«ماست و دروازه»
این ضرب المثل از یک حکایت قدیمی ایرانی آمده که مضمونش درباره «جواب بیربط دادن» است.
ماجرا اینطور نقل شده: روزی مردی نزد قاضی یا حاکم شهر میرود تا شکایت کند. قاضی از او میپرسد: «چه شده؟ مشکلت چیست؟»
مرد میگوید: آقا، من دیشب درِ خانهام را بسته بودم، صبح که بیدار شدم دیدم دروازهام را دزدیدهاند!
قاضی که انتظار داشت شکایت منطقی بشنود، با تعجب میپرسد: دروازهات را دزدیدهاند؟! مگر دروازه را هم میشود دزدید؟!
مرد، بدون اینکه به سؤال قاضی توجه کند، جواب میدهد: بله آقا… تازه ماست هم خیلی خوب بود! قاضی میماند که این جواب چه ربطی به سؤال او دارد.
مرد به جای توضیح درباره دزدیدهشدن دروازه، درباره ماست حرف میزند—آن هم بیربط و بیمقدمه. از همینجا ضربالمثل ساخته شد: «ماست و دروازه» یعنی جواب بیربط دادن، حرف نامربوط زدن، یا پرتوپلا گفتن. وقتی کسی در پاسخ به یک سؤال یا موضوع جدی، حرفی کاملاً بیارتباط میزند، میگویند:
««فلانی ماست و دروازه تحویل میدهد.»
یا: «جوابش ماست و دروازه بود.»
«چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی»
این جمله در اصل بیت یک شعر کهن فارسی است.
قدیمیترین منبعی که این بیت در آن ثبت شده، آثار سنایی غزنوی (شاعر قرن پنجم و ششم هجری) است. در برخی نسخهها این بیت به او نسبت داده شده:
چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
خدا را، زین هوسبازی، مکن کاری که درمانی ندارد
این بیت بعدها در کتابهای اخلاقی، تعلیمی و حتی نسخههای خطی پندنامهها تکرار شد و کمکم وارد زبان مردم شد. در دورههای بعد، شاعران دیگری نیز مضمون مشابهی را بهکار بردند، اما صورت مشهور امروزی همان است که از سنایی نقل شده. بهمرور زمان، مردم مصراع اول را جدا کردند و بهعنوان یک جمله مستقل به کار بردند؛ چون معنایش روشن و کاربردش عمومی بود: چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی.
یعنی: انسان خردمند کاری نمیکند که نتیجهاش پشیمانی باشد، پیش از عمل باید اندیشید و عاقل باید از تجربه و آیندهنگری استفاده میکند. به همین دلیل، این مصراع تبدیل شد به ضربالمثل.
«پیراهن عثمان»
عثمان بن عفّان، سومین خلیفه مسلمانان، در سال ۳۵ هجری در مدینه و در خانه خود کشته شد. مخالفان او که از سیاستهایش ناراضی بودند، خانهاش را محاصره کردند و در نهایت گروهی وارد خانه شدند و او را به قتل رساندند. این حادثه جامعه اسلامی را وارد دورهای از تنش و درگیری کرد. پس از کشتهشدن عثمان، گروهی از طرفداران او—بهویژه در شام—برای تحریک احساسات مردم و جلب حمایت سیاسی، پیراهن خونآلود عثمان را به عنوان نشانهای از مظلومیت او به نمایش گذاشتند. این پیراهن را به شام بردند و در مسجد جامع آویختند تا همه آن را ببینند. مردم شام با دیدن پیراهن خونین، بهشدت تحت تأثیر قرار گرفتند. گریه، سوگواری و خشم عمومی بالا گرفت. این اقدام باعث شد فضای جامعه بهسمت انتقامجویی و دشمنی با کسانی که متهم به قتل عثمان بودند، سوق پیدا کند. در واقع، پیراهن عثمان به ابزار سیاسی تبدیل شد تا احساسات مردم را برانگیزد و حمایت عمومی برای اقدامات بعدی جلب شود. این ماجرا زمینهساز درگیریهای بزرگتری شد، از جمله جنگ صفین و اختلافات عمیق سیاسی–مذهبی که بعدها در تاریخ اسلام ادامه یافت. به همین دلیل، در زبان فارسی وقتی میگویند «فلان موضوع را پیراهن عثمان کرده»، منظور این است که کسی یک حادثه یا ظلم را بارها و بارها عَلَم میکند تا از آن برای اهداف سیاسی یا شخصی استفاده کند.
«خر عیسی»
در روایتهای کهن،گفته میشود عیسی مسیح در سفرهایش الاغی داشت که همیشه همراه او بود. این حیوان سالها در کنار عیسی حرکت میکرد، بار میبرد، و در مسیرهای طولانی همراه او بود. مردم آن روزگار، به احترام عیسی که دوستش داشتند، به این الاغ هم احترام میگذاشتند و آن را «خرِ عیسی» مینامیدند.
اما نکته مهم در این روایت این است که با وجود سالها همراهی با عیسی مسیح، رفتار و طبیعت این حیوان هیچ تغییری نکرده بود. همان حیوان ساده و بیفهم باقی مانده بود؛ نه دانشی به او اضافه شده بود و نه درک و شعوری تازه پیدا کرده بود. تنها چیزی که باعث احترام مردم میشد، نسبت او با عیسی بود، نه ویژگیهای خودش. در برخی نقلها آمده است که پس از رفتن عیسی، مردم همچنان به این الاغ احترام میگذاشتند، اما این احترام نه به خاطر خود حیوان، بلکه به خاطر نامی بود که بر آن بسته شده بود. اگر همین حیوان متعلق به فرد دیگری بود، هیچکس توجهی به آن نمیکرد.
از همینجا بود که مضمون مشهور شکل گرفت: اگر ذات و منش کسی تغییر نکند، حتی اگر در جایگاه بالایی قرار بگیرد یا به شخص بزرگی نسبت داده شود، همان فرد سابق باقی میماند.















