سرمقاله جون ۲۰۲۶ – درد جاودانگی “خوکان و قلعه انسان‌ها”

شماره ۲۰۱ مجله پیام جوان

نویسنده: شهرداد خبیر

کفالت به رضا پهلوی

من آنم که در پای خوکان نریزم

من این قیمتی دُرّ لفظ دری را

کتاب “قلعه حیوانات” اثر -جورج ارول، نویسنده انگلیسی تصویری «کشیده و نزار » است از “پاد آرمانشهر” (جامعه رویایی)، در آینه تمام نما و آینده نگر بسیاری از انقلابها. این اثر اگر چه در حقیقت طعنه ای است به انقلاب بلشویکی روسیه، اما اگر نگاهی به کتابهای تاریخی و وقایع سیاسی بیندازیم، می بینیم که این نویسنده پیامد بسیاری از انقلاب های مردمی دیگر را نیز برایمان روایت کرده: بصورت حکایتی نمادین و گزنده. بیشک کتابهای “افسانه های ازوپ” و شاید “کلیله و دمنه”، حداقل در روایت هندی اش، می تواند الگو و سرمشق -ارول، در انتخاب سبک سمبولیک “قلعه حیوانات” باشند. این اثر بطور کلی نشان می دهد که: چگونه ایده های اولیه «آزادی و برابری» می توانند به مفاهیم ضد خود یعنی: «فساد و ظلم» تبدیل شوند.

“قلعه حیوانات” با نثر ساده و نمادین خود، نقدی عمیق بر قدرت طلبی و فساد گرایی طبیعت انسانی ارائه می دهد و به خوانندگان این امکان را می دهد که به تأمل در مورد سیاست و شرایط جامعه بپردازند و از فریب، توسط اخبار جعلی و پروپاگاندهای حکومت ها یا عوامل جیره خوار آنها آگاهانه بپرهیزند. این داستان تمثیلی است از آنچه که در یک مزرعه رخ می دهد و با قیام حیوانات علیه صاحب انسان خود آقای -جونز، آغاز می شود. این حیوانات تحت رهبری خوک ها، بویژه -ناپلئون، و -اسنوبال، تصمیم می گیرند که مزرعه را بدست خود بگیرند و جامعه ای برابر و عادلانه بسازند. حیوانات پس از موفقیت در قیام، قوانینی جدید برای زندگی خود وضع می کنند که یکی از آنها این است: “همه حیوانات برابرند.” اما بتدریج خوکها که خود را رهبران جدید می دانند، شروع به سوء استفاده از قدرت می کنند.

ناپلئون، با استفاده از ترور و فریب، مخالفان خود، بویژه -اسنوبال را از میان بر می دارد. با گذشت زمان قوانین اولیه تغییر می کنند و ناپلئون و دیگر خوکها زندگی لوکس و تجملاتی را آغاز می کنند. در نهایت شعار “همه حیوانات برابرند” به “همه حیوانات برابرند، اما برخی از آنها برابرترند” تغییر می کند. این کتاب نشان می دهد که چگونه پاکترین و انسانی ترین شعارها در بارۀ آزادی و برابری، می توانند به ضد خود یعنی به فساد و ظلم و رانت مسخ شوند.

Mehr Licht! Macht doch die fenster laden auf & damit ich mehr licht bekommen! Gothe

نور، اندکی بیشتر!

پس کرکره های پنجره را بیشتر باز کنید تا نوری بیشتر بر من بتابد! (گوته در بستر مرگ).

می خواهم به موضوع امکان افزایش عمر انسان و بویژه عمر جباران حاکم با نتیجه مستقیم “طولانی تر شدن مدت زمان حکمرانی و ماندن بیشتر آنها در قدرت ” بپردازم.

یکی از دانشمندان مرکز پژوهش های ملی پزشکی روسیه دستور توسعه درمانهای مقابله با پیری و بازگشت جوانی در روسیه برای الگارشی در قدرت را، «ریاکاری» توصیف کرد: “در حالیکه صدها هزار جوان رعنای روسی به جنگ برادرکشی به اکراین گسیل می شوند تا به مرگی فجیح قطعه قطعه شوند و یا در عنفوان جوانی زخمی یا نقص عضو شوند: انگار هیچکس دیگری را برای درمان و سرپا داشتن و زنده نگهداشتن، در این وانفسا و معرکه فعالیت سه شیفته ی ماشین جنگ و کشتار جوانان روسی (در جنگ اوکراین) نداریم جز این کله پوک های! از خود راضی جنگ طلب. این ماجرا مرا بیاد استعاره “شیخ شوخ و شراب و شاب” می اندازد! دیکتاتوران ممکن است در باره پیوند یا جوان سازی چندین اندام و حتی انجام مکرر آن دل خوش کرده باشند، اما در حال حاضر افرادی که عضو تازه ای دریافت می کنند، به دلایل پزشکی، باید تا آخر عمر داروهای قوی ضد “پس زدگی” مصرف کنند که سرکوب کننده سیستم ایمنی بدن هستند و می توانند عوارضی ویرانگر مانند فشار خون بالا و خطر عفونت را افزایش دهند. “پس زدگی” زمانی رخ می دهد که سیستم ایمنی بدن، عضو پیوندی را بعنوان اندامی بیگانه تشخیص داده و سپس به آن حمله می کند؛ حتی با مصرف داروهایی که بیمار برای کاهش و تخفیف مقاومت بدن در پذیرش عضو پیوندی، ناچار به تکمیل درمان است.

محققین با استفاده از ژن های دستکاری شده خوک ها (ژن های آموده) با مهندسی ژنتیک، بعنوان اهدا کننده، در حال تولید اعضایی هستند که دچار پس زدگی نمی شوند. انسان در بین پستانداران دارای طولانی ترین دورۀ حیات می باشد که باید تاوان آنرا در مواجهه با انواع امراض و دست و پنجه نرم کردن با دشواریها و ضعف روحی و بدنی و استعمال دارو و درمانهای شفابخش ولی مضر، در دوران پیری بپردازد. ریسک پس زدگی در پیوند اعضاء، زمانی به حداقل می رسد که دهنده و گیرنده آن عضو، از یک تبار باشند. همچنان که تا کنون دهنده عضو یا مغز استخوان یا حتی خون، در جریان پیوند یا انتقال عضو، ترجیحاً از انسانهای خویشاوند بوده اند. تطابق و همسازی ژن و پیوند اعضاء خوکان با این آقایان “خوک صفت” در نوع خود طنز تلخ حیات و تکامل جامعه بشری! و تقدیر محتوم الهی! برای تداوم جنایت در حق انسانهاست؛ بجای آنکه، چون «گوته» در بستر مرگ، نور آگاهی و عدالت بیشتر را بعد از خود برای بشریت خواستار باشند.!

و اینکه می پردازم به ادامه ماجرای چنگیزخان و درخواست معجون جوانی یا داروی ضد پیری از دانای سالخورده چینی “چان چون” که بعلت حوادث شتابان چند ماه اخیر فرصت نگارش بخش دوم آن میسر نشد:

چندی بعد، لشگر مغول از طریق ورارود (ماوراء النهر) راه بازگشت به شمال بطرف سمرقند را در پیش گرفت. در طول راه چنگیزخان بارها برای خردمند، شراب انگور و خربزه و انواع خوردنیهای لذید فرستاد. هنگام اطراق چنگیزخان -چان چون، را پیغام فرستاد که برای گفتگوی مهمی در انتظار او خواهد بود. وقتی همهمه اردوگاه به خاموشی گرائید و آواز غوکها در فضا به شدت طنین افکند، آن پیر خردمند را به شادروان چنگیز خان هدایت کردند. درون سراپرده، شمعدان های پایه بلند با شمع های قطور نور افشان بودند. چنگیزخان بر فراز تخت روی مخده سپیدی چهار زانو نشسته بود و لبه پهن کلاه چرمی گرد و براقش که چند دم سیاه از آن آویخته بود، بر چهره اش سایه می انداخت و فقط چشمانش بسان دو چشم پلنگ می درخشیدند. دو دیلماج کاتب، مسلط به زبان چینی و مغولی، پای تخت روی قالی، نشسته بودند. چان چون، نیز در برابر تخت، روی قالی نشست وگفت: من وحشی، کوه نشینم و سالیان درازیست در آیین «دایو»که طریقت “ذات اجمل واعلا”ست، ممارست می کنم. ادامه دارد…