نویسنده: شهرداد خبیر
در سالهایی که سیاست تلاش میکرد زن ایرانی را در قالبی از پیشتعریفشده نگه دارد، هنر به پناهگاهی تبدیل شد که در آن زن میتوانست خودش را دوباره بسازد؛ بیصدا، اما عمیق. هنر معاصر ایران، بهویژه پس از انقلاب، صحنهای شد که زنان در آن نهفقط حضور داشتند، بلکه آن را دگرگون کردند. اگر سیاست میخواست زن را محدود کند، هنر به او امکان داد که از مرزها عبور کند؛ اگر قانون میخواست بدن زن را پنهان کند، هنر آن را به استعارهای از مقاومت تبدیل کرد.
در سینمای پس از انقلاب، زن ابتدا غایب بود؛ یا اگر حضور داشت، در چارچوبهایی سخت و کنترلشده. اما همین چارچوبها، هنرمندان زن را به سمت خلاقیتهای تازه سوق داد. کارگردانان زن، با روایتهای ظریف و انسانی، تصویری از زن ایرانی ساختند که هیچ شباهتی به تصویر رسمی نداشت. آنها از سکوت، از نگاه، از جزئیات روزمره، زبانی ساختند که سانسور قادر به حذفش نبود. زن در سینمای معاصر ایران، نه فریاد میزد و نه شعار میداد؛ اما حضورش آنقدر پررنگ بود که جهان بیرون را وادار کرد به او نگاه کند.
در هنرهای تجسمی، زنان راههای دیگری برای بیان خود یافتند. نقاشی، عکاسی، و هنر مفهومی به میدانهایی تبدیل شد که در آنها زن ایرانی میتوانست بدنش، هویتش و تجربه زیستهاش را بازنمایی کند؛ حتی اگر مجبور بود این بازنمایی را در لایههایی از استعاره و نماد پنهان کند. بسیاری از هنرمندان زن، بدن را نه بهعنوان ابژه، بلکه بهعنوان میدان نبردی میان آزادی و محدودیت تصویر کردند. در عکسها، بدن زن گاهی غایب بود، گاهی پوشیده، گاهی تکهتکه، اما همیشه حامل معنایی بود که از دل تجربه زیسته میآمد.
تئاتر نیز برای زنان ایرانی فضایی شد که در آن میتوانستند روایتهای ممنوعه را زنده کنند. روی صحنه، زن میتوانست حرفهایی بزند که در خیابان یا رسانه اجازه بیانش را نداشت. بسیاری از نمایشنامهنویسان زن، با روایتهای خانوادگی، خشونت پنهان، تبعیض، و سکوتهای طولانی، حقیقتی را به نمایش گذاشتند که در جامعه دیده نمیشد اما همه آن را میشناختند.
نسل جدید هنرمندان زن، بهویژه پس از دهه ۸۰، مرزهای هنر را از ایران فراتر بردند. آنها در گالریها و جشنوارههای جهانی دیده شدند، جوایز گرفتند، و تصویری تازه از زن ایرانی در جهان ساختند؛ تصویری که نه سیاسی بود و نه تبلیغاتی، بلکه انسانی، پیچیده و چندلایه. این زنان نشان دادند که هنر ایرانی، حتی در محدودترین شرایط، میتواند جهانی شود؛ و زن ایرانی، حتی در سختترین سالها، میتواند صدایی داشته باشد که از مرزها عبور کند.
اما شاید مهمترین نقش هنر برای زن ایرانی، نقشی درونی باشد: هنر به او امکان داد خودش را ببیند. در جامعهای که تلاش میکرد زن را تعریف کند، هنر به زن اجازه داد خودش را تعریف کند. در جامعهای که بدن زن را کنترل میکرد، هنر به او امکان داد بدنش را بازپس بگیرد. در جامعهای که صدای زن را محدود میکرد، هنر به او زبانی داد که خاموش نمیشد.
زن ایرانی در هنر معاصر، نه فقط هنرمند است و نه فقط سوژه؛ او خالق است. او جهانی میسازد که در آن میتواند آزاد باشد، حتی اگر آزادیاش در بیرون محدود شده باشد. او با هر اثر، با هر تصویر، با هر روایت، مرزهای ممکن را جابهجا میکند. و شاید به همین دلیل است که هنر معاصر ایران، بدون زنانش، قابل تصور نیست.
ادامه دارد…















