعظ ی م کرده و با پش ی مانی به راه خود ادامه داد.
آرى در زندگ ی روزمره چه بس ی ار اتفاق افتاده است که به افرادى برخورد می کن ی م که به دل ی ل ظاهرشان، تصور مى کن ی م ه ی ج رتبه و مقامى نداشته باشند و به آنان به د ی ده تحق ی ر نگاه می کن ی م، در حال ی که مانند ش ی خ داستان ما، باطن ا ی شان در ی اى حکمت و مقامات الهى است. پس هرگز در قضاوت ها ی مان نبا ی د عجله کنیم و همچنین نباید از روی ظاهر قضاوت کنیم.
دل نگه دارید، ای بیحاصلان
در حضورِ حضرتِ صاحب دلان
اى مردمى که از مزرعه وجود خو ی ش محصولى بدست ن ی اورده ا ی د و اى انسان هاى دست خالى، در نزد مردان حق و صاحب دلان متوجه خود باشید و نگذار ی د، قلب و فکر شما آزادانه ودر کمال گستاخی هر خ ی ال و پندار باطلى را به جر ی ان انداخته و بپروراند.
پ ی ش اهل تن، ادب بر ظاهرست
که خدا ز ا ی شان نهان را ساتِرست
در حضورتن پرستان، شرط ادب، رعا ی ت ظاهر است، ز ی را که خدا اسرار نهانى را از آنان مى پوشاند.
پ ی ش اهل دل، ادب بر باطن است
زآنکه دلشان بر سرا ی ر، فاطن است
ولى در محضر اهل دل، رعا ی ت ادب، مشروط به داشتن ادب باطنى است، ز ی را که دل هاى آنان از اسرار درونى ما با خبر است.
تو به عکسى پ ی شِ کوران بهرِ جاه
با حضور آ ی ی، نش ی نى پا ی گاه
ولى کسی که ه ی ج کمالى ندارد، کارش بر عکس است. ی عنى در حضور انسان هاى کوردل، براى کسب مقام، مودبانه آمده و با ادب در آستانه در مى نش ی ند.
پ ی ش ب ی نا ی ان، کنى ترک ادب
نار شهوت را از آن گشتى حَطَب
ولى در حضور افراد ب ی نا و صاحب بص ی رت، ادب را فرو گذاشته و از ا ی ن رو به ه ی زم آتش شهوت تبد ی ل مى شوى.
جان نباشد جُز خبر در آزمون
هر که را افزون خبر، جانش فزون
جان چ ی زی ن ی ست، جز آگاهى ها ی ى که از طر ی ق تجربه هاى روحى و معنوى حاصل شده، پس هر کس که داراى آگاهی ب ی شتری باشد، جان او ن ی ز ب ی شتر و ن ی رومندتر است.
جانِ ما ازجانِ ح ی وان ب ی شتر
ازچه؟ زان رُو که فزون دارد خبر
به حق ، هم روح و جان انسان بدل ی ل دارا بودن آگاهی از جان ح ی وانات با ارزش تر است. در واقع ملاک کمال دانایی است.
وز مَلَک جانِ خداوندان دل
باشد افزون، تو تح ی ر از بِهِل
جان صاحبدلان از فرشته ن ی ز کاملتر است، پس ح ی رت را فرو گذار و رها کن (بهل).
زان سبب آدم بُوَد مسجودِ شان
جان او افزونترست از بودِشان
چون جان آدم افزونتر از فرشتگان بود، لذا آدم مسجود آنان گرد ی د.
جان چو افزون شد، گذشت از انتها
شد مط ی عش جان جمله چ ی زها
هرگاه روح، کاملتر و ن ی رومندتر شده و از حد بگذرد و به نها ی ت بپ ی وندد، روح همه موجودات مط ی ع او خواهد شد.
مرغ و ماهى و پری و آدمى
ز آنکه او ب ی ش است و ا ی شان در کمى
ا ی ن اطاعت شامل همه موجودات از مرغ و ماهى و جن و انس بوده و همگی در اطاعت روح انسان کامل خواهند بود. ز ی را روح همه آنان ناقص است.
ماه ی ان سوزن گر دَلقش شوند
سوزنان را رشته ها تابع بُوند
پس وقتى که روح و جان به نها ی ت کمال خود برسد، جمله کائنات، مرغ و ماهى و جن و انس در برابر او سر تعظ ی م فرود خواهند آورد. ز ی راکه گوهر وجودى او در اوج کمال و سا ی ر ی ن در مرتبه پائ ی ن ترى قرار گرفته و ا ی نجاست که مانند داستان ما ماه ی ان خرقه او را خواهند دوخت، ز ی را هم ی شه نخ تابع سوزن است.
…
همه جان من محو جانانه شد
به معشوق من، س ی نه کاشانه شد
و آنکه بر او جان چو جانانه گشت
س ی نه بر عشقش چو کاشانه گشت
وصف بر او در سخن افسانه شد
مستِ بر او این دلِ دیوانه شد














