گردآورنده: فرنگیس حسینی
حکایتی درباره طمع: در جنگلی انبوه شیری زندگی میکرد به نام «آذرخش».
او نیرومند و پرهیبت بود و همه حیوانات از او فرمان می بردند. در کنار او گرگی به نام «توران» زندگی می کرد که بسیار حیله گر و طماع بود.
گرگ همیشه آرزو داشت روزی جایگاهش نزد شیر از همه بالاتر باشد. به همین دلیل، پیوسته میان حیوانات اختلاف ایجاد می کرد تا خود را مشاور داناتر نشان دهد.
روزی خشکسالی سختی در جنگل پدید آمد. رودها کم آب شدند و بسیاری از حیوانات برای یافتن آب سرگردان بودند. در همان روزها، روباهی پیر خبر آورد که در بخش دوردست جنگل چاهی قدیمی وجود دارد که هنوز آب فراوان دارد.
شیر گروهی از حیوانات را فرستاد تا چاه را بررسی کنند. آنان بازگشتند و گفتند:
«آب چاه زلال و فراوان است و می تواند همه جنگل را نجات دهد.» شیر خوشحال شد و فرمان داد همه حیوانات به نوبت از آب استفاده کنند. اما گرگ طماع با خود اندیشید: «اگر آب چاه تنها در اختیار من باشد، همه حیوانات ناچار می شوند برای نوشیدن آب به من باج بدهند.» پس شبانه نزد شیر رفت و گفت: «ای پادشاه، من خبری خطرناک شنیده ام.»
شیر پرسید: «چه خبر؟» گرگ گفت: «برخی حیوانات می خواهند کنار چاه جمع شوند و علیه تو شورش کنند.» شیر خشمگین شد و گفت: «چه کسانی؟»
گرگ پاسخ داد: «هنوز یقین ندارم، اما بهتر است چاه تحت نگهبانی شدید قرار گیرد.» شیر پذیرفت و نگهبانی چاه را به خود گرگ سپرد.
از فردای آن روز، گرگ به هر حیوانی اجازه نوشیدن آب نمی داد. او می گفت:
«باید برای استفاده از آب، شکار یا غذا بدهید.»
حیوانات ضعیف تر روزبه روز رنجورتر شدند. خرگوش ها علف جمع می کردند، آهوها میوه می آوردند و حتی پرندگان برای گرفتن چند قطره آب ناچار بودند به گرگ خدمت کنند. چند هفته گذشت و نارضایتی در جنگل بالا گرفت. در میان حیوانات، لاک پشتی دانا زندگی می کرد که او را «بهروز» می نامیدند. او آهسته سخن می گفت، اما سخنانش عمیق بود. روزی نزد شیر رفت و گفت: «ای پادشاه، آیا خبر داری که حیوانات از تشنگی رنج می برند؟» شیر پاسخ داد: «گرگ گفته است که چاه باید محافظت شود.» لاک پشت گفت: «محافظت با مالکیت فرق دارد. آب، نعمت جنگل است؛ نه دارایی یک حیوان.»
شیر که به فکر فرو رفته بود، تصمیم گرفت شبانه خود به کنار چاه برود.
وقتی به چاه رسید، دید گرگ انبار بزرگی از گوشت، میوه و غذا کنار خود جمع کرده و حیوانات خسته در صف ایستاده اند. شیر با خشم غرید: «این چیست؟»
گرگ ترسید و گفت: «برای حفظ نظم چنین کرده ام.» اما در همان لحظه خرگوش کوچکی جلو آمد و گفت: «ای پادشاه، او آب را می فروشد.» شیر حقیقت را دریافت. خشمگین شد و گفت: «کسی که نعمت همگانی را ابزار طمع خود کند، شایسته اعتماد نیست.» سپس گرگ را از نگهبانی چاه برکنار کرد و دستور داد همه حیوانات آزادانه از آب استفاده کنند. گرگ که اعتبارش را از دست داده بود، ناچار جنگل را ترک کرد.
نتیجه گیری داستان اول : طمع، انسان را چنان کور می کند که نعمت مشترک را ملک شخصی خود می پندارد. اما قدرتی که بر ظلم و حرص بنا شود، پایدار نمی ماند. همان گونه که گرگ به سبب زیاده خواهی سقوط کرد، انسان طماع نیز دیر یا زود نتیجه اعمال خود را خواهد دید.
داستان دوم: کلاغ و طاووس زرین، حکایتی درباره خرد و ظاهر فریبنده:
در باغی سرسبز نزدیک شهری بزرگ، طاووسی زیبا زندگی می کرد که پرهایش چون طلا در آفتاب می درخشید. نام او «زرین پر» بود. طاووس به زیبایی خود بسیار می بالید و همیشه دیگر پرندگان را تحقیر می کرد. او به گنجشک ها می گفت: «شما خاکستری و بی رنگ هستید.» به کلاغ ها می گفت: «دیدن شما آسمان را تیره می کند.» در همان باغ، کلاغی زندگی می کرد به نام «شباهنگ». او پرهایی سیاه داشت، اما بسیار دانا بود. هرگاه مشکلی در باغ پیش می آمد، پرندگان از او کمک می خواستند. روزی شکارچیان تصمیم گرفتند طاووس زرین را شکار کنند، زیرا پرهایش ارزش زیادی داشت. آنان دامی زیر درخت محبوب طاووس گذاشتند و مقداری دانه بر زمین ریختند. کلاغ دام را دید و فوراً نزد طاووس رفت. «به آن درخت نزدیک نشو؛ دام گسترده اند.» اما طاووس با غرور گفت: «شکارچیان برای پرنده ای معمولی دام می گذارند، نه برای من.» کلاغ گفت: «دام، زیبایی و زشتی نمی شناسد.» طاووس خندید و بی توجه رفت. چند لحظه بعد، ناگهان پایش در دام گیر کرد. هرچه بیشتر تلاش می کرد، طناب محکم تر می شد.
طاووس با ترس فریاد زد: «کمکم کنید!» پرندگان وحشت کردند، اما کسی جرئت نزدیک شدن نداشت. کلاغ فوراً نزد موش های باغ رفت و گفت: «اگر دیر بجنبیم، شکارچیان می رسند.» موش ها آمدند و طناب دام را جویدند تا طاووس آزاد شد.
طاووس که از مرگ نجات یافته بود، سرش را پایین انداخت و گفت: «من زیبایی را بر خرد برتری دادم و نزدیک بود جانم را از دست بدهم.» کلاغ پاسخ داد: «پرهای زیبا چشم ها را خیره می کنند، اما خرد است که جان را نجات می دهد.»
از آن روز، طاووس رفتار خود را تغییر داد و دیگر هیچ پرنده ای را تحقیر نکرد.
نتیجه گیری داستان دوم: ظاهر زیبا ممکن است تحسین مردم را برانگیزد، اما خرد و دانایی است که انسان را از خطر نجات می دهد.
بسیاری از انسان ها فریب ظاهر، ثروت یا شهرت را می خورند، در حالی که ارزش واقعی در عقل، اخلاق و فروتنی نهفته است.
داستان سوم: دو شتر و روباه سخن چین
حکایتی درباره دوستی
در بیابانی پهناور دو شتر باهم زندگی می کردند؛ یکی «صابر» نام داشت و دیگری «بردیا». آن دو سال ها دوست بودند و در سفرهای دشوار به یکدیگر کمک می کردند.
اگر یکی خسته می شد، دیگری آهسته تر راه می رفت. اگر یکی غذایی پیدا می کرد، آن را تقسیم می کرد.
در همان بیابان روباهی زندگی می کرد که از دیدن دوستی آنان ناراحت بود. او باور داشت هیچ دوستی ای نباید پایدار بماند. روزی روباه نزد صابر رفت و گفت:
«آیا می دانی بردیا پشت سر تو چه می گوید؟» صابر پاسخ داد: «دوست من اهل بدگویی نیست.» روباه گفت: «او می گوید تو کند و ناتوان شده ای.» سپس نزد بردیا رفت و گفت: «صابر معتقد است بدون او نمی توانی راهت را پیدا کنی.» کم کم بذر تردید در دل هر دو شتر افتاد. در سفر بعدی، کمتر باهم سخن گفتند. دیگر مانند گذشته کنار هم راه نمی رفتند. روزی هنگام عبور از کویر، طوفان شدیدی برخاست. شن همه جا را پوشاند و راه ناپدید شد.
در گذشته، آنان در چنین شرایطی کنار هم می ماندند، اما این بار هرکدام جداگانه حرکت کرد. صابر در گودالی گرفتار شد و بردیا مسیر را گم کرد. روباه که از دور آنان را می دید، خوشحال شد و گفت: «اکنون دوستی شان نابود شد.» اما شب هنگام، بردیا صدای کمک صابر را شنید. با وجود دلخوری، به سوی صدا رفت و دوستش را از گودال بیرون آورد. صابر با شرمندگی گفت: «من به سخنان روباه شک کردم.» بردیا پاسخ داد: «من نیز همین اشتباه را کردم.»
آن دو دریافتند که دشمن واقعی، روباه نیست؛ بلکه بی اعتمادی است. صبح روز بعد، روباه دوباره نزد آنان آمد، اما صابر گفت: «دوستی ای که با یک سخن از بین برود، از آغاز ضعیف بوده است.» بردیا نیز گفت: «ما پیش از باور کردن سخن دیگران، باید با یکدیگر گفت وگو می کردیم.» روباه که نقشه اش شکست خورده بود، ناامید از آنان دور شد. از آن پس دو شتر پیوندی محکم تر از گذشته یافتند.
نتیجه گیری داستان سوم
بسیاری از دوستی ها نه به سبب دشمنی آشکار، بلکه به دلیل سوءظن و سخنان دیگران از بین می روند. گفت وگو و اعتماد، ستون های اصلی هر رابطه اند. اگر انسان پیش از قضاوت حقیقت را از دوست خود بشنود، کمتر گرفتار دشمنی و جدایی خواهد شد.
نتیجهگیری کلی
سه حکایت این مقاله، هرکدام بخشی از حقیقت زندگی را آشکار می کنند.
داستان نخست نشان داد که طمع، حتی قدرتمندترین موجودات را نابود می کند. داستان دوم یادآور شد که خرد از زیبایی و ظاهر ارزشمندتر است. و داستان سوم ثابت کرد که اعتماد و گفت وگو، پایه های دوستی پایدارند.
راز ماندگاری حکایت های کلیله و دمنه در این است که انسان در هر دوره ای می تواند خود را در میان شخصیت های آن بیابد. گرگ طماع، طاووس مغرور و روباه سخن چین تنها حیوان نیستند؛ بلکه نماد رفتارهایی اند که در جامعه انسانی نیز دیده می شوند.
اگر انسان بتواند از این داستان ها درس بگیرد، شاید زندگی آرام تر و خردمندانه تری داشته باشد. زیرا جهان همیشه پر از طمع، غرور و فریب خواهد بود، اما خرد، فروتنی و دوستی می توانند راه نجات انسان باشند.
ادامه دارد…















