سال‌های جدایی – قسمت ششم

نویسنده : پریدخت کوهپیمان

 

اما من اون شب تا نزدیکی های صبح خوابم نبرد و همه اش در مورد حرفی که او زد فکر میکردم و ابراز نگرانی که برای ناراحتی من کرد چند روزی از این ماجرا گذشته بود که پیغامی از طرف زن عموی مامان رسید ما را روز جمعه برای نهار دعوت کرد و مامان از این دعوت ناگهانی کمی یکه خورد وگفت خیلی بد شد باید ما زن عمو را دعوت میکردیم. من پریدم وسط و گفتم تفاوتی نداره هدف دیدار از یکدیگره. حالا ما میریم مهمونی و آنها را برای شام هفته بعد دعوت میکنیم و مامان گفت درست گفتی همین کار را میکنیم.

و اما تا روز موعود دل تو دل من نبود چی بپوشم موهامو چطور درست کنم وکلی تمرین کردم که چگونه می تونم دل خانواده اونو به سمت خودم بکشم. وای خدایا یعنی اونم حال مرا دارد و اصلا به فکر من هست؟

آنروز پیراهن آبی نفتی را که به تازگی دوخته بودم و بگفته همه خیلی بهم میآمد و روی تن و بدنم خوب می خوابید چون از یک پارچه حریر با آستر بنفش یاسی دوخته شده بود و این بار واقعا خیاط مامان کولاک کرده بود پوشیدم و مدل موها را هم طوری انتخاب کردم که یک روز وقتی آمده بود برای دیدن ما به خونمون خیلی بی ریا گفته بود با این مدل مو بسیار زیبا شدی همگی با هم عازم مهمانی شدیم.

وقتی که وارد خونه شدیم سیاوش پس از احوال پرسی با مامان و بابا وبقیه افراد خانواده متوجه من شد که صد البته از بدو ورود چشمش که به من افتاد با نگاه دنبالم میگشت. همه وارد سالن شدن بزرگترها مشغول گپ وگفت شده بودن که ما جوان ها به بهانه دیدن باغچه و استخرخونه روانه بیرون شدیم. بچه ها فورا مشغول توپ بازی شدن ولی من و او روی صندلی گوشه ای از باغ نشستیم دستهای من روی میز بود و به اطراف نگاه میکردم که احساس کردم دست های گرم او هر دو دستم را گرفته و با نگاه کردن در چشم هایم قصد گفتن چیزی را دارد. من با وجود اینکه یکه خوردم ولی خیلی آرام گفتم چیزی می خواهی بگی؟ و آنچه را که سالها در انتطار شنیدنش بودم همراه با نگاهی عاشقانه زیر گوشم زمزمه کرد. این لحظه دمی غنیمت است که بتونم پس از سالها زجر و تحمل آنچه را که در قلبم پنهان کرده بودم به زبان بیارم و بگم چقدر دوستت دارم. پرنیان من به خاطر اینکه نتونستم طی این سالها ترا و عشق ترا فراموش کنم به این شهر بر گشتم ولی احساس میکنم تا ترا از دستم نربوده اند باید اقدام کنم. فقط به من بگو تو هم همین احساس را نسبت به من داری من امروز از تو جواب قاطع میخوام تا تو بله را نگی دستت را ول نمیکنم. وای خدایا چه لحظه با شکوهی و در این موقع بود که من هم با چشمانی پر از اشک گفتم عزیزم دروغ نیست که دل به دل راه دارد دقیقا من هم سالها در آرزوی چنین لحظه ای بودم وچقدر خوشحالم که میتونم الان در عین آزادی کامل به تو بگم چقدر دوستت دارم و عاشقتم..

و اون تنها بوسه گرمی به دستان من زد وگفت به خاطر این صداقت و صمیمی بودنت از تو ممنونم. پس اجازه میدی مادر و دایی من که حکم پدرم را دارن برای خواستگاری خدمت خانواده برسن؟

با گفتن این جمله گویی تازه متوجه شده بود که پس از سالها جدایی از آرزوهای من وخودش، باید کلی برام حرف بزنه و بعد گفت الان خیالم راحته که تا هر کجا از خاطرات جدایی من از تو که باعث غم دردناکی بروی قلبم بوده و به جانم سنگینی میکرده یادم بیاد برات بگم که متوجه بشی من چقدر سالهاست که در آتش عشق تو میسوزم و بدونی که هرگز این چهره زیبا و معصوم تو ازجلوی چشمم کنار نرفته. با هر خاطره کوچکی که از گذشته که حتی سن تو خیلی کم بود و در ذهنم نگهش داشته بودم ساعتها سر حال شاد میشدم و مدام به خودم میگفتم تو باید به اون برسی، هرگز کسی قادر نخواهد بود که اونو از دستت در آره و دلم میخواد تو هم به من بگی آیا مثل من که همیشه بیاد تو بودم به من فکر میکردی؟ در این موقع خیلی خجالت کشیدم و نمی دونستم باید چی بگم ولی با اصرار او زبان من هم باز شد. من هم از سن ده سالگی وقتی ترا میدیدم چنان احساس زیبایی داشتم خدا فقط میداند ولی هنوز نمی فهمیدم این احساس اسمش عشقه. پس از شنیدن خبر رفتن تو از آبادان هرشب به امید روزی که باز تو دوباره از جاده روبه روی خونمون به سمت من میایی به طبقه دوم میرفتم و ساعتها چشم براه می دوختم. وقتی زمان موعود آمدنت که می گذشت نا امید به رختخواب پناه میبرم وگاهی از فرط غم و غصه چند قطره اشکی هم میریختم ولی نمی دونم چرا هرگز احساس نا امیدی نکردم وگویی مدام دوست داشتم چشم براهت باشم. در جوابم گفت اما من هم هرگز نا امید نشدم فقط تمام سعی خودم را میکردم که بتونم دوباره به شهر خوبان برگردم که تو در آنجا متولد و بزرگ شده بودی. اهواز که زادگاه خودم بود را این قدر دوست نداشتم و همیشه فکرم این بود وقتی زندگی با ترا شروع کردم در بهترین شهرهای ایران عمرم را با تو سپری کنم. عزیزم حالا میتونی بگی بهترین زمان برای اینکه خانواده ها رسما پا پیش بگذارند و مراحل رسمی این وصلت کی شروع بشه؟ با خنده ای که از اعماق وجودم سر چشمه می گرفت گفتم این زمان را تو باید تعیین کنی. جواب داد من که دیگه طاقت دوری ترا ندارم میگم همین هفته باشه. به علامت رضایت من هم سرم را پایین انداختم و در این موقع خواهرش به ما نزدیک شد به آرامی دستم را از دستهای او جدا کردم. خدایا چه انرژی گرفته بودم بلند شدم وگفتم خوبه کمی با هم توی باغ قدم بزنیم اونم با این پیشنهاد من موافق بود. در حال قدم زدن سئوالات زیادی بین ما مطرح شد که هر کدام به نوبه خود جوابگو بودیم البته همه این گفتگو مربوط به آینده و زندگی مشترک ما بود که ناگهان سیاوش باز دستهای مرا گرفت وگفت چقدر امروز  قشنگ و زیبا گذشت فکر نمی کردم روزی بتونم به تو این قدر نزدیک بشم و اصلا باورم نمی شد که تو هم یک روز به من بگی دوستت دارم. به خدا جونمو فدات میکنم که فقط ببینم در کنار من خوشبختی. کمی به دست اون فشار آوردم وگفتم عشق عجب حالت عجیب و پر هیجانیه خوب عزیزم نگفتی تا به پایان سال نرسیدیم حداقل نامزد کنیم؟ در جواب گفتم این جواب را باید خانوادهای ما بدهند ما که آمادگی داریم. پس اگر اجازه بدی این هفته با دایی و مادرم بیایم با پدر و مادرت حرف بزنیم؟ منکه قبلا گفتم تا الان مجبور شدم چند تا از افراد نزدیک فامیل را با جواب نه رد کنم تو فکر میکنی بازم باید این ریسک را کرد؟پس نظر تو هم موافقه؟ با گفتن این جمله نزدیک بود منو در آغوش بگیره که یهو متوجه شد ما وسط باغ خونه و قابل رویت هستیم و من فورا خودم را کنار کشیدم. یک دفعه گفت ولی پرنیان این حرکت تو چیز دیگه ای میگه. تو که گفتی منو دوست داری چرا نمیزاری حتی دست بهت بزنم؟ من که از لحظه ای که تو گفتی دوستم داری و حاضری با من ازدواج کنی ترا رسما همسر خودم میدونم. وای چه تند میری. بمون با هم بریم. فکر نمی کنی برای اثبات چنین اتفاق مهمی نیاز به تشریفات بیشتری هست؟ آره تو درست میگی منو ببخش کمی زیاده روی کردم. من ازت خواهش میکنم تا میتونی در این مورد تا همه چیز رسمی نشده عجله نکنی خودت که میدونی خانواده های ما چقدر پایبند این اصولات هستن. در ضمن ما که تو اروپا زندگی نمی کنیم که این حرکات عادی باشه اینم که میبینی من الان در کنار تو آزادانه نشستم به این دلیله که تو فامیل نزدیک مادرم هستی. بنابراین لازمه که از این موقعیت سو استفاده نشه. بروی چشم حتما از حالا به بعد همه چیز به میل تو خواهد بود. و در انتها بگم قرارمون یادت نره … کدوم قرار؟ وای یادت رفت چند لحظه قبل چه در خواستی کردی؟ آره آره به خدا از فرط هیجان یک لحظه فکر کردم همه چیز تموم شده. وای خدای من نکن و نگو چون میترسم در آینده خیلی چیزها یادت بره. در این موقع صدای مادر بگوش رسید که به بچه ها  می گفت بیایید آماده شید وقت رفتنه. سیاوش نگاهی عاشقانه به من کرد وگفت پس تا روز موعود. باشه خبرم کن که قبلا بدونم …حتما… از جا بلند شدم آماده رفتن.صدای گرفته اونو شنیدم که زیر لب میگفت چه ساعات خوبی بود و در جوابش گفتم امیدوارم ابدی شه. به امید خدا. و آن روز ما از هم خیلی به سختی جدا شدیم. .و زمان گذشت و روز انتظار به سر آمد عصر روز پنجشنبه اطلاع دادن که میخوان برای دیدن پدر و مادر بیان … و مادر از قبل در جریان بود بلافاصله به پدر گفت که امروز برای خواستگاری پرنیان میان. کی قراره بیاد؟

ادامـــه دارد…

دیدگاهتان را بنویسید

همراهان پیام جوان

با عضویت در خبرنامه پیام جوان، در ابتدای هر ماه، نسخه الکترونیکی مجله را به صورت رایگان در ایمیل خود دریافت کنید.
Loading